رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۷۱
از جاش بلند شد و بیحرف از کنارم رد شد و به
سمت صندوق رفت.
حرف حق جواب نداره.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم...
ماشینو روشن کرد و بعد از اینکه ضبطو خاموش کرد بیحرف به راه افتاد.
چشمهاي سنگین شدمو بستم و سعی کردم از
سکوت توي ماشین نهایت استفاده رو ببرم.
*********
#مهرداد
از نفسهاي منظمش معلوم بود که خوابه.
من بیرحم نیستم مطهره، اما مجبورم خودمو
اینطوري نشون بدم تا راه دیگهاي نداشته باشی
وگرنه هر سه وعده به ایمان غذا میدم، بیشتر اون
زخمهاي روي صورتش توي عکس هم فتوشاپه،
واقعی نیست، ایمانو هم با تو ترسوندمش، مطمئنم
بخاطر نجات جونت راضی به طلاقت میشه.
فکر میکنه توسط یه باند دزدیده شدي و فقط من
میتونم نجاتت بدم، بهش مهلت دادم فکر کنه، اگه
پاي برگهی طلاقو امضا کنه یعنی اینکه قبول کرده
تو رو نجات بدم.
کلافه دستی توي موهام کشیدم.
پشت چراغ قرمز وایسادم.
به راهی که واسه رسوندنش به خونهی ایمان باید می
رفتم نگاه کردم.
چرا باید ببرمت خونهی اون؟ میبرمت خونهی خودم
و تلافی این چند روزي که نبودي یه دل سیر نگات
میکنم.
*******
روسریشو روي شونش انداختم و کنارش روي تخت
خوابیدم.
دستمو زیر سرم بردم و بهش خیره شدم.
موهاشو پشت گوشش بردم.
لعنت بهت که منو اینطوري اسیر خودت کردي.
گونهشو نوازش کردم و شستمو روي لبش کشیدم.
منتظر روزیم که بدون دغدغه تو بغلم بخوابی.
سرمو جلو بردم و آروم لبشو بوسیدم که وجودم
غرق لذت و آرامش شد.
سرمو نزدیک سرش گذاشتم و دستمو دور بدنش
حلقه کردم.
حتی صداي نفسهاشم دوست دارم.
من همه چیز این دخترو دوست دارم.
نمیدونم از کی ولی الان میدونم دوریش روانیم میکنه.
سرمو تو گودي گردنش فرو کردم و بوي مو و تنشو
با لذت بو کشیدم.
نزدیک گوشش آروم لب زدم: کاش بدونی خیلی
دوست دارم لعنتی.
******
#پارت_۲۷۱
از جاش بلند شد و بیحرف از کنارم رد شد و به
سمت صندوق رفت.
حرف حق جواب نداره.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم...
ماشینو روشن کرد و بعد از اینکه ضبطو خاموش کرد بیحرف به راه افتاد.
چشمهاي سنگین شدمو بستم و سعی کردم از
سکوت توي ماشین نهایت استفاده رو ببرم.
*********
#مهرداد
از نفسهاي منظمش معلوم بود که خوابه.
من بیرحم نیستم مطهره، اما مجبورم خودمو
اینطوري نشون بدم تا راه دیگهاي نداشته باشی
وگرنه هر سه وعده به ایمان غذا میدم، بیشتر اون
زخمهاي روي صورتش توي عکس هم فتوشاپه،
واقعی نیست، ایمانو هم با تو ترسوندمش، مطمئنم
بخاطر نجات جونت راضی به طلاقت میشه.
فکر میکنه توسط یه باند دزدیده شدي و فقط من
میتونم نجاتت بدم، بهش مهلت دادم فکر کنه، اگه
پاي برگهی طلاقو امضا کنه یعنی اینکه قبول کرده
تو رو نجات بدم.
کلافه دستی توي موهام کشیدم.
پشت چراغ قرمز وایسادم.
به راهی که واسه رسوندنش به خونهی ایمان باید می
رفتم نگاه کردم.
چرا باید ببرمت خونهی اون؟ میبرمت خونهی خودم
و تلافی این چند روزي که نبودي یه دل سیر نگات
میکنم.
*******
روسریشو روي شونش انداختم و کنارش روي تخت
خوابیدم.
دستمو زیر سرم بردم و بهش خیره شدم.
موهاشو پشت گوشش بردم.
لعنت بهت که منو اینطوري اسیر خودت کردي.
گونهشو نوازش کردم و شستمو روي لبش کشیدم.
منتظر روزیم که بدون دغدغه تو بغلم بخوابی.
سرمو جلو بردم و آروم لبشو بوسیدم که وجودم
غرق لذت و آرامش شد.
سرمو نزدیک سرش گذاشتم و دستمو دور بدنش
حلقه کردم.
حتی صداي نفسهاشم دوست دارم.
من همه چیز این دخترو دوست دارم.
نمیدونم از کی ولی الان میدونم دوریش روانیم میکنه.
سرمو تو گودي گردنش فرو کردم و بوي مو و تنشو
با لذت بو کشیدم.
نزدیک گوشش آروم لب زدم: کاش بدونی خیلی
دوست دارم لعنتی.
******
- ۵.۳k
- ۱۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط