قدم بر میدارم

قدم بر میدارم
آهسته و لرزان...
و با هر قدم با تردید به زیر پاهایم نگاه میکنم
باید از یک قدمی فجایع گذر کرد
راه پس و پیش وجود ندارد
در شهر مردگان، آنجا که نوری از دل تاریکی سر بر نمی آرد، جرقه ای هم بیاید خشک و تر با هم می سوزند
باید خندید و گریست
عشق و نفرت را با هم آمیخت
لذت و رنج معنای زندگی هستند....
ساعت ها در کوچه پس کوچه های این شهر بیگانه قدم میزنم، اما....محال است زخم هایم را فراموش کنم...
دیدگاه ها (۰)

کسی چه می داند آخر قصه ما چه می شوداما من ایمان دارم...یک رو...

یادت باشد، هرگز برای کسی که باعث درد و ناراحتی ات شده، درد آ...

کوتاه ترین عاشقانه یک زن:برایت چای بریزم؟!...

بعضی از لحظات زندگی را باید تنهایی سپری کنیبدون خانوادهبدون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط