P̵̭͈̹̳͇͓͈͚͚̹̐̒̓̈̒̇̈͠ä̵̧̛͎͙̖͎́̅͐́̔̋̒͑͠ŗ̶͔̫̉̓̾̌̈́̇̅̚͝t̷̒̐̓͌
P̵̭͈̹̳͇͓͈͚͚̹̐̒̓̈̒̇̈͠ä̵̧̛͎͙̖͎́̅͐́̔̋̒͑͠ŗ̶͔̫̉̓̾̌̈́̇̅̚͝t̷̡̡͎͕̙̹̯̒̐̓͌̋̀͗͝ ̵̧̨̧̬̥̪̰̅͛̒5̸̨̗͚̘͈̮̳͋͛̾̀̀̃̾̋͜͝͝.
چند ساعت گذشته بود....
در فلزی با صدای بلندی باز شد ..... صدای قدم چند نفر را شنیدم ....
به سمتم می آمدند...
فکر میکردم ممکنه بلایی سرم بیارن....
با صدای گرفته گفتم :
نه لطفاً خواهش میکنم..
ناگهان صدای باز شدن چاقو را شنیدم(باز شدن چاقوی تاشو)
قلبم تند تند میزد..
قفسه ی سینم بالا پایین میرفت....
ناگهان احساس کردم از پشت سرم پارچه ی روی چشمم را با چاقو پاره کردند...
کمی پلک زدم که چشمم به نور اتاق عادت کند...
دیدم دو مرد با کت و شلوار مرتب و مشکی کنارم بودند یکی از آنها داشت دستم را باز میکرد و دیگری پایم را....وقتی تمام شد
هر دو بلند شدند و گفتند رئیس گفتند میخوان با شما شام رو بخورند....
تعجب کردم و پرسیدم:مگه من چقدر بیهوش بودم....
هیچ کدام جوابی ندادند ...
حتی نگاه هم نکردند ...
و فقط رو به رو را نگاه میکردند...
آروم بلند شدم ...
دردی را در پایم احساس کردم
به کل یادم رفته بود پایم زخمی است...
لنگ لنگان میخواستم راه بروم که یکی از آنها بدون اینکه نگاهم کند عصایی دستم داد...
عصا را گرفتم و آروم آروم شروع به حرکت کردم
آن دو نفر هم راهنماییم میکردند....
با کنجکاوی به اطرافم نگاه میکردم....
این مکان با آن خانه ای که من به آنجا پناه بردم کاملاً فرق داشت....
اصلا انگار یه مکان دیگه بود...
بسیار بزرگ برعکس خانه ی قبلی....
انگار در مکانی مثل زیرزمین قرار داشتم.....
از چند پله به سختی بالا رفتم از شدت سوزش پایم .... چهره ام جمع شده بود
به بالای پله رسیدم نفس راحتی کشیدم
دیدم آن دو نفر ایستادند و دیگر تکان نخوردند فهمیدم که رئیسشان همینجاست... اطرافم را نگاه کردم ناگهان در سمت راست ...
میزی را که حدود 4 متر طول داشت را دیدم
فاصله ی من از آن حدود 5 متر بود ...
کمی که دقت کردم دیدم رئیسشان که حتی اسمش را هم نمیدانستم ....
یک سر میز نشسته و دارد چیزی شبیه به روزنامه را مطالعه میکند....
با خودم گفتم (الان دیگه کی روزنامه میخونه....)
شروع کردم به لنگ لنگ راه رفتن و ادامه دادن ....
او حتی سرش را هم بالا نیاورد ....
انگار من وجود نداشتم .....
یک پیراهن سفید که آستین هایش را بالا زده بود و چند دکمه ی باز که یقه اش را به نمایش میگذاشت....
یک شلوار مشکی پارچه ای.....
ایندفعه موهایش را باز گذاشته بود...
عینکی شبیه عینک پدر بزرگ ها زده بود ولی... به استایلش می آمد...
به میز نزدیک شدم ولی او حتی یک نگاه هم نکرده ....
(عامو چرا هیچ کس حمایت نمیکنه😭😂)
چند ساعت گذشته بود....
در فلزی با صدای بلندی باز شد ..... صدای قدم چند نفر را شنیدم ....
به سمتم می آمدند...
فکر میکردم ممکنه بلایی سرم بیارن....
با صدای گرفته گفتم :
نه لطفاً خواهش میکنم..
ناگهان صدای باز شدن چاقو را شنیدم(باز شدن چاقوی تاشو)
قلبم تند تند میزد..
قفسه ی سینم بالا پایین میرفت....
ناگهان احساس کردم از پشت سرم پارچه ی روی چشمم را با چاقو پاره کردند...
کمی پلک زدم که چشمم به نور اتاق عادت کند...
دیدم دو مرد با کت و شلوار مرتب و مشکی کنارم بودند یکی از آنها داشت دستم را باز میکرد و دیگری پایم را....وقتی تمام شد
هر دو بلند شدند و گفتند رئیس گفتند میخوان با شما شام رو بخورند....
تعجب کردم و پرسیدم:مگه من چقدر بیهوش بودم....
هیچ کدام جوابی ندادند ...
حتی نگاه هم نکردند ...
و فقط رو به رو را نگاه میکردند...
آروم بلند شدم ...
دردی را در پایم احساس کردم
به کل یادم رفته بود پایم زخمی است...
لنگ لنگان میخواستم راه بروم که یکی از آنها بدون اینکه نگاهم کند عصایی دستم داد...
عصا را گرفتم و آروم آروم شروع به حرکت کردم
آن دو نفر هم راهنماییم میکردند....
با کنجکاوی به اطرافم نگاه میکردم....
این مکان با آن خانه ای که من به آنجا پناه بردم کاملاً فرق داشت....
اصلا انگار یه مکان دیگه بود...
بسیار بزرگ برعکس خانه ی قبلی....
انگار در مکانی مثل زیرزمین قرار داشتم.....
از چند پله به سختی بالا رفتم از شدت سوزش پایم .... چهره ام جمع شده بود
به بالای پله رسیدم نفس راحتی کشیدم
دیدم آن دو نفر ایستادند و دیگر تکان نخوردند فهمیدم که رئیسشان همینجاست... اطرافم را نگاه کردم ناگهان در سمت راست ...
میزی را که حدود 4 متر طول داشت را دیدم
فاصله ی من از آن حدود 5 متر بود ...
کمی که دقت کردم دیدم رئیسشان که حتی اسمش را هم نمیدانستم ....
یک سر میز نشسته و دارد چیزی شبیه به روزنامه را مطالعه میکند....
با خودم گفتم (الان دیگه کی روزنامه میخونه....)
شروع کردم به لنگ لنگ راه رفتن و ادامه دادن ....
او حتی سرش را هم بالا نیاورد ....
انگار من وجود نداشتم .....
یک پیراهن سفید که آستین هایش را بالا زده بود و چند دکمه ی باز که یقه اش را به نمایش میگذاشت....
یک شلوار مشکی پارچه ای.....
ایندفعه موهایش را باز گذاشته بود...
عینکی شبیه عینک پدر بزرگ ها زده بود ولی... به استایلش می آمد...
به میز نزدیک شدم ولی او حتی یک نگاه هم نکرده ....
(عامو چرا هیچ کس حمایت نمیکنه😭😂)
- ۵.۱k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط