"صدای بی اجازه"
"صدای بی اجازه"
قسمت دوم _ویو گهنا
وقتی وارد کتابفروشی شدم، یه حس عجیب بهم دست داد. انگار یه دنیای دیگه بود—ساکت، پر از بوی کاغذ و جوهر، و دیوارهایی که با داستانهای هزار نفر پر شده بودن. چشمهام برق افتاده بود، مثل بچهای که وارد فروشگاه اسباببازی شده باشه.
شروع کردم به گشتن بین قفسهها. هر کتابی رو که برمیداشتم، انگار یه تکه از خودم رو پیدا میکردم. یه رمان عاشقانه گرفتم، یه مجموعه شعر، یه کتاب فلسفی... نمیدونم چرا، ولی همیشه حس میکنم کتابا منو میفهمن.
همینطور که داشتم دنبال یه جلد خاص میگشتم، یه صدای آروم از پشت سرم گفت:
«اون کتابو خیلیا دوست دارن، ولی پایانش غافلگیرکنندهست.»
برگشتم. یه پسر با ماسک و کلاه بیسبال ایستاده بود. فقط چشمهاش معلوم بود—چشمهایی که یه حس آشنا داشتن. یه لحظه خشکم زد. اون صدا... اون نگاه...
نه، امکان نداره... ولی قلبم یه لحظه تندتر زد.
اون پسر یه لبخند کوچیک زد و گفت:
«تو هم اهل بوسانی؟ لهجهت یه کم آشناست.»
من فقط تونستم سرم رو تکون بدم. نمیدونستم چی بگم. فقط یه جمله تو ذهنم تکرار میشد:
"نکنه... اون یکی از اعضای بیتیاسه؟"
قسمت دوم _ویو گهنا
وقتی وارد کتابفروشی شدم، یه حس عجیب بهم دست داد. انگار یه دنیای دیگه بود—ساکت، پر از بوی کاغذ و جوهر، و دیوارهایی که با داستانهای هزار نفر پر شده بودن. چشمهام برق افتاده بود، مثل بچهای که وارد فروشگاه اسباببازی شده باشه.
شروع کردم به گشتن بین قفسهها. هر کتابی رو که برمیداشتم، انگار یه تکه از خودم رو پیدا میکردم. یه رمان عاشقانه گرفتم، یه مجموعه شعر، یه کتاب فلسفی... نمیدونم چرا، ولی همیشه حس میکنم کتابا منو میفهمن.
همینطور که داشتم دنبال یه جلد خاص میگشتم، یه صدای آروم از پشت سرم گفت:
«اون کتابو خیلیا دوست دارن، ولی پایانش غافلگیرکنندهست.»
برگشتم. یه پسر با ماسک و کلاه بیسبال ایستاده بود. فقط چشمهاش معلوم بود—چشمهایی که یه حس آشنا داشتن. یه لحظه خشکم زد. اون صدا... اون نگاه...
نه، امکان نداره... ولی قلبم یه لحظه تندتر زد.
اون پسر یه لبخند کوچیک زد و گفت:
«تو هم اهل بوسانی؟ لهجهت یه کم آشناست.»
من فقط تونستم سرم رو تکون بدم. نمیدونستم چی بگم. فقط یه جمله تو ذهنم تکرار میشد:
"نکنه... اون یکی از اعضای بیتیاسه؟"
- ۴.۵k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط