🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
# پارت هشتادوچهار...



آریا:
ونتونستم آهو رو پیدا کنم
به سوئیت که رسیدیم ماشین رو بردم تو حیاط یه سوئیت دو طبقه بود یاشار تو ماشین موند سرش تو گوشی بود ولی من .رفتم بالا ویه راست رفتم سوئیت یه سالن کوچلو اتاق خواب وسرویس بهداشتی ویه آشپزخونه کوچلو دلم چای میخواست خوابمم میومد آب گذاشتم برای چای ورفتم حموم یه دوش پنج دقیقه ای گرفتم و
واز حمام اومدم بیرون یاشار تو آشپزخونه بود داشت چای دم می کرد برگشت نگام کرد وگفت : آخرش کار دستمون میدی آریا سرما میخوری زن عمو بیچاره امون می کنه
- برای چی
اشاره ای بهم کرد وگفت : لخت تو خونه میگردی
خودمو نگاه کردوگفتم : بی مزه
حوله یه تیکه بود توجه ای به یاشار نکردم ورفتم اتاق ولباس پوشیدم موهام رو سشوار زدم یه وقت حرف یاشار به حقیقت تبدیل نشه دنبال گوشی ام گشتم ولی پیداش نمی کردم نا امید رفتم تو سالن یاشاردوتا لیوان چای آورد وگفت : چای نبات بیابخور
- گوشی منو ندیدی
به میز اشاره کرد بلند شدم وگوشی ام رو برداشتم وبازش کردم بازم همون شماره بود بازم من بی توجهی کردم ومشغول خوردن چای ام شدم
یاشار: من باید برم آریا خیلی اینجا موندیم به جایی هم نرسیدیم
- میری
متعجب گفت : نمیایی؟
- نمی دونم ...انگار این معما نمیخواد حل بشه
یاشار : بهتره به یکی بسپاریم آهو رو پیدا کنه خودمون برگردیم
- فکر خوبیه
چای ام رو خوردم یاشار بلند شد وفلش رو به تلویزیون وصل کرد ومشغول دیدن فیلم شد جلوشم یه عالمه خوراکی بود بلند شدم وگفتم : من میرم بخوابم
نگام کرد وگفت : باشه خوب بخوابی
- اینقدره میچپونی تو شکمت نترکی
خندید سری براش تکون دادم وبعد از زدن مسواک وکارام با لباس راحتی رفتم تو تخت خیلی خسته بودم وخوابم میومد سرمو گذاشتم رو بالش داشت چشام گرم می شد گوشی ام زنگ میخورد چشم بسته جواب دادم
- الو
-.....
از اون طرف فقط سکوت بود پفی کردم وگفتم : حرف نمی زنی چرا زنگ می زنی
خواستم قطع کنم صدای ظریف دخترونه ای گفت : آریا
- شما ؟
- آنیتا
متعجب گفتم : آنیتا ؟
- خواهرت
جا خوردم وگفتم : خواهرم ؟!
- من آنیتام خواهر تو دختر آهو ...
جا خوردم ونشستم وگفتم : جدی میگی ...مزاحم نیستی
- جدی میگم ...من آنیتا خواهرت هستم
سکوت کردم گفت : راستش وقتی دیروز اومدید درخونه امون وردت کردن جاخوردم مامانم میترسه باهات رو به رو شه ...شماره ات رو از مستخدم گرفتم
اخم کردم وگفتم : کدوم خونه ؟!
آروم گفت : اون خونه ویلایی دو طبقه خودت اون آقا پسره پشت در نشستید
دیدگاه ها (۱)

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

دیشب داخل خیابون یه دختر گوشیمو انداخت داخل جوب🫪دختر رو پاره...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

وقتی دوست صمیمی هستین ولی دوست دختر داره ولی یه روز . . ._آر...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

وقتی تنبیه میشی

دختر تنها{3}

🌹 My Dream 🎤Part ²¹همشون بلند شدن و شروع کردن به جمع کردن می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط