🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ² | پارتـ ²
🦢 𝖕𝖔𝖛 : 𝕰𝖒𝖎𝖑𝖞 | اَز زَبانـِ اِمیلـے

خودم رو جمع و جور کردم و بیخیال کاغذ ها شدم و پشت سرم رو نگاه کردم.
پسری رو دیدم که چند تار موی قهوه ای رنگش روی پیشونیش افتاده بود و داشت من رو نگاه می کرد؛
همون بود...
همون مامور شخصی سباستین که همیشه ی خدا اون رو با ی قیافه ی جدی و سرد می دیدم،اما انگار الان یکی دیگه بود!
هل شدم و گفتم:«ببخشید...فکر کردم کسی اینجا نیست»
لبخندی زد،لبخندی که نمیدونم چرا به دلم نشست‌.‌
کتابی که توی دستش بود رو داخل یکی از قفسه ها گذاشت و رو به من گفت:«اشکالی نداره شاهدخت،من بیشتر شب هایی که خوابم نمی بره اینجام...»
صدام رو صاف کردم و وقتی دامنم رو گرفتم گفتم:«پس من میرم که...»
مامور شخصی سباستین یهو جلوم وایساد و گفت:«نه نه!»
فاصله‌مون طوری بود که می تونستم راحت چشماش رو ببینم،رنگ عسلی چشماش انگار زمان رو از حرکت می گرفت!
تکونی خورد،انگار خودش هم از حرفش و بلندی صداش تعجب کرده بود،بعد با صدای آروم تری گفت:«منظورم اینه که...اگه دوست دارید می تونید بمونید شاهدخت اشکالی نداره»
همینجوری داشتم نگاهش می کردم‌.‌
دستش رو پشت گردنش کشید و گفت:«بعضی وقتا کتابخونه خیلی ساکت میشه»
احساس کردم اون همون ماموری که هر روز کنار سباستین یا توی راهرو و کنار پدر می بینمش نیست!
برای لحظه ای حس کردم لپام سرخ شدن،چون اون بوی عطر ملایمی که از همون اول حواسم رو پرت کرده بود،
برای اون بود!
لبخند خیلی کمرنگی زدم و نمی دونم چرا گفتم:«منم خوابم نمی برد...»
دیگه چیزی نگفتم‌.‌
برای چند لحظه بینمون سکوت بود؛
از اون سکوت هایی که آدم دلش نمی خواست تموم بشه‌.‌
بعد از چند لحظه با صدای گرمی پرسید:«انگار فکرتون در گیره»
سرم رو پایین انداختم و گفتم:«شاید»
مکث کردم و ادامه دادم:«فردا روز‌ مهمیه!»
+حتی خودم هم نمی دونستم چرا این حرفا رو به ی مامور شخصی می زنم+
سرش رو آروم تکون داد و گفت:«حق دارین...»
نگاهم افتاد به قفسه های بلند کتابخونه.
پرسیدم:«شما همه ی این کتابا رو خوندین؟»
این بار لبخندش ی کم بیشتر شد و گفت:«همشون که نه!هنوز وقت نکردم»
برای لحظه ای نگاهش به قفسه ها افتاد...
و بعد به من‌.‌
با احتیاط پرسید:«شما...کتاب خوندن رو دوست دارید شاهدخت؟»
دستام رو پشت کمرم قفل کردم و گفتم:«هم می خونم هم بعضی موقع ها ی چیزایی می نویسم»
ابرو هاش ی کم بالا رفت و با تعجب گفت:«نمی دونستم!»
لبخند خیلی کوچیکی زدم و پرسیدم:«تعجب کردین؟»
پلک زد و گفت:«نه!»
نگاهش رو سمت میزش برد و گفت:«تازه به نظرم بهتون هم میاد»
انگار چیزی برای گفتن پیدا نمی کردم و فقط لبخند زدم‌.‌
نور شمعی که توی دستم بود روی صورتش افتاده بود و چشماش رو دیوونه وار قشنگ می کرد‌.‌
تا چند دقیقه قبل،اون برام ی مامور شخصی بود؛
ولی حالا...نمی دونم چرا هی به چشماش و صورتش نگاه می کنم!

៹🕯️ ׁ𓍼.

پارتــ🧸ـــ بعدیـ :: ۳ بازنشر - ۶ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
دیدگاه ها (۲)

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ¹ | پارتـ ¹🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

꒰ঌ ་ ༘ ༘ ་ ໒꒱༘ ─ ˚₊‧꒷꒦ درود خوشگلای من🤍خوش اومدید به قفسه ی ...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط