"سایه خون"

"سایه خون"

🩸 پارت ۲۴ – حافظه‌ی نصفه‌نیمه

ویو جون‌کوک

رفتم داخل اتاق، دیدم کسی جز لارا نیست.
آروم رفتم بالای سرش.
چشماش باز بود، ولی یه‌جوری نگام می‌کرد، انگار دنبال یه خاطره‌ی گمشده می‌گشت.

گفتم:
— لارا، بقیه کوشن؟

با صدای آروم گفت:
— ربکا رفت زخماش رو ببنده، ته‌هونگم باهاش رفت.

— اهوم...

چند ثانیه سکوت بود.
بعد یهو گفت:
— تو کی هستی؟ من یادم نیست...

خشکم زد.
یه لحظه مکث کردم.
گفتم:
— امم... من...

که یهو پرسید:
— دوست پسرمی؟

چشام گرد شد.
اگه بهش بگم نیستم، ممکنه ازم فاصله بگیره.
اگه بگم هستم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
— آره... ولی از این به بعد با هم زندگی می‌کنیم.

لبخند زد.
— آها، پس اینجوریه...

گفتم:
— لارا...

— جونم؟

تعجب کردم.
اون لحن... اون صدا...
یه لحظه همه‌چی تو ذهنم قفل شد.

— امم... ببین...

در اتاق باز شد.
ربکا و ته‌هونگ وارد شدن.

ته‌هونگ گفت:
— جون‌کوک، می‌دونی که لارا...

— آره، می‌دونم. بعداً حرف می‌زنیم.

نگاه کردم به لارا.
فهمیدم کلی سؤال تو ذهنشه.
ولی الان وقت گفتنش نبود.

گفتم:
— ته‌هونگ، کارای مرخصی لارا رو کردی؟

— آره، می‌تونیم ببریمش.

پرستار اومد، سرم لارا رو درآورد.
همگی رفتیم بیرون.

ربکا با ته‌هونگ رفت.
منم با لارا.

در ماشین رو براش باز کردم، کمکش کردم بشینه.
خودمم نشستم پشت فرمون.
یه نگاه بهش انداختم، هنوز گیج بود، ولی آروم.

راه افتادم سمت عمارت.
و تو ذهنم فقط یه چیز می‌چرخید:
«تا کی می‌تونم این دروغ رو نگه دارم؟»

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۱)

"سایه خون" ---🩸 پارت ۲۲ – پشت در بستهویو جون‌کوکبا دکتر از ا...

استری کیدزفیلیکس و هیوجین

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.32 (از زبون جون...

✨REGRET✨PART: 9ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟳 از زمان سوار شدن، هیچ اثر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط