+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.39
(از زبون جونگ کوک)
سه ماه لعنتی گذشته... سه ماه که این دختر حرامزاده غیبش زده.
من تو اتاق کارم نشستم، میز پر از گزارشهای احمقانه آدمام، عکسهای دوربینهای فرودگاه، لیست حسابهای بانکی، همه چی. هیچی. انگار زمین خورده و رفته.
سیگارمو پک زدم و محکم پرتش کردم تو زیرسیگاری.
(کوک با صدای خشن، به خودم)
- کجا رفتی ا.ت؟ واقعاً فکر کردی میتونی از من فرار کنی؟
یونگی اومد داخل و در رو بست.
🐱 هنوز هیچ خبری نیست کوک. انگار کامل محو شده. پاسپورتش، کارتهای اعتباری، همه چیز خاموشه.
من مشتمو کوبیدم رو میز.
- سه ماه! سه ماهه همه آدمامو فرستادم دنبالش. آمریکا، اروپا، حتی ژاپن و چین. هیچ رد پایی نیست. این دختر چطور اینقدر تمیز غیب شد؟!(عصبانی)
تو ذهنم مدام تصویرش میاومد. اون لباس کرمی تو مهمونی، بدن لرزانش وقتی شلاق میخورد، ترس تو چشماش وقتی فوبیا گرفته بود... و حالا رفته.
بلند شدم و رفتم جلوی پنجره. سئول زیر پایم بود، ولی هیچی برام معنی نداشت.
(زیر لب غریدم)
- وقتی پیدات کنم... این بار دیگه هیچ رحمی در کار نیست ا.ت. نه زنجیر، نه شلاق... بدتر از همه اینا. خودت باعث شدی.
جیمینم گاهی میاومد و میگفت آروم باشم، ولی من دیگه آروم بودن رو بلد نبودم. هر شب کابوس میدیدم که داره جایی میخنده و ازم فرار کرده. این حس خیلی حالمو بد میکرد.
نشستم پشت میز و دوباره عکس قدیمیشو باز کردم. همون عکس تولد چهارده سالگیش که هنوز تو گوشیم بود.
(کوک با صدای سرد)
- فرار کردی... ولی من ولت نمیکنم. حتی اگه تمام دنیا رو بگردم، پیدات میکنم. و وقتی پیدات کردم، پشیمون میشی که چرا اصلاً به دنیا اومدی.
سیگار دیگهای روشن کردم و به تاریکی بیرون خیره شدم.
تو هنوز مال منی ا.ت... فقط هنوز خبر نداری..........
ادامه دارد...........
-I shouldn't fall in love with you
p.39
(از زبون جونگ کوک)
سه ماه لعنتی گذشته... سه ماه که این دختر حرامزاده غیبش زده.
من تو اتاق کارم نشستم، میز پر از گزارشهای احمقانه آدمام، عکسهای دوربینهای فرودگاه، لیست حسابهای بانکی، همه چی. هیچی. انگار زمین خورده و رفته.
سیگارمو پک زدم و محکم پرتش کردم تو زیرسیگاری.
(کوک با صدای خشن، به خودم)
- کجا رفتی ا.ت؟ واقعاً فکر کردی میتونی از من فرار کنی؟
یونگی اومد داخل و در رو بست.
🐱 هنوز هیچ خبری نیست کوک. انگار کامل محو شده. پاسپورتش، کارتهای اعتباری، همه چیز خاموشه.
من مشتمو کوبیدم رو میز.
- سه ماه! سه ماهه همه آدمامو فرستادم دنبالش. آمریکا، اروپا، حتی ژاپن و چین. هیچ رد پایی نیست. این دختر چطور اینقدر تمیز غیب شد؟!(عصبانی)
تو ذهنم مدام تصویرش میاومد. اون لباس کرمی تو مهمونی، بدن لرزانش وقتی شلاق میخورد، ترس تو چشماش وقتی فوبیا گرفته بود... و حالا رفته.
بلند شدم و رفتم جلوی پنجره. سئول زیر پایم بود، ولی هیچی برام معنی نداشت.
(زیر لب غریدم)
- وقتی پیدات کنم... این بار دیگه هیچ رحمی در کار نیست ا.ت. نه زنجیر، نه شلاق... بدتر از همه اینا. خودت باعث شدی.
جیمینم گاهی میاومد و میگفت آروم باشم، ولی من دیگه آروم بودن رو بلد نبودم. هر شب کابوس میدیدم که داره جایی میخنده و ازم فرار کرده. این حس خیلی حالمو بد میکرد.
نشستم پشت میز و دوباره عکس قدیمیشو باز کردم. همون عکس تولد چهارده سالگیش که هنوز تو گوشیم بود.
(کوک با صدای سرد)
- فرار کردی... ولی من ولت نمیکنم. حتی اگه تمام دنیا رو بگردم، پیدات میکنم. و وقتی پیدات کردم، پشیمون میشی که چرا اصلاً به دنیا اومدی.
سیگار دیگهای روشن کردم و به تاریکی بیرون خیره شدم.
تو هنوز مال منی ا.ت... فقط هنوز خبر نداری..........
ادامه دارد...........
- ۸۸۷
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط