🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت دهم: عروسِ دشمن
ساعت هفتونیم شب.
الارا جلوی آینه ایستاده بود و به لباس مشکیاش نگاه میکرد. پیام گفته بود سفید بپوشد؛ اما او عادت نداشت کسی برایش تعیین تکلیف کند.
گوشیاش زنگ خورد.
جونگکوک بود.
— کجایی؟
— سلام، جونگکوک. منم خوشحالم صداتو میشنوم.
— الارا، وقت ندارم.
— پس کوتاه میگم. لباس سفید نپوشیدم.
چند ثانیه سکوت شد.
— حدس میزدم.
— پس چرا زنگ زدی؟
— چون اگه قراره امشب کسی نقش عروس منو بازی کنه، ترجیح میدم از قبل بدونم چقدر قراره دردسر درست کنه.
الارا لبخند زد.
— نگران نباش. من نقش کسی رو بازی نمیکنم که مال توئه.
صدای جونگکوک پایینتر آمد.
— خوبه. منم از زنهایی که فکر میکنن میتونن مالک من بشن، خوشم نمیاد.
— پس بالاخره یه نقطهی مشترک پیدا کردیم.
مراسم در عمارت یکی از خانوادههای بانفوذ مافیا برگزار میشد. سالن پر از چهرههای آشنا، لبخندهای دروغین و آدمهایی بود که زیر لباسهای گرانقیمتشان اسلحه حمل میکردند.
وقتی الارا وارد شد، صحبتها برای چند لحظه قطع شد.
جونگکوک کنار پلهها ایستاده بود. نگاهش روی لباس مشکی او مکث کرد.
— انگار پیام رو خوندی و تصمیم گرفتی دقیقاً برعکسش عمل کنی.
الارا کنارش ایستاد.
— انگار بالاخره منو شناختی.
جونگکوک دستش را به طرف او دراز کرد.
— باید جلوی دوربینها وانمود کنیم با هم اومدیم.
الارا به دستش نگاه کرد.
— فقط برای دوربینها.
— طبیعتاً.
دستش را گرفت.
اما وقتی خبرنگارها به سمتشان برگشتند، جونگکوک دست الارا را محکمتر فشرد؛ نه برای نمایش، بلکه چون مردی را در میان جمعیت دیده بود که اسلحهای کوچک زیر کت پنهان کرده بود.
الارا متوجه تغییر نگاهش شد.
— چی شده؟
جونگکوک لبخندش را حفظ کرد.
— سمت چپت رو نگاه نکن.
طبعاً الارا فوراً سمت چپش را نگاه کرد.
مرد مسلح لبخند زد.
الارا زیر لب گفت:
— واقعاً باید یاد بگیری چطور دستور بدی.
— و تو باید یاد بگیری چطور گوش بدی.
— خوابشو ببینی.
موسیقی شروع شد و جونگکوک او را به سمت پیست رقص برد.
هنگام رقص، الارا آهسته پرسید:
— چرا همه فکر میکنن امشب قراره ازدواج کنیم؟
— چون یکی دعوتنامههایی با اسم هر دومون فرستاده.
— و تو هیچ ایدهای نداری کار کیه؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— یک ایده دارم. ولی دوست ندارم درست باشه.
پیش از آنکه الارا سؤال دیگری بپرسد، مردی مسن به آنها نزدیک شد.
— بالاخره دختر رو آوردی، جونگکوک.
جونگکوک دست الارا را رها کرد.
— دربارهی چی حرف میزنی؟
مرد پاکتی به الارا داد.
— این قرارداد ازدواج شماست. امضای هر دوتون پایینه.
الارا پاکت را باز کرد.
امضاها واقعی به نظر میرسیدند؛ حتی امضای خودش.
اما او هرگز چیزی امضا نکرده بود.
جونگکوک برگه را از دستش گرفت و با دیدن تاریخ قرارداد، رنگ نگاهش تغییر کرد.
قرارداد مربوط به شش ماه قبل بود؛ زمانی که الارا هنوز او را از نزدیک ندیده بود.
مرد مسن لبخند زد.
— حالا که هر دو اینجایین، فقط یک چیز باقی مونده.
الارا با خونسردی پرسید:
— چی؟
مرد به جونگکوک نگاه کرد.
— باید تصمیم بگیرین کدومتون امشب میمیره تا اون یکی بتونه این ازدواج رو لغو کنه.
پارت دهم: عروسِ دشمن
ساعت هفتونیم شب.
الارا جلوی آینه ایستاده بود و به لباس مشکیاش نگاه میکرد. پیام گفته بود سفید بپوشد؛ اما او عادت نداشت کسی برایش تعیین تکلیف کند.
گوشیاش زنگ خورد.
جونگکوک بود.
— کجایی؟
— سلام، جونگکوک. منم خوشحالم صداتو میشنوم.
— الارا، وقت ندارم.
— پس کوتاه میگم. لباس سفید نپوشیدم.
چند ثانیه سکوت شد.
— حدس میزدم.
— پس چرا زنگ زدی؟
— چون اگه قراره امشب کسی نقش عروس منو بازی کنه، ترجیح میدم از قبل بدونم چقدر قراره دردسر درست کنه.
الارا لبخند زد.
— نگران نباش. من نقش کسی رو بازی نمیکنم که مال توئه.
صدای جونگکوک پایینتر آمد.
— خوبه. منم از زنهایی که فکر میکنن میتونن مالک من بشن، خوشم نمیاد.
— پس بالاخره یه نقطهی مشترک پیدا کردیم.
مراسم در عمارت یکی از خانوادههای بانفوذ مافیا برگزار میشد. سالن پر از چهرههای آشنا، لبخندهای دروغین و آدمهایی بود که زیر لباسهای گرانقیمتشان اسلحه حمل میکردند.
وقتی الارا وارد شد، صحبتها برای چند لحظه قطع شد.
جونگکوک کنار پلهها ایستاده بود. نگاهش روی لباس مشکی او مکث کرد.
— انگار پیام رو خوندی و تصمیم گرفتی دقیقاً برعکسش عمل کنی.
الارا کنارش ایستاد.
— انگار بالاخره منو شناختی.
جونگکوک دستش را به طرف او دراز کرد.
— باید جلوی دوربینها وانمود کنیم با هم اومدیم.
الارا به دستش نگاه کرد.
— فقط برای دوربینها.
— طبیعتاً.
دستش را گرفت.
اما وقتی خبرنگارها به سمتشان برگشتند، جونگکوک دست الارا را محکمتر فشرد؛ نه برای نمایش، بلکه چون مردی را در میان جمعیت دیده بود که اسلحهای کوچک زیر کت پنهان کرده بود.
الارا متوجه تغییر نگاهش شد.
— چی شده؟
جونگکوک لبخندش را حفظ کرد.
— سمت چپت رو نگاه نکن.
طبعاً الارا فوراً سمت چپش را نگاه کرد.
مرد مسلح لبخند زد.
الارا زیر لب گفت:
— واقعاً باید یاد بگیری چطور دستور بدی.
— و تو باید یاد بگیری چطور گوش بدی.
— خوابشو ببینی.
موسیقی شروع شد و جونگکوک او را به سمت پیست رقص برد.
هنگام رقص، الارا آهسته پرسید:
— چرا همه فکر میکنن امشب قراره ازدواج کنیم؟
— چون یکی دعوتنامههایی با اسم هر دومون فرستاده.
— و تو هیچ ایدهای نداری کار کیه؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— یک ایده دارم. ولی دوست ندارم درست باشه.
پیش از آنکه الارا سؤال دیگری بپرسد، مردی مسن به آنها نزدیک شد.
— بالاخره دختر رو آوردی، جونگکوک.
جونگکوک دست الارا را رها کرد.
— دربارهی چی حرف میزنی؟
مرد پاکتی به الارا داد.
— این قرارداد ازدواج شماست. امضای هر دوتون پایینه.
الارا پاکت را باز کرد.
امضاها واقعی به نظر میرسیدند؛ حتی امضای خودش.
اما او هرگز چیزی امضا نکرده بود.
جونگکوک برگه را از دستش گرفت و با دیدن تاریخ قرارداد، رنگ نگاهش تغییر کرد.
قرارداد مربوط به شش ماه قبل بود؛ زمانی که الارا هنوز او را از نزدیک ندیده بود.
مرد مسن لبخند زد.
— حالا که هر دو اینجایین، فقط یک چیز باقی مونده.
الارا با خونسردی پرسید:
— چی؟
مرد به جونگکوک نگاه کرد.
— باید تصمیم بگیرین کدومتون امشب میمیره تا اون یکی بتونه این ازدواج رو لغو کنه.
- ۸۶
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط