🖤🖤

🖤🖤

وسط روضه ازم پرسید
مامان ی چیز بپرسم
گفتم بپرس عزیز مادر
پرسید مامان چرا هر وقت اسم رقیه میاد
خود بخود اشک تو چشمام میاد🖤

پیشانی شو بوسیدم و گفتم نازنینم
چون خانوم رقیه س با اون سن کم شون
خیلی عذاب کشیدن
میخوای برات تعریف کنم
گفت بله خیلی دوس دارم 🖤

گفتم عشق مادر
میدونی بعد از عاشورا چه اتفاقی افتاد؟
دشمن تمام کسایی رو که زنده مونده بودن، اسیر کرد.
میون این اسرا، یه دختر کوچولو هم دیده می‏شد.
این دختر کوچولو رقیه بود. رقیه دختر امام حسین ع
که حالا بعد از شهادت پدرش به همراه عمه‏ هاش
زینب س و اسرای دیگه به طرف شام می‏رفت.

عزیز مادر حضرت رقیه با اون سن و سال کم
میدونی چقدر سختی کشیده.
وقتی اسیر بود خیلی دلش برای پدرش تنگ شده بود
به عمه اش گفت میشه بابامو بببنم
دشمنا ک صداشو شنیده بودند رفتند و سر پدرشو براش آوردن

دختر قشنگم میدونی رقیه وقتی سر باباشو دید دیگه طاقت نیاورد و شهید شد
اون دشمنا اون قدر بی‏رحم بودن که حتی این دختر کوچولو رو هم آزار می‏دادن. 🖤

بعد دستاشو بوسیدم و گفتم من و شما کنیز
رقیه ایم اگر قبول کنند
دوست داری کنیز دختر امام حسین ع باشی
گفت بله خیلی دوس دارم

گفتم پس دست‏هامون رو به آسمون بلند می‏کنیم
و از خدا می‏خوایم که تمام دشمنای دین خدا
واهل بیت نابود بشن. ان شاءالله.🖤


#السلام_علیک_یا_ابا_عبدالله_الحسین_🖤
دیدگاه ها (۱)

#قولی_که_شکست ###پارت ۳ فلش بک......۲۳ سال پیش همه خوش حال ب...

پنجم ربیع‌الاول، یادآور وفات بانویی از سلاله پاکان است #حضرت...

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

ادامه پارت ۶ وقتی بحث شیرموزها بالا گرفت و همه با هم یکی شدن...

🌱 قسمت اول داستان یکی از دخترای کان...

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

شهید دانیال برکتی محل شهادت : تهران پارس شامگاه پنجشنبه 18 د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط