•انتقام•
•انتقام•
پارت هشتاد✞︎🖤
ارسلان: حرفشو قطع کردم...
_دوستت حتما پسر بوده نه؟
دیانا: چشام اندازه کاسه زد بیرون زود خودم و جمع کردم...
_منظورت از این حرف چیه؟
ارسلان: فک کنم خوب منظورمو میفهمی:)!..
دیانا از جام بلند شدم که ارسلانم از جاش بلند شد...
_من اصن منظورتو نمیفهمم:)!..بعد حرفم خواستم برم سمت اتاق میخواستم برم خونه خودم که ارسلان دستمو کشید...
ارسلان: کجا؟
دیانا: خونه خودم..
ارسلان: جایی نرو بچها دارن میان اینجا...
دیانا: خب به من چه؛)؟
ارسلان: کلافه نفسمو دادم بیرون..
_دیانا میشه دعوا و بحث کردنارو بزاری بعدا؟شب قرار بود بریم شهربازی ولی اگه دوست نداری نیا...
دیانا: کی میان بچها؟
ارسلان: تا نیم ساعت دیگه میان...
دیانا: هوفی کشیدم و نشستم سرمو لای دستام گرفتم که نوازشای ی نفرو روی سرم حس کردم:)!...
____
پانیذ: اتوسا و امیر چرا نیومدن؟
رضا: بیشورا رفتن مسافرت به ما نگفتن...
مهدیس: اقا این ترافیک کی تموم میشه برسیم خونه این ارسلان اسکار..
مهراب: مارمولک ملخ نما بهش بیشتر میخوره...
رضا: خدا درو تخته برای هم جور میکنه دیانا و ارسلان چه ترکیب سمی...
پانیذ: مهدیس ببین من رفتم حساب کردم کل پولایی که میتونیم برای کمک به تو جمع کنیم اوجش ۵۰۰ میلیونه یعنی پول خورده اون طلب بابات...
مهدیس: اروم در گوش پانیذ گفتم...
_احمق ما باید هر جوری شده اون پول و جور کنیم مگرنه زندگی هممون مخصوصا دیانا سیاه میشه...
مهراب: بچها رسیدیم پیاده شید...
مهدیس: از ماشین پیاده شدم رضا و پانیذ جلوتر از ما رفتن وقتی مهراب از ماشین پیاده شد در ماشین و قفل کرد
حرکت کردم سمت خونه ارسلان که ی دفعه دستم کشیده شد
انقدر محکم کشیده شد که احساس کردم استخونای دستم شکست صورتم و مچاله کردم و ی جیغ خفیفی زدم...
پارت هشتاد✞︎🖤
ارسلان: حرفشو قطع کردم...
_دوستت حتما پسر بوده نه؟
دیانا: چشام اندازه کاسه زد بیرون زود خودم و جمع کردم...
_منظورت از این حرف چیه؟
ارسلان: فک کنم خوب منظورمو میفهمی:)!..
دیانا از جام بلند شدم که ارسلانم از جاش بلند شد...
_من اصن منظورتو نمیفهمم:)!..بعد حرفم خواستم برم سمت اتاق میخواستم برم خونه خودم که ارسلان دستمو کشید...
ارسلان: کجا؟
دیانا: خونه خودم..
ارسلان: جایی نرو بچها دارن میان اینجا...
دیانا: خب به من چه؛)؟
ارسلان: کلافه نفسمو دادم بیرون..
_دیانا میشه دعوا و بحث کردنارو بزاری بعدا؟شب قرار بود بریم شهربازی ولی اگه دوست نداری نیا...
دیانا: کی میان بچها؟
ارسلان: تا نیم ساعت دیگه میان...
دیانا: هوفی کشیدم و نشستم سرمو لای دستام گرفتم که نوازشای ی نفرو روی سرم حس کردم:)!...
____
پانیذ: اتوسا و امیر چرا نیومدن؟
رضا: بیشورا رفتن مسافرت به ما نگفتن...
مهدیس: اقا این ترافیک کی تموم میشه برسیم خونه این ارسلان اسکار..
مهراب: مارمولک ملخ نما بهش بیشتر میخوره...
رضا: خدا درو تخته برای هم جور میکنه دیانا و ارسلان چه ترکیب سمی...
پانیذ: مهدیس ببین من رفتم حساب کردم کل پولایی که میتونیم برای کمک به تو جمع کنیم اوجش ۵۰۰ میلیونه یعنی پول خورده اون طلب بابات...
مهدیس: اروم در گوش پانیذ گفتم...
_احمق ما باید هر جوری شده اون پول و جور کنیم مگرنه زندگی هممون مخصوصا دیانا سیاه میشه...
مهراب: بچها رسیدیم پیاده شید...
مهدیس: از ماشین پیاده شدم رضا و پانیذ جلوتر از ما رفتن وقتی مهراب از ماشین پیاده شد در ماشین و قفل کرد
حرکت کردم سمت خونه ارسلان که ی دفعه دستم کشیده شد
انقدر محکم کشیده شد که احساس کردم استخونای دستم شکست صورتم و مچاله کردم و ی جیغ خفیفی زدم...
- ۱۰.۱k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط