Before I Saw You
Before I Saw You
#BeforeISawYou
#Part_۴
صبح که از خواب پاشدم، نور آفتاب از لای پردهها میومد توی اتاق. خودم رو چرخوندم سمت راست تخت، اما تهیونگ نبود.
+حتما رفته سرکار
رفتم دستشویی، صورتم رو آب زدم، مسواک زدم و بعد کرم مرطوب کننده زدم. موهای بلندمو که بعد از خواب حسابی به هم ریخته بودن، با یه کش توی یه گوجهی ساده جمع کردم.
یه هودی خاکستری و شلوار گرمکشی پوشیدم و از اتاق بیرون زدم.
ساعت یازده صبح بود.
وقتی رسیدم پایین، دیدم پدربزرگ توی سالن لم داده و روزنامه میخونه. مامان و بابام هم توی گوشی بودن. جوونگهی اجوما هم داشت گلدونهای جلوی پنجره رو آب میداد.
صبح بخیری گفتم
که همه جواب سلاممو دادن. پدربزرگ بدون اینکه از پشت روزنامه بیرون بیاد گفت: «دخترم، امشب زودتر آماده باش. مهمونی از هشت شروع میشه.»
یادم اومد که مهمونی به خاطر برگشتن منه. آهی کشیدم زیر لب.
رفتم سمت آشپزخونه. یخچال رو باز کردم و چشمم به یه ظرف میوه افتاد. انگور سبز، توتفرنگی و کیوی. یه بشقاب برداشتم و چندتا از میوهها رو چیدم. بعد یه لیوان آب پرتقال تازه گرفتم و رفتم نشستم کنار پنجره.
داشتم با لذت توتفرنگی میخوردم و به بیرون نگاه میکردم
بشقابمو تموم کردم، لیوانمو شستم، ظرفا رو گذاشتم توی ماشین ظرفشویی. بعد گوشیم رو برداشتم و به لنا و یوری توی گروه پیام دادم:
لارا: بچههاااا فردا مراسمهههه
لارا: من لباس ندارمممم 😭
لنا: تو که همیشه میگی لباس نداری، در حالی که کمدت پر از لباسه 😂
یوری: لارا بیا امروز بریم باهم بخریم
لارا: آفرین یوری جون، لااااقل یه نفر هست که منو درک میکنه 🤍
لنا: باشه باشه، الان حاضر بشید بیاید خونه من چون به بازار نزدیک تره
لارا: اوکی
یوری: حله حله
گوشی رو انداختم روی تخت و رفتم لباس عوض کنم. شلوار جین مشکی، یه تاپ سفید و یه ژاکت بژ روشن پوشیدم. کفش کتونی سفیدمو هم پام کردم. یه کم کرم پودر زدم، خط چشم ساده کشیدم و رژ لب صورتی. حاضر شدم.
قبل از اینکه برم بیرون، یه نگاهی به اتاق تهیونگ انداختم. در بسته بود. صدایی هم نمیومد. حتما رفته بود باشگاه یا دفتر کارش.
از خونه زدم بیرون و سوار تاکسی شدم. آدرس خونهی لنا رو گفتم.
وقتی رسیدم، دیدم یوری هم رسیده. یوری با یه کاپوچینو توی دستش از خونه اومد بیرون.
لارااااا داد زد و دوید سمت من.
سوار تاکسی شدیم و رفتیم سمت هوندده. بزرگترین پاساژهای سئول اونجا بودن.
پاساژ اول: لباسها خیلی رسمی بودن. نه، نمیخواستم شبیه عروسک بشم.
پاساژ دوم: همه لباسها مشکی بودن. یه کم زیادی تیره.
پاساژ سوم: همین که وارد شدیم، یه لباس زرشکی توی یه بوتیک شیک چشممو گرفت. یه لباس بلند، با پارچهی حریر و یه کمردار باریک. یقهش وی شکل بود ولی نه خیلی باز. آستیناش گشاد بودن و یه کم پایینتر از شونه قرار داشتن.
لنا گفت:اون یکی رو نگاه کن...
و اشاره کرد به یه لباس آبی آسمونی. خیلی هم قشنگ بود.
+بیا هردوشو پرو کن
یوری گفت و منو کشوند سمت بوتیک.
فروشنده با لبخند اومد سمت ما. لباسا رو برداشتم و رفتم توی پرو اتاق.
اول زرشکی رو پوشیدم. وقتی روبهروی آینه ایستادم... وای. دلم ریخت. نور چراغا میومد رو پارچهاش. رنگش با موهای قهوه ای من عالی میکس شده بود.
از اتاق بیرون زدم.
لنا دستش رو گذاشت روی دهنش:
+وای.....لاراا...خیلی بهت میاد
یوری هم داشت با ذوق گفت
+خیلی بهت میادددد...همینو بخرر
منم خندیدم.
-باشه، اینو میگیرم. بذار آبی رو هم پرو کنم ببینم چطوره.
آبی آسمونی رو پوشیدم. قشنگ بود، ولی مثل اون زرشکی نبود. برگشتم به لباس اول.
همون زرشکی رو خریدیم.
بعد رفتیم برای لنا هم لباس بخریم. لنا یخچالی بود، همیشه شلوار و بلوز ساده میپوشید ولی محشر بود توشون. براش یه شلوار مشکی چرمی و یه تاپ نقرهای پیدا کردیم. یوری که از اول یه لباس مشکی کوتاه با خودش آورده بود، چیزی نخريد.
تا ساعت ۳ بعدازظهر پاساژا رو گشتیم. خسته شده بودیم. رفتیم توی یه کافه دنج طبقه سوم.
لارا: من یه لاته و یه تکه کیک شکلاتی میخورم
لنا: برام یه چای سبز بیار
یوری: منم آیس آمریکانو
نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن.
دلم حسابی برای این حرفا تنگ شده بود.
ساعت ۴ شد. خدافظی کردیم و سوار تاکسی شدم..
#BeforeISawYou
#Part_۴
صبح که از خواب پاشدم، نور آفتاب از لای پردهها میومد توی اتاق. خودم رو چرخوندم سمت راست تخت، اما تهیونگ نبود.
+حتما رفته سرکار
رفتم دستشویی، صورتم رو آب زدم، مسواک زدم و بعد کرم مرطوب کننده زدم. موهای بلندمو که بعد از خواب حسابی به هم ریخته بودن، با یه کش توی یه گوجهی ساده جمع کردم.
یه هودی خاکستری و شلوار گرمکشی پوشیدم و از اتاق بیرون زدم.
ساعت یازده صبح بود.
وقتی رسیدم پایین، دیدم پدربزرگ توی سالن لم داده و روزنامه میخونه. مامان و بابام هم توی گوشی بودن. جوونگهی اجوما هم داشت گلدونهای جلوی پنجره رو آب میداد.
صبح بخیری گفتم
که همه جواب سلاممو دادن. پدربزرگ بدون اینکه از پشت روزنامه بیرون بیاد گفت: «دخترم، امشب زودتر آماده باش. مهمونی از هشت شروع میشه.»
یادم اومد که مهمونی به خاطر برگشتن منه. آهی کشیدم زیر لب.
رفتم سمت آشپزخونه. یخچال رو باز کردم و چشمم به یه ظرف میوه افتاد. انگور سبز، توتفرنگی و کیوی. یه بشقاب برداشتم و چندتا از میوهها رو چیدم. بعد یه لیوان آب پرتقال تازه گرفتم و رفتم نشستم کنار پنجره.
داشتم با لذت توتفرنگی میخوردم و به بیرون نگاه میکردم
بشقابمو تموم کردم، لیوانمو شستم، ظرفا رو گذاشتم توی ماشین ظرفشویی. بعد گوشیم رو برداشتم و به لنا و یوری توی گروه پیام دادم:
لارا: بچههاااا فردا مراسمهههه
لارا: من لباس ندارمممم 😭
لنا: تو که همیشه میگی لباس نداری، در حالی که کمدت پر از لباسه 😂
یوری: لارا بیا امروز بریم باهم بخریم
لارا: آفرین یوری جون، لااااقل یه نفر هست که منو درک میکنه 🤍
لنا: باشه باشه، الان حاضر بشید بیاید خونه من چون به بازار نزدیک تره
لارا: اوکی
یوری: حله حله
گوشی رو انداختم روی تخت و رفتم لباس عوض کنم. شلوار جین مشکی، یه تاپ سفید و یه ژاکت بژ روشن پوشیدم. کفش کتونی سفیدمو هم پام کردم. یه کم کرم پودر زدم، خط چشم ساده کشیدم و رژ لب صورتی. حاضر شدم.
قبل از اینکه برم بیرون، یه نگاهی به اتاق تهیونگ انداختم. در بسته بود. صدایی هم نمیومد. حتما رفته بود باشگاه یا دفتر کارش.
از خونه زدم بیرون و سوار تاکسی شدم. آدرس خونهی لنا رو گفتم.
وقتی رسیدم، دیدم یوری هم رسیده. یوری با یه کاپوچینو توی دستش از خونه اومد بیرون.
لارااااا داد زد و دوید سمت من.
سوار تاکسی شدیم و رفتیم سمت هوندده. بزرگترین پاساژهای سئول اونجا بودن.
پاساژ اول: لباسها خیلی رسمی بودن. نه، نمیخواستم شبیه عروسک بشم.
پاساژ دوم: همه لباسها مشکی بودن. یه کم زیادی تیره.
پاساژ سوم: همین که وارد شدیم، یه لباس زرشکی توی یه بوتیک شیک چشممو گرفت. یه لباس بلند، با پارچهی حریر و یه کمردار باریک. یقهش وی شکل بود ولی نه خیلی باز. آستیناش گشاد بودن و یه کم پایینتر از شونه قرار داشتن.
لنا گفت:اون یکی رو نگاه کن...
و اشاره کرد به یه لباس آبی آسمونی. خیلی هم قشنگ بود.
+بیا هردوشو پرو کن
یوری گفت و منو کشوند سمت بوتیک.
فروشنده با لبخند اومد سمت ما. لباسا رو برداشتم و رفتم توی پرو اتاق.
اول زرشکی رو پوشیدم. وقتی روبهروی آینه ایستادم... وای. دلم ریخت. نور چراغا میومد رو پارچهاش. رنگش با موهای قهوه ای من عالی میکس شده بود.
از اتاق بیرون زدم.
لنا دستش رو گذاشت روی دهنش:
+وای.....لاراا...خیلی بهت میاد
یوری هم داشت با ذوق گفت
+خیلی بهت میادددد...همینو بخرر
منم خندیدم.
-باشه، اینو میگیرم. بذار آبی رو هم پرو کنم ببینم چطوره.
آبی آسمونی رو پوشیدم. قشنگ بود، ولی مثل اون زرشکی نبود. برگشتم به لباس اول.
همون زرشکی رو خریدیم.
بعد رفتیم برای لنا هم لباس بخریم. لنا یخچالی بود، همیشه شلوار و بلوز ساده میپوشید ولی محشر بود توشون. براش یه شلوار مشکی چرمی و یه تاپ نقرهای پیدا کردیم. یوری که از اول یه لباس مشکی کوتاه با خودش آورده بود، چیزی نخريد.
تا ساعت ۳ بعدازظهر پاساژا رو گشتیم. خسته شده بودیم. رفتیم توی یه کافه دنج طبقه سوم.
لارا: من یه لاته و یه تکه کیک شکلاتی میخورم
لنا: برام یه چای سبز بیار
یوری: منم آیس آمریکانو
نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن.
دلم حسابی برای این حرفا تنگ شده بود.
ساعت ۴ شد. خدافظی کردیم و سوار تاکسی شدم..
- ۱۳۷
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط