Before I Saw You

Before I Saw You

#BeforeISawYou
#Part_۵




ساعت ۴ بود که رسیدم خونه. کیف لباس رو انداختم روی تخت. نگاهم به ساعت افتاد.

غروب داره نزدیک می‌شه.

مهمونی امشب هشته. باید تا غروب حاضر باشم.

قلبم یه ذره تند زد. از کی تا حالا برای مهمونی اینقدر استرس داشتم؟ نمی‌دونم. انگار یه چیزی توی هوا بود. یه حسی بهم می‌گفت این مهمونی مثل مهمونی‌های قبلی نیست.

رفتم پایین که یه چیزی بخورم. توی راهرو، تهیونگ رو دیدم که از اتاقش اومد بیرون. هودی کشی پوشیده بود و موهاش بهم ریخته بود. انگار تازه بیدار شده باشه.

-خواب بودی؟

«آره...از صبح زود مجبور شدم برم سرکار ساعت سه بود که رسیدم خونه

-اها

نگاهش کردم. یه چیزی توی چشماش بود. یه نگرانی خفیف.

-تهیونگ...

+جونم؟

-هیچی...خسته نباشی

دستشو رو موهام گذاشت و بهم ریختشون

+بیا بریم چیزی بخوریم. باید انرژی بگیریم برای امشب

---

ساعت ۶ عصر:

دیگه داشت هوا کم کم تاریک می‌شد. رفتم بالا تا آماده بشم.

لباس زرشکی رو از کیسه درآوردم. پارچه‌اش زیر نور چراغ برق می‌زد. دستش رو کشیدم. نرم بود، مثل ابریشم.

موهام رو با سشوار حالت دادم، یه کم موجی و باز. میکاپ رو آروم و ملایم زدم؛ یه خط چشم باریک، رژ لب ملایم صورتی. نمی‌خواستم زیادی آرایش کنم.

لباس رو پوشیدم. کفش پاشنه بلند مشکی رو هم پام کردم. روبه‌روی آینه ایستادم تا خودمو ببینم
دروغ نگم خیلی خوشگل شده بودم تو همین فکرا بودم که در اتاق خورد.

+لارا؟

صدای مامان بود.

-بیا تو مامان.

مامان وارد شد. نگاهش که به من افتاد، دستش رو گرفت روی دهنش. چشاش برق زد.

+دخترم... خیلی قشنگ شدی...

-ممنون مامان... تو چطوری؟

+من آماده‌ام. فقط اومدم ببینم تو راحتی یا نه.

نشست کنارم روی تخت. دستش رو گرفت تو دستم.

+لارا...
صداش یه کم لرزید.

-مامان؟

+هر چی امشب دیدی... بدون که من و پدرت و تهیونگ همیشه پشتتم. هیچ وقت تنها نیستی...

دلم شور زد. یعنی چی؟ چرا این رو می‌گه؟

-مامان... چه خبره؟ چی می‌خواد بشه امشب؟

مامان نفس عمیقی کشید. انگار می‌خواست چیزی بگه ولی نتونست. بلند شد.

«باید بریم پایین. مهمونا دارن می‌رسن.»

و رفت.

موندم با کلی سوال توی سرم.

ساعت ۷:۳۰ بود. یه نگاه سری تو اینه به خودم کردم.

در اتاق رو باز کردم و رفتم سمت پله‌ها.

صدا از پایین میومد. موزیک ملایم، صدای خنده، لیوان‌هایی که به هم می‌خوردن.

پله اول رو که برداشتم، دستم داشت یه کم می‌لرزید.

تهیونگ ته پله بود. لباس مشکی پوشیده بود، موهاش مرتب. وقتی منو دید، لبخند زد.

+ببین کی اومد... پرنسس کوچولوی ما بلاخره حاضر شدن.

-خفه شو تهیونگ گفت (با خنده.)

دستمو گرفت.
+بریم؟
-اوم
دستش رو محکم گرفتم. باهم رفتیم پایین.
دیدگاه ها (۰)

Before I Saw You#BeforeISawYou#Part_۶ساعت ۷:۳۰ – خونه کیم:از...

Before I Saw You#BeforeISawYou#Part_۴صبح که از خواب پاشدم، ن...

Before I Saw You#BeforeISawYou#Part_۳به همون ادرسی که فرستاد...

اشتباه من

اشتباه من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط