وقتی خداازپشت دستهایش راروی چشمانم گذاشت ازلای انگشتانش آ

وقتی خداازپشت دستهایش راروی چشمانم گذاشت ازلای انگشتانش آنقدرمحو دیدن دنیاشدم که فراموش کردم منتظر است نامش راصداکنم...
دیدگاه ها (۸)

چند پارتی

رمان تهیونگ

سرنوشت(ویو رایا)وقتی برگشتیم خونه، کیسه‌های خرید رو بردم سمت...

ازدواج اجباری...p⁶(end)موهاش رو گذاشتم پشت گوشش و گفتم:"این ...

عاشقانه های شبنم

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط