#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#پارت_پانزدهم

پس مجبور شدم کوک رو صدا کنم که برام حوله بیاره..

ولی اخه روم‌نمیشد..
چاره ای نداشتم پس صداش زدم.

تهیونگ:جونگکوک*فریاد

ویو کوک*
تویِ اتاق بودم و داشتم با گوشی ور میرفتم که یهو صدایِ تهیونگو شنیدم..داشت منو صدا میزد؟ولی اونکه رفته بود حموم..

از اتاق رفتم بیرون و به سمتِ صدا رفتم.درسته،داشت از تو حموم صدام میکرد،قلبم وایساد،سرم گیج رفت،استرس گرفته بودم،یعنی چیکارم داشت؟؟از پشتِ در جوابشو با ترس و استرس دادم..

جونگکوک:ب_بله؟

تهیونگ:عااا..اومدییی..میشه لطفا حوله  م رو از تو اتاق بهم بدی؟یادم رفت بیارمش

یه نفسِ راحت کشیدم...فقط حوله ش رو میخواست سریع رفتم سمتِ اتاقشو در و باز کردم،

از اتاقِ من بزرگ‌تر بود،تمِ اتاقش به رنگِ طوسی بود،درحالی که ماله من قهوه ای و نسکافه ای بود..

با اطمینان میتونستم بگم‌اتاقِ من خیلی شاد تر بود ولی آدم تویِ اتاق تهیونگ افسردگی می‌گرفت،
نورِ کم از لایِ پرده هایِ طوسی رنگش به داخلِ اتاق می‌تابید، به سمتِ کمدش رفتم و با لباس هایِ تیره روبه رو شدم.

کمدش پر بود از کت و شلوار هایِ سیاه که آویزون شده بودن.

با تصور اینکه تویِ اون کت و شلوار ها چقد سک/سی میشه زیرِ دلم یه جوری شد..

ولی یهو یادم افتاد چه بلای سرم آورده.. دوباره ازش متنفر شدم،بیشتر از قبل.
یه حوله ی سفید از تویِ کمدش برداشتم و بردم سمتِ حموم.

درِ حموم رو زدم.

جونگکوک:آوردمش...*خجالت

دستشو از لایِ در آورد بیرون و حوله رو از دستم‌گرفت...انگشتاش به انگشتام برخورد کرد و باعث شد از خجالت سرخ بشم..
سریع از حموم دور شدم و دوباره به سمتِ اتاقم رفتم.

درو بستم و خودمو پرت کردم رویِ تخت.
تقریبا ساعت ۵ عصر بود..هرکار میکردم زمان نمی‌گذشت.

حوصلم سر رفته بود و نمیدونستم باید چیکار کنم،برم‌ییرون؟یا نه...بمونم تو اتاق؟

بلاخره تصمیم گرفتم برم بیرون؛تا کی میخواستم تو اتاق بمونم؟
آروم درو باز کردم و رفتم بیرون،یکم راه رفتم و سرمو اینور اونور چرخوندم،یکدفعه با یه جسمِ گنده و سفید پوش برخورد کردم.

فاک...چجوری اونو با اون عضله هایِ گنده ش جلوم‌ندیدم؟
سرمو بلند کردم و با صورتِ متعجبش روبه رو شدم.

ویو تهیونگ*
یه جسمِ ریز و کوچولو بهم  از پشت برخورد کرد،

وقتی برگشتم دیدم اون فسقلیه....مثِ یه بلوط کوچولو و ناز بود..بلوط کوچولو..

تهیونگ:عا..اومدی بیرون از اتاقت؟فک‌کردم میخوای تا شب اون تو بمونی

جونگکوک:راستش..تشنه بودمو،واسه همین اومدم بیرون

ویو تهیونگ*
پسر کوچولویِ من تشنه بودم؟چرا زودتر بهم نگفت سریع به سمتِ آشپزخونه رفتم و یه لیوان آبِ خنک واسه نینی کوچولوم اوردم و بهش دادم تا بخوره.

تهیونگ:خب زودتر میگفتی بهم..بیا اینم‌آب

ویو جونگکوک*
با یه قیافه ی خر یه لیوان آب دستم داد و منم اونو خوردم.
بدون اینکه ازش تشکر کنم لیوان رو گذاشتم رو اپن و رفتم نشستم رو کاناپه ی روبه رویِ تلوزیون...

ویوتهیونگ*
رفتم پایین مبل کنارش نشستم و یه جورایی جلوش زانو زدم..

تهیونگ:میخوای فیلم بزارم باهم ببینیم؟*کیوت


ویو جونگکوک*
اومد کنارم پایین کاناپه نشست و با حالتِ خیلی مظلوم و کیوتی بهم گفت بیا فیلم ببینیم..چشمِ دیدنشو نداشتم ولی حوصلم واقعا سر رفته بود،واسه همین قبول کردم.


جونگکوک:باشه..
دیدگاه ها (۰)

این رو خیلی دوست دارم

پلیس در آستانه مافیا پارت 13ویو سنا آمد داخل و در هم پشت سرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط