Part2:

Part2:
ویو جیمین
ب..باید همین الان به جونگ کوک زنگ بزنم

ویو راوی
جیمین طوری میلرزید و به هق هق افتاده بود که انگار وسط سرمای قطب شمال بدون سرپناه گیر افتاده بود... البته نبود عموی مورد علاقش .....نبود یکی از تنها همدماش...براش همینقدر وحشتناک و غیرقابل هضم بود‌ و علاوه بر اون باید چجوری به پسر عموش اینو میگفت و این براش سخت تر و سخت تر میشد چون این مرگ یه مرگ عادی نبود....یه قتل بود و حالا باید اینو به پسر مقتول میگفت....

ویو جیمین
سریع گوشیمو برداشتم صدام پز از بغض بود و اشک دونه دونه از چشمام میریخت دیگه طردید نکردم و سریع گوشیمو برداشتم و به جونگ کوک زنگ زدم
+(با بغض و صدای پر از لرزش)الو...ج..جج..جونگ کوک
×جیمین؟(با تعجب)چت شده؟چرا صدات انقد میلرزه؟کسی اذیتت کرده؟الو با تو ام
+جونگ...کوک...پدرت،عموجونم دیگه نمیتونم...

اشک های جیمین دیگه نه رود بود نه رودخونه... مثل یه دریای طوفانی پر از غم اشک میریخت و از پشت تلفن داد میزد از دست دادن کسی که انقد براش عزیزه خیلی دردناک بود...

×جیمین چی میگی؟بابام چیشده؟نکنه تصادف کرده یا... نکنه......

+بسههه(با داد)فقط گوش کن.... پدرت مرده پدرت از پیشمون رفته تنها عموی من دیگه پیشم نیست

قلب جونگ کوک برای لحظه ای ایستاد دیگه هیچی براش مهم نبود اون حرفی که از پشت تلفن شنیده بود به اندازه ای براش دردناک بود که میتونست هر لحظه قلبشو تیکه تیکه کنه و روحشو از هم بپاشه.

ویو جونگ کوک
چشمهام درشت شده بود انگار که هر لحظه داشت از جا درمیومد
قلبم نمیزد
ترسیده بودم که دوباره هم از دستش بدم....کسیو از دست بدم که برام....خیلی عزیز بود...ولی فک کنم که ازدست....دادمش...

×چی میگی؟چرا اینجوری میکنی جیمین (با داد و بغض)این حرفای الکی رو بهم نزن پدرم زندس دروغ نگو

×بغضم ترکید و اشکام جاری شد...

+جونگ کوک.. من امروز میرم اون اداره پلیس کوفتی ببینم چیشده ولی ...(باگریه)میگن قتل بوده
ویو راوی
بدن جونگ کوک خشک شد و بی حرکت موند برای لحظه ای احساس کرد همه چیزشو ازش گرفتن .....با صدای پر از بغض و گریه گفت

×جیمین....منن همین فردا برمیگردم سئول تا پس فردا اونجام(با داد و گریه)من اون عوضی ای که پدرمو کشته پیدا میکنم جیمین
+منم بهت کمک میکنم فعلا باید برم خداحافظ

×خداحافظ....

(این پایان یک زندگی و شروع یک داستان عاشقانه بود که سرنوشتی سخت برای یک پسر بچه رقم میزد....)

#یونمین
#تهکوک
دیدگاه ها (۰)

part1:ویو جیمینمثل همیشه داشتم درسامو میخوندم تا برای امتاحا...

Help me

کودک پدر پارت 3ویو راوی: ماه ها گذشت نیلسو دیگه راه میرفت حر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط