من گمان می کردم

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
دیدگاه ها (۲)

❤❤❤❤❤

اگه عاشقه باباتی بخون ❤️❤❤به نام پدر...امروز برای تو نوشتم ب...

محال است بارانی از محبت به کسی هدیه کنی ودستهای خودت خیس نشو...

❤❤❤❤

رقص سایه‌ها | پارت ۲۳: بیداری در قلمرو تاریکیسرم مثلِ یه پتک...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۳: بیداری در قلمرو تاریکیسرم مثلِ یه پتک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط