Two souls and one body
Two souls and one body
part 2 ( اخر )
وقتی این کلمات ازت شنید، پوزخندی رو ل*باش نشوند و از جاش بلند شد... دستاش داخل جیب هاش گذاشت و به سمتت اومد... کمی به سمتت متمایل شد و یکی از دستاش زیر چونه ات گذاشت و وادارت کرد بهش نگاه کنی، با صدای بمش ل*ب زد
جیمین: و همچنین دوست پسر شما
چشمات تا اخرین حد ممکن گشاد شد، توقع شنیدن همچین چیزی از مرد بی احساس و مرموز روبه رویت نداشتی
ات: اقای پارک منظورتون متوجه نمیشم؟!
روبه روت ایستاد، دستاش از چونه ات برداشت و داخل جیب هاش گذاشت و نگاهش تند و تیز کرد
جیمین: منظور من کاملا واضحه خانم لی، ما دو روح در یک بدنیم یادتون که نرفته، نه گلبرگ پاییزی من؟!
گلبرگ پاییزی من! همون لقبی که پسر همسایتون زمانی که باهم همبازی بودید برات انتخاب کرده بود، همونی که قول داده بود وقتی بزرگتر شد ازت خواستگاری کنه، حالا همون پسر بچه رو به روت قرار داشت
باورت نمی شد بعد از گذشت این همه سال دوباره شاهد دیدنش بودی، با ذوق و شوق فراوان از جات بلند شدی و دستات دور گردنش حلقه کردی و محکم در اغوشش گرفتی
ات: موچی خودتی... دلم برات یک ذره شده بود، چرا رفتی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ می دونستی دنیام بدون تو چقدر داغونه، بازم تنهام گذاشتی و رفتی؟
هر کلمه ای که می گفتی اشک می ریختی، هق هق هات بیشتر و بیشتر میشد و پیراهن گرون قیمتشو خراب می کردی
با حس دستای مردونه اش ازش جدا شدی، گونه هات ل*مس کرد و اشک هات پاک کرد
جیمین: گلبرگ پاییزی من، گریه نکن وگرنه این درخت بدون گلبرگش زنده نمیمونه ها... بهت قول میدم دیگه هیچوقت، هیچوقت تنهات نمیزارم... با تموم وجودم قول میدم
لبخندی زدی
جیمین: خب حالا میتونم عشقمو ببو*سم؟
عکس العملی نشون ندادی فقط با نگاهت بهش فهموندی اجازشو داره... به ارومی ل*ب هاش رو ل*ب هات حس کردی... بو*سه ای از ارامش و دلتنگی... بو*سه ای که اغاز همه چیز شد...
پایان
part 2 ( اخر )
وقتی این کلمات ازت شنید، پوزخندی رو ل*باش نشوند و از جاش بلند شد... دستاش داخل جیب هاش گذاشت و به سمتت اومد... کمی به سمتت متمایل شد و یکی از دستاش زیر چونه ات گذاشت و وادارت کرد بهش نگاه کنی، با صدای بمش ل*ب زد
جیمین: و همچنین دوست پسر شما
چشمات تا اخرین حد ممکن گشاد شد، توقع شنیدن همچین چیزی از مرد بی احساس و مرموز روبه رویت نداشتی
ات: اقای پارک منظورتون متوجه نمیشم؟!
روبه روت ایستاد، دستاش از چونه ات برداشت و داخل جیب هاش گذاشت و نگاهش تند و تیز کرد
جیمین: منظور من کاملا واضحه خانم لی، ما دو روح در یک بدنیم یادتون که نرفته، نه گلبرگ پاییزی من؟!
گلبرگ پاییزی من! همون لقبی که پسر همسایتون زمانی که باهم همبازی بودید برات انتخاب کرده بود، همونی که قول داده بود وقتی بزرگتر شد ازت خواستگاری کنه، حالا همون پسر بچه رو به روت قرار داشت
باورت نمی شد بعد از گذشت این همه سال دوباره شاهد دیدنش بودی، با ذوق و شوق فراوان از جات بلند شدی و دستات دور گردنش حلقه کردی و محکم در اغوشش گرفتی
ات: موچی خودتی... دلم برات یک ذره شده بود، چرا رفتی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ می دونستی دنیام بدون تو چقدر داغونه، بازم تنهام گذاشتی و رفتی؟
هر کلمه ای که می گفتی اشک می ریختی، هق هق هات بیشتر و بیشتر میشد و پیراهن گرون قیمتشو خراب می کردی
با حس دستای مردونه اش ازش جدا شدی، گونه هات ل*مس کرد و اشک هات پاک کرد
جیمین: گلبرگ پاییزی من، گریه نکن وگرنه این درخت بدون گلبرگش زنده نمیمونه ها... بهت قول میدم دیگه هیچوقت، هیچوقت تنهات نمیزارم... با تموم وجودم قول میدم
لبخندی زدی
جیمین: خب حالا میتونم عشقمو ببو*سم؟
عکس العملی نشون ندادی فقط با نگاهت بهش فهموندی اجازشو داره... به ارومی ل*ب هاش رو ل*ب هات حس کردی... بو*سه ای از ارامش و دلتنگی... بو*سه ای که اغاز همه چیز شد...
پایان
- ۸۸۲
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط