اسم فیک: عشق اجباری من

اسم فیک: عشق اجباری من
پارت: چهارم
(فردا صبح)
مین جی:
احساس کردم یه نفر داره با موهام بازی
می کنه احساس خوبی داشت اروم به این طرف
برگشتم و خیلی اروم و اروم چشمامو باز کردم مالیدمشون و لیا رو دیدم سریع از جام پریدم و بغلش کردم
مین جی: جیغغغغغغغغغ لیاااااااااااا
لیا: دلم واست تنگ شده بوددددددد
مین جی: منمممممموممممم
(از بغل هم دراومدن)
لیا: برو دست و صورتت رو بشور راستییییی امروز مهمونیه برو حموم روتین پوستی بریم بعدش میخوام قضیه رو تعریف کنی
مین جی: قضیه؟
لیا: شوهرت
مین جی: اها.... باشه پس من میرم حموم تو هم یکم با اتاقم اشناشو خجالت نکش
لیا: باشه برو میخوام یکم کتاباتو ببینم
مین جی: وایییی خیلی خوشحالم
بعد مدت ها لیا رو دیدم منو لیا
از بچگی مثل دوتا خواهر بودیم ولی
مادر پدر اون برای اینکه اون بتونه
خیلی خوب درس بخونه رو رو بردن امریکا
(نکته: لیا دختر عموی مین جی هستش)
مین جی:
یه دوش ۳۵ مینی گرفتم اومدم بیرون که دیدم لیا روی تخت دراز کشیده و داره یدونه از رمان هام رو میخونه
مین جی: قشنگه نه
لیا: اره خیلی اولین باریه از کتابی انقدر خوشم اومده
مین جی: من کتابای خوب میخونم
لیا: باشه بابا خفن تو برو روتین پوستیتو انجام بده
مین جی: خوب شد گفتی
رفتم لباس راحتی از کمد برداشتم و پوشیدم و بعدش رفتم روتین پوستیمو انجام دادم و موهامو خشک کردم ساعت شده بود ۳۰: ۱ و من و لیا خیلی گشنمون بود رفتیم پایین که دیدیم سفره رو انداختن منم رفتم به مادر و پدر لیا سلام و احوال پرسی کردم
مین جی: سلام عمو سلام زنمو
زنمو مین جی: سلام دخترم (بغل کردن همو)
زنمو: دلم برات تنگ شده بود
مین جی: منم همینطور
عموی مین جی: سلام عزیزم (سر مین جی رو بوسید)
عموی مین جی: چقدر بزرگ شدی بچه
مین جی:(لبخند)
بعد کلی احوال پرسی رفتیم و نشستیم سر میز ناهار حرف خاصی نزدیم داشتم با ارامش غذام رو میخوردم که پدر بزرگ شروع کرد
پدربزرگ مین جی: مین جی امروز شوهر آیندت هم توی مراسمه مادرت که قانون هارو گفته
مین جی:(داره با غذا بازی می کنه و نگاهش به جلو هست) اره گفت
پدربزرگ: خوبه پس با لیا برید کم کم اماده بشید
مین جی: باشه
بچه ها این پارت شرط نداره پارت بعدش رو ۱ ساعت یا نیم ساعت دیگه میزارم اون شرط داره
دیدگاه ها (۰)

لیسا : لیا بیام ببینم یه لباس مزخرف و اسپرت پوشیدی او تالار ...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

" ویو لیا " وقتی اب‌پاشید روی صورتم تازه چشمامو باژ کردم و د...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

پارت اول ویو لیا سلام من لیا هستم یه سال هست که با جیمین ازد...

رئیس دوست داشتنی من پارت دومصبح شد ومن با صدای آلارم گوشیم ب...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁹ویو سومیاوسومیاو: الو؟صدای مین جو از ...

فیک تهیونگ

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط