چند پارتی درخواستی جیمین
چند پارتی درخواستی جیمین
(موضوعش اسلاید دوم )
پارت اول
بارون سنگینی میبارید. خیابونهای سئول خیس و خالی بودن، بهجز صدای چکمههای چرمی جیمین که با خونسردی از کنار ماشینهای سیاه مافیایی رد میشد.
کت چرمی اش روی شونههاش ولو بود، دستاش توی جیبش بود، و اون نگاه سردش… مثل یخ.
پارک جیمین، رئیس قدرتمندترین خانواده مافیایی کره، تنها بود. نه از نظر قدرت یا پول… از نظر قلب.
چشماش پر از زخم بود؛ زخمی که فقط یک زن میتونست درمانش کنه.
---
لیانا یه دختر معمولی نبود. شاید ظاهرش آروم به نظر میاومد، ولی ته چشماش چیزی بود که حتی خودش هم ازش میترسید… یه جور عطش، یه جور خطر.
اون شب وقتی برای مصاحبه کاری وارد باشگاه زیرزمینی شد، نمیدونست که وارد قلمروی چه گرگی شده.
در که باز شد، صدای موسیقی قطع شد. سکوت سنگینی فضا رو گرفت.
جیمین، که از پشت شیشهی اتاق ویآیپی اش نظارهگر ورودش بود، یه لحظه سرش رو بالا آورد.
سیگارش بین انگشتاش سوخت، اما اون تکون نخورد.
چشماش قفل شد روی اون دختر…
روی لیانا.
نفسش برید.
«اون کیه؟»
با صدای خشدار و عمیقش به نامجون گفت که پشت سرش ایستاده بود.
«برای مصاحبه اومده. میخوای بندازیمش بیرون؟»
جیمین پوزخند زد. «نه. بذار بیاد بالا… شخصاً مصاحبه میکنم.»
---
لیانا وارد اتاق تاریک شد. بوی چرم، الکل و قدرت غلیظ بود. قلبش تند میزد، اما نشون نداد.
چشماش افتاد به مردی که پشت مبل ایستاده بود به سمت اش چرخید .
همهچی از همون نگاه اول شروع شد…
اون نگاه، برق خطر… و یه حس گناهآلود شیرین.
جیمین جلو اومد. بیهیچ حرفی.
فقط نگاه.
«اسمت چیه؟»
صداش زمزمهای مرگبار بود.
«لیانا…»
صدای دخترک لرز خفیفی داشت اما محکم گفت.
لبخند کجی روی لبهای جیمین نشست.
«لیانا... میدونی اینجا کجاست؟»
«باشگاه شماست. میخوام کار کنم…» کمی مکث کرد. «یا شاید بیشتر از کار.»
نگاه جیمین تیرهتر شد. یه چیزی تو لحنش بود… که دلشو لرزوند.
«تو جرأت داری...»
قدم دیگهای جلو اومد. فاصلهشون کمتر از یه نفس شد.
«ببینیم تا کجا ادامهش میدی.»
ادامه دارد .......
(موضوعش اسلاید دوم )
پارت اول
بارون سنگینی میبارید. خیابونهای سئول خیس و خالی بودن، بهجز صدای چکمههای چرمی جیمین که با خونسردی از کنار ماشینهای سیاه مافیایی رد میشد.
کت چرمی اش روی شونههاش ولو بود، دستاش توی جیبش بود، و اون نگاه سردش… مثل یخ.
پارک جیمین، رئیس قدرتمندترین خانواده مافیایی کره، تنها بود. نه از نظر قدرت یا پول… از نظر قلب.
چشماش پر از زخم بود؛ زخمی که فقط یک زن میتونست درمانش کنه.
---
لیانا یه دختر معمولی نبود. شاید ظاهرش آروم به نظر میاومد، ولی ته چشماش چیزی بود که حتی خودش هم ازش میترسید… یه جور عطش، یه جور خطر.
اون شب وقتی برای مصاحبه کاری وارد باشگاه زیرزمینی شد، نمیدونست که وارد قلمروی چه گرگی شده.
در که باز شد، صدای موسیقی قطع شد. سکوت سنگینی فضا رو گرفت.
جیمین، که از پشت شیشهی اتاق ویآیپی اش نظارهگر ورودش بود، یه لحظه سرش رو بالا آورد.
سیگارش بین انگشتاش سوخت، اما اون تکون نخورد.
چشماش قفل شد روی اون دختر…
روی لیانا.
نفسش برید.
«اون کیه؟»
با صدای خشدار و عمیقش به نامجون گفت که پشت سرش ایستاده بود.
«برای مصاحبه اومده. میخوای بندازیمش بیرون؟»
جیمین پوزخند زد. «نه. بذار بیاد بالا… شخصاً مصاحبه میکنم.»
---
لیانا وارد اتاق تاریک شد. بوی چرم، الکل و قدرت غلیظ بود. قلبش تند میزد، اما نشون نداد.
چشماش افتاد به مردی که پشت مبل ایستاده بود به سمت اش چرخید .
همهچی از همون نگاه اول شروع شد…
اون نگاه، برق خطر… و یه حس گناهآلود شیرین.
جیمین جلو اومد. بیهیچ حرفی.
فقط نگاه.
«اسمت چیه؟»
صداش زمزمهای مرگبار بود.
«لیانا…»
صدای دخترک لرز خفیفی داشت اما محکم گفت.
لبخند کجی روی لبهای جیمین نشست.
«لیانا... میدونی اینجا کجاست؟»
«باشگاه شماست. میخوام کار کنم…» کمی مکث کرد. «یا شاید بیشتر از کار.»
نگاه جیمین تیرهتر شد. یه چیزی تو لحنش بود… که دلشو لرزوند.
«تو جرأت داری...»
قدم دیگهای جلو اومد. فاصلهشون کمتر از یه نفس شد.
«ببینیم تا کجا ادامهش میدی.»
ادامه دارد .......
- ۹.۰k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط