سرمو تکون دادم ه شر ع کرد به گفتن :< راستش نمیدونم بدونی
سرمو تکون دادم ه شر ع کرد به گفتن :< راستش نمیدونم بدونی یا نه من و ارسلان خواهر و برادر واقعی نیستیم مادر هامون فرق داره >
با تعجب گفتم :< چیییی؟ >
غزل :< ارسلان مادرش رو وقتی ۱۵ سالش بود از دست داد و بعد اون با پدرش به آمریکا مهاجرت کرد
و یک سالی اونجا زندگی کردن ولی بعد یه سال پدرش برای کار های شرکتش که الان برای ارسلانه برگشت ایران و توی شرکت با مادر من آشنا شد و با هم ازدواج کردن و من رو به دنیا آوردن و تصمیم گرفتن همینجا تو ایران زندگی کنن ،
ارسلان با این موضوع مشکلی نداشت ولی گفت که میخاد همونجا تو آمریکا زندگی کنه و ادامه تحصیل بده بابا هم قبول کرد و ارسلان همونجا تو آمریکا درس خوند و تو ۱۷ سالگی فارق التحصیلش رو گرفت ،
مادر منم چون ارسلان رو پسر خودش میدونست و نگرانش بود اصرار کرد که برگرده ایران و چند وقتی رو استراحت کنه ارسلانم قبول کرد و برگشت به ایران و چند ماهی رو پیش ما موند و تو همون چند ماه من و ارسلان درست مثل خواهر و برادر های واقعی با هم صمیمی شدیم
همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه یه شب به یه مهمونی دعوت شدیم و هممون به مهمونی رفتیم ولی ارسلان نمیخاست به مهمونی بیاد اما با اصرار های زیاد من اونم به مهمونی اومد
ولی ای کاش زبونم لال میشد و از ارسلان نمیخاستم تو اون مهمونی بیاد >
ناراحت سرشو انداخت پایین که گفتم :< اگه برات سخته دیگه ادامه نده >
غزل :< نه عزیزم خوبم ،
داشتم میگفتم وارد مهمونی شدیم و روی میز مخصوص خودمون نشستیم که یه دختر خوشگل هم اومد و روی میز بغلی ما نشست ،
اسم اون دختر رومینا بود از لحاظ ظاهری واقعا همچی تموم بود چشم های درشت عسلی ، موهای بلند طلائی ، قد بلند و خوش هیکل ، اون دختر توی مهمونی به قدری زیبا بود که همه رو به خصوص ارسلان رو جذب خودش کرده بود ،
ارسلان کل اونشب نگاهش قفل رومینا بود ،
بهم میگفت عاشق رومینا شده ولی من قبول نمیکردم میگفتم امکان نداره توی بار اول عاشق یکی بشی ولی اون میگفت واقعا عاشقش شده ،
من از همون دیدار اول زیاد ازش خوشم نمیومد به ارسلان هم گفتم ولی اون گوش نداد و رفت پیش رومینا و با هم حرف زدن و از اون شب به بعد با هم دیگه صمیمی شدن و ارسلان هر روز بیشتر از روز قبل عاشق رومینا میشد
تا اینکه رفت خاستگاری و رومینا هم قبول کرد و با رضایت هر دو خانواده با هم ازدواج کردن و همین جا تو ایران زندگی کردن
تو این مدت چیزی نبود که رومینا بخاد و ارسلان فراهم نکنه ارسلان بخاطر رومینا هرکاری میکرد هنوز یک سال نشده بود که ارسلان مجبور شد برای کار های درس و تحصیلش برگرده آمریکا و یه ماهی اونجا بمونه ،
رومینا تو این یه ماه حتی یه بارم به دیدن ما که هیچ حتی بهمون زنگ هم نزد احوال مونو بپرسه مدام در حال خوش گذرونی و بیرون رفتن بود ،
ارسلان که از این ها خبر نداشت ، هرجوری که شد کارهای دانشگاهش رو زود تر انجام داد تا یه هفته زودتر از وقتی که باید میومد برگشت تا برای تولد رومینا اونو سورپرایز کنه ،
یواشکی وارد خونه شد که
با تعجب گفتم :< چیییی؟ >
غزل :< ارسلان مادرش رو وقتی ۱۵ سالش بود از دست داد و بعد اون با پدرش به آمریکا مهاجرت کرد
و یک سالی اونجا زندگی کردن ولی بعد یه سال پدرش برای کار های شرکتش که الان برای ارسلانه برگشت ایران و توی شرکت با مادر من آشنا شد و با هم ازدواج کردن و من رو به دنیا آوردن و تصمیم گرفتن همینجا تو ایران زندگی کنن ،
ارسلان با این موضوع مشکلی نداشت ولی گفت که میخاد همونجا تو آمریکا زندگی کنه و ادامه تحصیل بده بابا هم قبول کرد و ارسلان همونجا تو آمریکا درس خوند و تو ۱۷ سالگی فارق التحصیلش رو گرفت ،
مادر منم چون ارسلان رو پسر خودش میدونست و نگرانش بود اصرار کرد که برگرده ایران و چند وقتی رو استراحت کنه ارسلانم قبول کرد و برگشت به ایران و چند ماهی رو پیش ما موند و تو همون چند ماه من و ارسلان درست مثل خواهر و برادر های واقعی با هم صمیمی شدیم
همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه یه شب به یه مهمونی دعوت شدیم و هممون به مهمونی رفتیم ولی ارسلان نمیخاست به مهمونی بیاد اما با اصرار های زیاد من اونم به مهمونی اومد
ولی ای کاش زبونم لال میشد و از ارسلان نمیخاستم تو اون مهمونی بیاد >
ناراحت سرشو انداخت پایین که گفتم :< اگه برات سخته دیگه ادامه نده >
غزل :< نه عزیزم خوبم ،
داشتم میگفتم وارد مهمونی شدیم و روی میز مخصوص خودمون نشستیم که یه دختر خوشگل هم اومد و روی میز بغلی ما نشست ،
اسم اون دختر رومینا بود از لحاظ ظاهری واقعا همچی تموم بود چشم های درشت عسلی ، موهای بلند طلائی ، قد بلند و خوش هیکل ، اون دختر توی مهمونی به قدری زیبا بود که همه رو به خصوص ارسلان رو جذب خودش کرده بود ،
ارسلان کل اونشب نگاهش قفل رومینا بود ،
بهم میگفت عاشق رومینا شده ولی من قبول نمیکردم میگفتم امکان نداره توی بار اول عاشق یکی بشی ولی اون میگفت واقعا عاشقش شده ،
من از همون دیدار اول زیاد ازش خوشم نمیومد به ارسلان هم گفتم ولی اون گوش نداد و رفت پیش رومینا و با هم حرف زدن و از اون شب به بعد با هم دیگه صمیمی شدن و ارسلان هر روز بیشتر از روز قبل عاشق رومینا میشد
تا اینکه رفت خاستگاری و رومینا هم قبول کرد و با رضایت هر دو خانواده با هم ازدواج کردن و همین جا تو ایران زندگی کردن
تو این مدت چیزی نبود که رومینا بخاد و ارسلان فراهم نکنه ارسلان بخاطر رومینا هرکاری میکرد هنوز یک سال نشده بود که ارسلان مجبور شد برای کار های درس و تحصیلش برگرده آمریکا و یه ماهی اونجا بمونه ،
رومینا تو این یه ماه حتی یه بارم به دیدن ما که هیچ حتی بهمون زنگ هم نزد احوال مونو بپرسه مدام در حال خوش گذرونی و بیرون رفتن بود ،
ارسلان که از این ها خبر نداشت ، هرجوری که شد کارهای دانشگاهش رو زود تر انجام داد تا یه هفته زودتر از وقتی که باید میومد برگشت تا برای تولد رومینا اونو سورپرایز کنه ،
یواشکی وارد خونه شد که
- ۸.۸k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط