✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۳🦋)✥
✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۳🦋)✥
(ویو لوین کاترین)
دستام رو گذاشتم رو میز و بعد سرم رو روی دستام گذاشتم...
همینجوری چند دیقه موندم...
سرم خیلی بد درد میکرد برای همین بلند شدم و یک لیوان آب خوردم...
بعد دوباره روی صندلی نشستم و یه نگاه به اطراف خونه انداختم...
کلا یادم رفت که امروز روز تولدم بود...
و اون هم خراب شد...
رفتم و یه پتو آوردم برای اون مرده و روش انداختم...
روی صندلی نشستم و فکر میکردم...
(ویو جئون جونگ کوک)
با حس اینکه سرم داره از درد زیاد منفجر میشه چشمام رو باز کردم...
نمیدونستم که کجام آخرین لحظه ای رو که یادمه پیش همون درخت وایستادم...
سرم رو چرخوندم به یه طرف که دیدم همون شونم که تیر خورده بود باند پیچی شده...
سرم رو یکم بالا آوردم...
یه پتو روم بود...
بعد اطراف رو نگاه کردم...
که نگاهم افتاد به یه دختر...
روی صندلی نشسته بود و سرش پایین بود انگاری که توی فکر باشه به یه جای نامعلوم زل زده بود...
به دستم که بند پیچی شده بود یکم تکون دادم تا بلند شم که دردم گرفت و آخ آرومی گفتم...
که یهو اون دختر سرش رو بلند کرد و باهاش چشم تو چشم شدم...
وایی چقدر صورت گوگولی و خوشگلی داشت...
همونجوری توی دو تا چشم های اقیانوسیش غرق بودم که یهو بلند شد و رفت سمت آشپز خونه...
یه چیزی برداشت و اومد به سمتم...
یه لیوان دستش بود و اون رو گذاشت روی میز کوچک کنار مبل که من روش بودم...
برگشت به طرفم و از بازوی سالمم گرفت و کمکم کرد تا بشینم...
وقتی نشستم برگشت به طرف میز و لیوان رو برداشت و به طرفم گرفت...
_ بگیر بخورش کمک میکنه زودتر خوب بشی.(خیلی آروم)
ادامه دارد........💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
(ویو لوین کاترین)
دستام رو گذاشتم رو میز و بعد سرم رو روی دستام گذاشتم...
همینجوری چند دیقه موندم...
سرم خیلی بد درد میکرد برای همین بلند شدم و یک لیوان آب خوردم...
بعد دوباره روی صندلی نشستم و یه نگاه به اطراف خونه انداختم...
کلا یادم رفت که امروز روز تولدم بود...
و اون هم خراب شد...
رفتم و یه پتو آوردم برای اون مرده و روش انداختم...
روی صندلی نشستم و فکر میکردم...
(ویو جئون جونگ کوک)
با حس اینکه سرم داره از درد زیاد منفجر میشه چشمام رو باز کردم...
نمیدونستم که کجام آخرین لحظه ای رو که یادمه پیش همون درخت وایستادم...
سرم رو چرخوندم به یه طرف که دیدم همون شونم که تیر خورده بود باند پیچی شده...
سرم رو یکم بالا آوردم...
یه پتو روم بود...
بعد اطراف رو نگاه کردم...
که نگاهم افتاد به یه دختر...
روی صندلی نشسته بود و سرش پایین بود انگاری که توی فکر باشه به یه جای نامعلوم زل زده بود...
به دستم که بند پیچی شده بود یکم تکون دادم تا بلند شم که دردم گرفت و آخ آرومی گفتم...
که یهو اون دختر سرش رو بلند کرد و باهاش چشم تو چشم شدم...
وایی چقدر صورت گوگولی و خوشگلی داشت...
همونجوری توی دو تا چشم های اقیانوسیش غرق بودم که یهو بلند شد و رفت سمت آشپز خونه...
یه چیزی برداشت و اومد به سمتم...
یه لیوان دستش بود و اون رو گذاشت روی میز کوچک کنار مبل که من روش بودم...
برگشت به طرفم و از بازوی سالمم گرفت و کمکم کرد تا بشینم...
وقتی نشستم برگشت به طرف میز و لیوان رو برداشت و به طرفم گرفت...
_ بگیر بخورش کمک میکنه زودتر خوب بشی.(خیلی آروم)
ادامه دارد........💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
- ۶۹۵
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط