My professor
My professor
Chapter:2
Part:32
جونگکوک:خدا رو نمیدونم ... اما چرچیل اینطور بهش جواب داده ...باد با شمع های خاموش کاری ندارد. اگر بر تو سخت میگذرد ... بدان که روشنی
.......
شب تاریک و سرد بود ...
صدای باد از بین پنجره های شکسته میگذشت و به گوش می رسید.
جیمین گوشه ای از اتاق نشسته بود و خواهرش، لیانا رو در آغوش گرفته بود.
لیانا به شدت گریه می کرد و بدن کوچیکش از تب می لرزید ...
بیماری زمینه ای که از بدو تولد همراهش بود حالا به اوج رسیده بود و هر لحظه نفس کشیدن براش سخت تر میشد ... جیمین با چشمای خیس به چهره ی رنگ پریده خواهرش نگاه میکرد ... میدونست که هیچی نمیتونه دردشو تسكين بده ....
با دستای لرزون لیانا رو محکم تر توی آغوش گرفت ... و در حالی که اشکاش روی گونه هاش
جاری می شد، غرید
جیمین: انتقامتو از این شهر میگیرم ... لیانا ... بهت قول میدم .....یه روز انتقامتو از همشون میگیرم ...
دخترک با صدای ضعیفی جواب داد
لیانا:جيمين ... ... نرو ... نذار من تنها بمونم
صدای جیمین از بغض ترک خورد
جیمین: من همیشه باهاتم لیانا .... هیچوقت تنهات نمیزارم ....
لنا :مامان هم همینو میگفت ...
جيمين: مامانا دروغ زیاد میگن ... داداش همیشه پیشت میمونه ... من عين اون زنیکه ی بیخیال جات نمیزارم برم ..... ... مگه من تو این دنیا چند تا لیانا دارم دیوونه ؟!... هوم؟تو رو بزارم کجا برم؟.....
لیانا بعد از یه سکوت طولانی، معصومانه پرسید
لیانا :چون من مریض بودم گذاشت رفت؟
جیمین سعی کرد دندونای به هم چفت شده ش رو از هم فاصله بده .....
جیمین:نه ... چون خودش مریض بود ! .... ... تو مریض نیستی ... فقط یکم حالت بده ....خوبه خوب میشی ... به مامان فکر نکن ... به خودمون فکر کن ... به اینکه اگه امشب طاقت بیاری ، فردا صبح زود میرم برات آبنبات های رنگی رنگی میگیرم ...از همونا که دوست داشتی...قبول ؟
لیانا: جيمين من میترسم
جیمین به چشمای سرخ دختر خیره شد ... سرشو محکم رو سینه فشار داد ...و اون امید ساختگی توی لحنش کاملا از بین رفت
جیمین:معذرت میخوام ... منو میبخشی ؟ ...
لیانا که دیگه رمقی برای جواب دادن نداشت لباس برادرش رو چنگ زد ...و جیمین انگار که با وجدان خودش حرف میزنه گفت:
جیمین :منو ببخش که هر کوفتیو مصرف کردم
یادم بره دردمون چیه ... ببخش که از تلخی واقعیت زدم به در سرخوشی از الکل و به ترسات خندیدم ... بخش که باهات وقت بیشتری نگذروندم. ببخش که نبردمت دور دنیا تا درمونی برای دردات پیدا کنم ... منو ببخش .....که جلو چشمام داری پر پر میشی ... و از دستم هیچ کاری بر نمیاد...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🥨
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:32
جونگکوک:خدا رو نمیدونم ... اما چرچیل اینطور بهش جواب داده ...باد با شمع های خاموش کاری ندارد. اگر بر تو سخت میگذرد ... بدان که روشنی
.......
شب تاریک و سرد بود ...
صدای باد از بین پنجره های شکسته میگذشت و به گوش می رسید.
جیمین گوشه ای از اتاق نشسته بود و خواهرش، لیانا رو در آغوش گرفته بود.
لیانا به شدت گریه می کرد و بدن کوچیکش از تب می لرزید ...
بیماری زمینه ای که از بدو تولد همراهش بود حالا به اوج رسیده بود و هر لحظه نفس کشیدن براش سخت تر میشد ... جیمین با چشمای خیس به چهره ی رنگ پریده خواهرش نگاه میکرد ... میدونست که هیچی نمیتونه دردشو تسكين بده ....
با دستای لرزون لیانا رو محکم تر توی آغوش گرفت ... و در حالی که اشکاش روی گونه هاش
جاری می شد، غرید
جیمین: انتقامتو از این شهر میگیرم ... لیانا ... بهت قول میدم .....یه روز انتقامتو از همشون میگیرم ...
دخترک با صدای ضعیفی جواب داد
لیانا:جيمين ... ... نرو ... نذار من تنها بمونم
صدای جیمین از بغض ترک خورد
جیمین: من همیشه باهاتم لیانا .... هیچوقت تنهات نمیزارم ....
لنا :مامان هم همینو میگفت ...
جيمين: مامانا دروغ زیاد میگن ... داداش همیشه پیشت میمونه ... من عين اون زنیکه ی بیخیال جات نمیزارم برم ..... ... مگه من تو این دنیا چند تا لیانا دارم دیوونه ؟!... هوم؟تو رو بزارم کجا برم؟.....
لیانا بعد از یه سکوت طولانی، معصومانه پرسید
لیانا :چون من مریض بودم گذاشت رفت؟
جیمین سعی کرد دندونای به هم چفت شده ش رو از هم فاصله بده .....
جیمین:نه ... چون خودش مریض بود ! .... ... تو مریض نیستی ... فقط یکم حالت بده ....خوبه خوب میشی ... به مامان فکر نکن ... به خودمون فکر کن ... به اینکه اگه امشب طاقت بیاری ، فردا صبح زود میرم برات آبنبات های رنگی رنگی میگیرم ...از همونا که دوست داشتی...قبول ؟
لیانا: جيمين من میترسم
جیمین به چشمای سرخ دختر خیره شد ... سرشو محکم رو سینه فشار داد ...و اون امید ساختگی توی لحنش کاملا از بین رفت
جیمین:معذرت میخوام ... منو میبخشی ؟ ...
لیانا که دیگه رمقی برای جواب دادن نداشت لباس برادرش رو چنگ زد ...و جیمین انگار که با وجدان خودش حرف میزنه گفت:
جیمین :منو ببخش که هر کوفتیو مصرف کردم
یادم بره دردمون چیه ... ببخش که از تلخی واقعیت زدم به در سرخوشی از الکل و به ترسات خندیدم ... بخش که باهات وقت بیشتری نگذروندم. ببخش که نبردمت دور دنیا تا درمونی برای دردات پیدا کنم ... منو ببخش .....که جلو چشمام داری پر پر میشی ... و از دستم هیچ کاری بر نمیاد...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🥨
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۵k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط