⁴⁷
⁴⁷
پنج سال بعد
......
ا/ت
م:وسایلتون رو جمع کردید؟
ا/ت: اره
م: دیگه واقعا میخوای برگردی سئول
ا/ت: اره مامان یونجو بزرگ شده میخوام تو مدرسه های بزرگ تر درس بخونه و حتی خودم
من الکی درس نخوندم یه مدرک داشته باشم میخوام کارم رو ادامه بدم
م: موفق باشی عزیزم
یونجو: مامان جون
م: جانم
یونجو: میشه با ما بیای؟
م: عزیزم نه نمیتونم بیام ولی قول میدم هرماه میام
تق تق تق
ا/ت: فکر کنم سوهو
یونجو: بابا سوهو
سوهو: سلام
ا/ت: سلام
سوهو: بریم؟
ا/ت: اره بریم
یونجو: مامان جون خدافظ
م: خدافظ عزیزم
دو ساعت بعد
تو هواپیما بودیم
سوهو: خیلی نگرانی چیزی شده؟
ا/ت: خیلی از هواپیما میترسم بخاطر اون روز تو نمیدونی اگر اون روز یونجو گریه نکرده بود من هم مثل بقیه الان مرده بودم
سوهو: ا/ت اروم باش نگران نباش
یونجو: مامان
ا/ت: جانم
یونجو: خواب
ا/ت: بخواب عزیزم...
چند ساعت بعد
از فرودگاه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم
سوهو: چیزی شده؟
ا/ت: از اخرین باری که اینجا بودم پنج سال میگذره فکرش رو بکن تو الان تو اون شهری هستی که اخرین خاطره ای ازش داری این بوده که بهت خیانت کرده بخاطر همین حس خوبی ندارم ازش متنفرم
سوهو:نامزدت رو میگی؟
ا/ت: نامزدم نیست
سوهو: پس چرا هنوز حلقت رو داری
ا/ت: خب چون من..
سوهو: چیزی نگو لازم نیست توضیح بدی
ا/ت: باشه
رسیدیم و وسایلمون رو بردیم داخل
سوهو: من میرم ادامه کارهای انتقالیم رو برای بیمارستان انجام بدم شاید شب اومدم دنبالتون بریم باهم شام بخوریم
ا/ت: باشه
سوهو: خدافظ
ا/ت: خدافظ
یونجو: مامان
ا/ت: جانم
یونجو: این خونه خیلی کوچک تر از خونه مامان جون اقاجون
ا/ت: عزیزم چند ماه اینجا زندگی میکنیم و بعد میریم خونه بزرگتر
یونجو: بابا سوهو هم با ما زندگی میکنه
ا/ت: سوهو نه خودش خونه داره خونه روبرویی
یونجو: مامان اتاق من کجاست؟
ا/ت: اینجاست عزیزم...
کوک
بیمارستان بودم
سوهو: سلام
کوک: سلام
سوهو: شما دکتر این بخش هستید؟
کوک: بله شما؟
سوهو: من ایم سوهو هستم دکتر بخش اورژانس این بیمارستان امروز انتقالی گرفتم و روز اولم هست
کوک: خوشبختم
سوهو: منم همینطور جئون جونگکوک درسته؟
کوک: بله
سوهو: خب من میرم
کوک: بای
سوهو: بای
چند دقیقه بعد
صدای زنگی رو شنیدم این که گوشی من نیست؟ شاید برای همون کانگ سوهو باشه
(👩🏻⚕️👧🏻)
گوشی رو جواب دادم
کوک: الو
یونجو: الو بابا سوهو
کوک: سلام عمو گوشی بابات دست منه بعد میگم بهت زنگ بزنه
یونجو: باشه عمو ممنون بای
کوک: بای...
#فیک
#سناریو
پنج سال بعد
......
ا/ت
م:وسایلتون رو جمع کردید؟
ا/ت: اره
م: دیگه واقعا میخوای برگردی سئول
ا/ت: اره مامان یونجو بزرگ شده میخوام تو مدرسه های بزرگ تر درس بخونه و حتی خودم
من الکی درس نخوندم یه مدرک داشته باشم میخوام کارم رو ادامه بدم
م: موفق باشی عزیزم
یونجو: مامان جون
م: جانم
یونجو: میشه با ما بیای؟
م: عزیزم نه نمیتونم بیام ولی قول میدم هرماه میام
تق تق تق
ا/ت: فکر کنم سوهو
یونجو: بابا سوهو
سوهو: سلام
ا/ت: سلام
سوهو: بریم؟
ا/ت: اره بریم
یونجو: مامان جون خدافظ
م: خدافظ عزیزم
دو ساعت بعد
تو هواپیما بودیم
سوهو: خیلی نگرانی چیزی شده؟
ا/ت: خیلی از هواپیما میترسم بخاطر اون روز تو نمیدونی اگر اون روز یونجو گریه نکرده بود من هم مثل بقیه الان مرده بودم
سوهو: ا/ت اروم باش نگران نباش
یونجو: مامان
ا/ت: جانم
یونجو: خواب
ا/ت: بخواب عزیزم...
چند ساعت بعد
از فرودگاه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم
سوهو: چیزی شده؟
ا/ت: از اخرین باری که اینجا بودم پنج سال میگذره فکرش رو بکن تو الان تو اون شهری هستی که اخرین خاطره ای ازش داری این بوده که بهت خیانت کرده بخاطر همین حس خوبی ندارم ازش متنفرم
سوهو:نامزدت رو میگی؟
ا/ت: نامزدم نیست
سوهو: پس چرا هنوز حلقت رو داری
ا/ت: خب چون من..
سوهو: چیزی نگو لازم نیست توضیح بدی
ا/ت: باشه
رسیدیم و وسایلمون رو بردیم داخل
سوهو: من میرم ادامه کارهای انتقالیم رو برای بیمارستان انجام بدم شاید شب اومدم دنبالتون بریم باهم شام بخوریم
ا/ت: باشه
سوهو: خدافظ
ا/ت: خدافظ
یونجو: مامان
ا/ت: جانم
یونجو: این خونه خیلی کوچک تر از خونه مامان جون اقاجون
ا/ت: عزیزم چند ماه اینجا زندگی میکنیم و بعد میریم خونه بزرگتر
یونجو: بابا سوهو هم با ما زندگی میکنه
ا/ت: سوهو نه خودش خونه داره خونه روبرویی
یونجو: مامان اتاق من کجاست؟
ا/ت: اینجاست عزیزم...
کوک
بیمارستان بودم
سوهو: سلام
کوک: سلام
سوهو: شما دکتر این بخش هستید؟
کوک: بله شما؟
سوهو: من ایم سوهو هستم دکتر بخش اورژانس این بیمارستان امروز انتقالی گرفتم و روز اولم هست
کوک: خوشبختم
سوهو: منم همینطور جئون جونگکوک درسته؟
کوک: بله
سوهو: خب من میرم
کوک: بای
سوهو: بای
چند دقیقه بعد
صدای زنگی رو شنیدم این که گوشی من نیست؟ شاید برای همون کانگ سوهو باشه
(👩🏻⚕️👧🏻)
گوشی رو جواب دادم
کوک: الو
یونجو: الو بابا سوهو
کوک: سلام عمو گوشی بابات دست منه بعد میگم بهت زنگ بزنه
یونجو: باشه عمو ممنون بای
کوک: بای...
#فیک
#سناریو
- ۱۱۸.۵k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط