𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽
𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽
زیر حلقه ی سمت راست.
p9
مربیلی، با سوتی که دور گردنش برای مواقع نیاز نگه داشته بود، چنان سوتی زد که لرزه به اندام همه افتاد.
« اگر به گوسفند این تمرینارو میگفتم تا الان صدبار بسکتبالیست شده بود! بخوابید زمین ببینم، همتون با هم. »
تهیونگ زیر لب هوفی کشید. یونگسون نفسی عمیق کشید و کلافهوار زمزمه کرد:« وای.. نه.. دوباره.. »
مربیلی نگاهی به کمکمربیِ جدید که اتفاقا ژاپنی بود، فونگشین نگاهی انداخت:« هی، فونگشین، بیا ۵۰ تا شنا بشمر براشون.»
جونگکوک سریع زانو هاش رو روی زمین انداخت.
جونگکوک خنده ی کوتاهی کرد:« همهتون همینشکلی بزنید، راحت تره. »
سوکهیون به حرکت جونگکوک خیره شد:« اگه مربی لی ببینه.. »
جونگکوک شانه بالا انداخت:« اینم یه نوع شناعه، شنای هلندی. گفت شنا برید ولی نگفت چه نوع شنایی کههه. دوست من باشید تا همه چیز راحت تر بشه. »
فونگشین درحالی که کمی از بطری آبش مینوشید گفت:« مربی گفت براتون ۵۰ تا شنا بشمرم. »
بعد از دیدن زانوهایی که روی زمین افتاده، پوزخندی زد:« خب، ۱... ۲.. ۶.... ۸... ۱۲... ۱۷... ۱۹.... ۲۳... ۲۶... ۲۹... ۳۴.... ۴۲... ۴۸... ۵۰.. تموم. »
تهیونگ به پایه بودنِ فونگشین لبخندی زد.
فونگشین گلوش رو صاف کرد و دوباره کمی از آب نوشید:« خب، کار من اینجا تموم شد. »
جونگکوک درحالی که از خستگی تمرینات قبل به نفس نفس افتاده بود، گفت:« دمت گرم. »
فونگشین دستش رو بالا آورد، انگار به یک روش عجیب تشکری که توی نگاه جونگکوک معلوم بود رو جواب داد و بعد از اونجا دور شد..
تهیونگ، جونگکوک، سوک هیون، یونگسون و بقیه روی زمین نشستن.
مربیلی از زمین کوچکتر که متعلق به شاگرد های زیر ۱۰ سال بود بیرون اومد و به شاگردهای جوون طرفش نزدیک شد.
به محض دیدنِ جونگکوک، تهیونگ و بقیه که نشستن، بلند گفت:« هوی، شماها، مگه نگفتم شنا برید؟ واسه چی نشستید؟ پاشید ببینم! »
جونگکوک با خونسردی تمام گفت:« ولی ما رفتیم. »
مربی آستین هاش رو بالا زد:« اره جون عمتون، پاشید ببینم. »
سوکهیون گفت:« به خدا رفتیم، فونگشین شمرد. »
مربی سمت فونگشین که نزدیک زمین کودکان ایستاده بود برگشت:« فونگشین، اینا ۵۰ تا دراز نشستشون رو رفتن؟»
فونگشین بلند گفت:« چی؟» مربی با همون لحن و تن صدا تکرار کرد:« اینا ۵۰ تا دراز نشستشون رو رفتن؟»
فونگشین کمی فکر کرد.. بعد صورتش رو به چپ و راست، به نشونه ی مخالفت تکون داد.
جونگکوک زیر لب زمزمه کرد:«، نامرد! »
زیر حلقه ی سمت راست.
p9
مربیلی، با سوتی که دور گردنش برای مواقع نیاز نگه داشته بود، چنان سوتی زد که لرزه به اندام همه افتاد.
« اگر به گوسفند این تمرینارو میگفتم تا الان صدبار بسکتبالیست شده بود! بخوابید زمین ببینم، همتون با هم. »
تهیونگ زیر لب هوفی کشید. یونگسون نفسی عمیق کشید و کلافهوار زمزمه کرد:« وای.. نه.. دوباره.. »
مربیلی نگاهی به کمکمربیِ جدید که اتفاقا ژاپنی بود، فونگشین نگاهی انداخت:« هی، فونگشین، بیا ۵۰ تا شنا بشمر براشون.»
جونگکوک سریع زانو هاش رو روی زمین انداخت.
جونگکوک خنده ی کوتاهی کرد:« همهتون همینشکلی بزنید، راحت تره. »
سوکهیون به حرکت جونگکوک خیره شد:« اگه مربی لی ببینه.. »
جونگکوک شانه بالا انداخت:« اینم یه نوع شناعه، شنای هلندی. گفت شنا برید ولی نگفت چه نوع شنایی کههه. دوست من باشید تا همه چیز راحت تر بشه. »
فونگشین درحالی که کمی از بطری آبش مینوشید گفت:« مربی گفت براتون ۵۰ تا شنا بشمرم. »
بعد از دیدن زانوهایی که روی زمین افتاده، پوزخندی زد:« خب، ۱... ۲.. ۶.... ۸... ۱۲... ۱۷... ۱۹.... ۲۳... ۲۶... ۲۹... ۳۴.... ۴۲... ۴۸... ۵۰.. تموم. »
تهیونگ به پایه بودنِ فونگشین لبخندی زد.
فونگشین گلوش رو صاف کرد و دوباره کمی از آب نوشید:« خب، کار من اینجا تموم شد. »
جونگکوک درحالی که از خستگی تمرینات قبل به نفس نفس افتاده بود، گفت:« دمت گرم. »
فونگشین دستش رو بالا آورد، انگار به یک روش عجیب تشکری که توی نگاه جونگکوک معلوم بود رو جواب داد و بعد از اونجا دور شد..
تهیونگ، جونگکوک، سوک هیون، یونگسون و بقیه روی زمین نشستن.
مربیلی از زمین کوچکتر که متعلق به شاگرد های زیر ۱۰ سال بود بیرون اومد و به شاگردهای جوون طرفش نزدیک شد.
به محض دیدنِ جونگکوک، تهیونگ و بقیه که نشستن، بلند گفت:« هوی، شماها، مگه نگفتم شنا برید؟ واسه چی نشستید؟ پاشید ببینم! »
جونگکوک با خونسردی تمام گفت:« ولی ما رفتیم. »
مربی آستین هاش رو بالا زد:« اره جون عمتون، پاشید ببینم. »
سوکهیون گفت:« به خدا رفتیم، فونگشین شمرد. »
مربی سمت فونگشین که نزدیک زمین کودکان ایستاده بود برگشت:« فونگشین، اینا ۵۰ تا دراز نشستشون رو رفتن؟»
فونگشین بلند گفت:« چی؟» مربی با همون لحن و تن صدا تکرار کرد:« اینا ۵۰ تا دراز نشستشون رو رفتن؟»
فونگشین کمی فکر کرد.. بعد صورتش رو به چپ و راست، به نشونه ی مخالفت تکون داد.
جونگکوک زیر لب زمزمه کرد:«، نامرد! »
- ۴۱۱
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط