مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد
مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد
دیدگاه ها (۱)

حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفتوای اگر چشم بخواند غمِ نا...

آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست تنها...

زندگی، کاروانسرایی است پرآشوب، که هر کس در آن گامی می‌نهد تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط