مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد
مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد
دیدگاه ها (۱)

حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفتوای اگر چشم بخواند غمِ نا...

قصه اول: حکمیتآنجا که قرآن‌ها بر نیزه رفت و شمشیرها در غلاف ...

وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم / دل بر عبور از سد خار و خا...

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط