زندگی کاروانسرایی است پرآشوب که هر کس در آن گامی مینهد

زندگی، کاروانسرایی است پرآشوب، که هر کس در آن گامی می‌نهد تا فصلی از روایتِ ناتمامِ ما را به نامِ خویش رقم بزند. آدمیان می‌آیند و می‌روند؛ گروهی چون طوفان، آرامشِ پوشالی‌مان را بر هم می‌زنند تا در ویرانه‌هایِ پس از خویش، برایمان “عبرتی” به بلندایِ عمر به جای بگذارند؛ اینان آموزگارانِ سخت‌گیرِ روزگارند که به بهایِ زخم، ما را به بلوغ می‌رسانند.
گروهی دیگر، چون نسیمِ سحری، گذرا اما دلپذیرند. می‌آیند، لبخندی بر لب می‌نشانند، عطری از مهربانی در فضایِ جان می‌پاشند و در غبارِ زمان گم می‌شوند؛ اینان همان “خاطراتِ خوشی” هستند که در شب‌هایِ سردِ تنهایی، گرمابخشِ خلوتِ ما می‌شوند.
اما در این میان، اندک‌شمارند جان‌هایِ عاشقی که گویی از ازل برایِ ماندن در کنارِ ما تراشیده شده‌اند. آن‌ها که نه برایِ تماشا، که برایِ “ساختن” آمده‌اند. کسانی که نبضِ حضورشان با ضرب‌آهنگِ قلبِ ما یکی می‌شود و تا واپسین دم، در هیاهویِ رفتن‌ها، “ماندن” را معنا می‌کنند. گویی تقدیر، آن‌ها را نه به عنوانِ یک رهگذر، که به مثابه‌یِ بخشی از وجودِ ما در متنِ زندگی نگاشته است تا ثابت کند در انتهایِ هر قصه‌ای، همیشه کسی هست که شانه به شانه‌ی ما، تا انتهایِ جاده قدم بردارد.
آدمی گاهی شبیه درختی می‌شود که صاعقه به جانش افتاده؛ از بیرون هنوز سبز و پابرجاست، اما از درون ذره‌ذره خاکستر می‌شود. چه کسی می‌داند پشتِ یک نگاهِ آرام و خنده‌های معمولیِ بعضی آدم‌ها، چه آتشی زبانه می‌کشد؟ سخت‌ترین کار دنیا همین است؛ اینکه درونِ یک انسان کوره‌ای از رنج روشن باشد، اما ناچار باشد با چهره‌ای خنک و بی‌تفاوت به دنیا نگاه کند. چنین آدم‌هایی هر شب در آغوشِ شعله‌های دردِ خود می‌سوزند و فردا صبح، دوباره از میان خاکسترشان برمی‌خیزند تا فقط “ادامه دهند.
من آموخته‌ام که در روابطم، نقشِ “آینه” را بازی کنم. بازتاب‌دهنده‌ی همان چیزی باشم که از طرفِ مقابل دریافت می‌کنم؛ نه یک قدم فراتر و نه یک قدم عقب‌تر. وقتی فراتر از رفتارِ یک آدم به او خوبی می‌کنی، او تعادلش را از دست می‌دهد و ممکن است فکر کند این “وظیفه‌ی” توست، نه “لطفِ” تو. واقعیت این است که همه، الفبایِ مهربانی را بلد نیستند و گاهی سکوت و فاصله گرفتن، بهترین پاسخ برای کسانی است که ظرفیتِ دیدنِ زیبایی‌های درونی تو را ندارند. خودت را برای کسانی که ارزشِ حضورت را نمی‌فهمند، خرج نکن؛ اجازه بده هر کس در همان جایگاهی بماند که خودش برای خودش تعریف کرده است.
واقعیت این است که آدم‌ها وقتی تصمیم می‌گیرند برای همیشه بروند، نه چمدان می‌بندند و نه داد و بیداد می‌کنند. آن‌ها مدتی قبل از اینکه فیزیکی بروند، در سکوتِ خودشان تمام شده‌اند. رفتنِ بی‌سر و صدا، نه از سرِ غرور است و نه از سرِ بی‌رحمی؛ بلکه از “خستگیِ مفرط” می‌آید. وقتی می‌بینی دیگر هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند چیزی را عوض کند، وقتی می‌فهمی شنیده نمی‌شوی، ترجیح می‌دهی شبیه به یک سایه در انتهایِ یک شبِ طولانی، آرام کمرنگ شوی و تمام. این رفتن، زخمی ندارد، اما حفره‌ای به جا می‌گذارد که هیچ‌چیز آن را پُر نمی‌کند.
دیدگاه ها (۱)

ما اصالتِ خودمان را پای رابطه‌هایی ریختیم که آدم‌هایش، حافظه...

دردناک‌ترین بخشِ زندگی اینجاست که می‌بینی تقویم ورق می‌خورد،...

زندگی، کاروانسرایی است پرآشوب، که هر کس در آن گامی می‌نهد تا...

متاسفانه بقیه اش جا نمیشد..p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط