فصل هفتم — برای نجات تو میآیم
فصل هفتم — برای نجات تو میآیم
هردین داخل خودرو نشسته بود که تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
فوراً پاسخ داد.
«سو-یون کجاست؟»
مردی از آن سوی خط خندید.
«بالاخره پیدات شد، کانگ هردین.»
هردین با صدایی سرد گفت:
«اگه بهش آسیب زده باشین، پشیمون میشین.»
«تهدید نکن. امشب ساعت یازده، انبار قدیمی کنار جادهی شمالی. تنها بیا.»
هردین لحظهای سکوت کرد.
«میخوام صدای سو-یون رو بشنوم.»
پس از چند ثانیه، صدای سو-یون از پشت خط آمد.
«هردین؟»
هردین فوراً صاف نشست.
«سو-یون! حالت خوبه؟ بهت آسیبی زدن؟»
«من خوبم، ولی...»
تماس ناگهان قطع شد.
هردین گوشی را محکم در دست گرفت و به راننده گفت:
«به پلیس اطلاع بده. محل قرار رو پیدا کردیم.»
او قصد نداشت بدون فکر وارد دام شود، اما یک چیز برایش روشن بود.
سو-یون باید سالم به خانه برمیگشت.
***
ساعت یازده شب
هردین مقابل انبار قدیمی ایستاد. پلیس در نزدیکی محل مستقر شده بود و منتظر فرصت مناسب برای ورود بود.
در فلزی انبار باز شد.
یکی از مردها بیرون آمد.
«تنهایی اومدی؟»
هردین سرد جواب داد:
«میخوام سو-یون رو ببینم.»
مرد او را به داخل هدایت کرد.
در انتهای سالن، سو-یون روی صندلی نشسته بود. وقتی هردین را دید، فوراً از جا بلند شد.
«هردین! چرا اومدی؟!»
هردین نگاه کوتاهی به او انداخت.
«اومدم ببرمت خونه.»
ناگهان یکی از مردها به سمت هردین حمله کرد. درگیری شروع شد و صدای فریادها در سالن پیچید.
سو-یون از فرصت استفاده کرد و خودش را به سمت در کناری رساند، اما مرد دیگری راهش را بست.
«فکر کردی کجا داری میری؟»
سو-یون صندلی کوچکی را به سمت او هل داد و عقب رفت.
همان لحظه هردین فریاد زد:
«سو-یون، سرت رو پایین بگیر!»
او فوراً خم شد.
چند ثانیه بعد، مأموران پلیس وارد ساختمان شدند.
«پلیس! هیچکس حرکت نکنه!»
مردها دستگیر شدند.
هردین بیدرنگ به سمت سو-یون رفت.
«بذار دستهات رو ببینم.»
طناب را با احتیاط باز کرد. رد قرمزی دور مچهای سو-یون افتاده بود.
هردین با نگرانی پرسید:
«درد میکنه؟»
سو-یون آهسته جواب داد:
«یه کم.»
هردین کتش را درآورد و روی شانههای او انداخت.
«دیگه تموم شد. بریم خونه.»
سو-یون به صورتش نگاه کرد.
«واقعاً اومدی دنبالم؟»
هردین با تعجب گفت:
«معلومه که اومدم. فکر کردی میذارم اینجا بمونی؟»
سو-یون برای چند لحظه ساکت ماند.
هردین دستش را به طرف او دراز کرد، اما پیش از لمس کردنش مکث کرد.
«میتونم بغلت کنم؟»
سو-یون با شنیدن این سؤال غافلگیر شد. سپس آرام سر تکان داد.
هردین او را در آغوش گرفت.
سو-یون برای چند لحظه چشمهایش را بست. تمام شب ترسیده بود، اما حالا احساس میکرد دیگر خطری تهدیدش نمیکند.
بااینحال، خیلی زود از آغوشش بیرون آمد.
«هردین، این به این معنی نیست که من عاشقت شدم.»
هردین لبخند محوی زد.
«میدونم. ازت نخواستم عاشقم بشی.»
سو-یون با تعجب نگاهش کرد.
هردین ادامه داد:
«فقط میخواستم سالم باشی. همین.»
سو-یون جوابی نداد.
هنوز برای عاشق شدن آماده نبود، اما نمیتوانست فداکاری هردین را نادیده بگیرد.
***
وقتی به خانه رسیدند، مادر هردین با دیدن سو-یون فوراً به سمتش دوید و او را در آغوش گرفت.
«عزیزم! خدا رو شکر که سالمی! میدونی چقدر نگران بودم؟»
سو-یون برای اولین بار آن شب لبخند زد.
«ببخشید که نگرانتون کردم.»
مادر هردین صورتش را میان دستهایش گرفت.
«تو هیچ تقصیری نداری. فقط قول بده دیگه تنها توی خیابونهای خلوت نری.»
پدر خانواده هم جلو آمد و با مهربانی گفت:
«از امشب به بعد، هر وقت کمکی خواستی، این خانواده کنارته.»
سو-یون نمیدانست چه بگوید.
تمام عمرش عادت کرده بود مشکلاتش را به تنهایی حل کند، اما خانوادهی کانگ بدون اینکه چیزی از او بخواهند، حمایتش میکردند.
کمی بعد، مادر هردین برایش سوپ گرم آورد و اصرار کرد تا تمام کاسه را بخورد.
هردین از کنار در به آن دو نگاه میکرد.
مادرش ناگهان متوجه او شد.
«تو هم بشین! اگه حواست بیشتر جمع بود، سو-یون اینهمه اذیت نمیشد.»
هردین با ناباوری گفت:
«مامان، من که آدم ربا نیستم!»
سو-یون خندهاش گرفت.
برای اولین بار پس از آن اتفاق وحشتناک، صدای خندهاش در خانه پیچید.
هردین به او نگاه کرد و لبخند زد.
همین برایش کافی بود.
آن شب، وقتی سو-یون به اتاق مهمان رفت، پیامی برای هردین فرستاد.
«ممنون که اومدی دنبالم.»
هردین جواب داد:
«لازم نیست تشکر کنی. شب بخیر، سو-یون.»
سو-یون گوشی را کنار گذاشت.
او هنوز عاشق هردین نشده بود.
هنوز نمیتوانست بهراحتی به کسی اعتماد کند.
اما برای اولین بار، خودش دلش خواسته بود به او پیام بدهد.
و شاید همین قدم کوچک، آغاز چیزی بود که هیچکدامشان هنوز جرئت نام بردنش را نداشتند.
هردین داخل خودرو نشسته بود که تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
فوراً پاسخ داد.
«سو-یون کجاست؟»
مردی از آن سوی خط خندید.
«بالاخره پیدات شد، کانگ هردین.»
هردین با صدایی سرد گفت:
«اگه بهش آسیب زده باشین، پشیمون میشین.»
«تهدید نکن. امشب ساعت یازده، انبار قدیمی کنار جادهی شمالی. تنها بیا.»
هردین لحظهای سکوت کرد.
«میخوام صدای سو-یون رو بشنوم.»
پس از چند ثانیه، صدای سو-یون از پشت خط آمد.
«هردین؟»
هردین فوراً صاف نشست.
«سو-یون! حالت خوبه؟ بهت آسیبی زدن؟»
«من خوبم، ولی...»
تماس ناگهان قطع شد.
هردین گوشی را محکم در دست گرفت و به راننده گفت:
«به پلیس اطلاع بده. محل قرار رو پیدا کردیم.»
او قصد نداشت بدون فکر وارد دام شود، اما یک چیز برایش روشن بود.
سو-یون باید سالم به خانه برمیگشت.
***
ساعت یازده شب
هردین مقابل انبار قدیمی ایستاد. پلیس در نزدیکی محل مستقر شده بود و منتظر فرصت مناسب برای ورود بود.
در فلزی انبار باز شد.
یکی از مردها بیرون آمد.
«تنهایی اومدی؟»
هردین سرد جواب داد:
«میخوام سو-یون رو ببینم.»
مرد او را به داخل هدایت کرد.
در انتهای سالن، سو-یون روی صندلی نشسته بود. وقتی هردین را دید، فوراً از جا بلند شد.
«هردین! چرا اومدی؟!»
هردین نگاه کوتاهی به او انداخت.
«اومدم ببرمت خونه.»
ناگهان یکی از مردها به سمت هردین حمله کرد. درگیری شروع شد و صدای فریادها در سالن پیچید.
سو-یون از فرصت استفاده کرد و خودش را به سمت در کناری رساند، اما مرد دیگری راهش را بست.
«فکر کردی کجا داری میری؟»
سو-یون صندلی کوچکی را به سمت او هل داد و عقب رفت.
همان لحظه هردین فریاد زد:
«سو-یون، سرت رو پایین بگیر!»
او فوراً خم شد.
چند ثانیه بعد، مأموران پلیس وارد ساختمان شدند.
«پلیس! هیچکس حرکت نکنه!»
مردها دستگیر شدند.
هردین بیدرنگ به سمت سو-یون رفت.
«بذار دستهات رو ببینم.»
طناب را با احتیاط باز کرد. رد قرمزی دور مچهای سو-یون افتاده بود.
هردین با نگرانی پرسید:
«درد میکنه؟»
سو-یون آهسته جواب داد:
«یه کم.»
هردین کتش را درآورد و روی شانههای او انداخت.
«دیگه تموم شد. بریم خونه.»
سو-یون به صورتش نگاه کرد.
«واقعاً اومدی دنبالم؟»
هردین با تعجب گفت:
«معلومه که اومدم. فکر کردی میذارم اینجا بمونی؟»
سو-یون برای چند لحظه ساکت ماند.
هردین دستش را به طرف او دراز کرد، اما پیش از لمس کردنش مکث کرد.
«میتونم بغلت کنم؟»
سو-یون با شنیدن این سؤال غافلگیر شد. سپس آرام سر تکان داد.
هردین او را در آغوش گرفت.
سو-یون برای چند لحظه چشمهایش را بست. تمام شب ترسیده بود، اما حالا احساس میکرد دیگر خطری تهدیدش نمیکند.
بااینحال، خیلی زود از آغوشش بیرون آمد.
«هردین، این به این معنی نیست که من عاشقت شدم.»
هردین لبخند محوی زد.
«میدونم. ازت نخواستم عاشقم بشی.»
سو-یون با تعجب نگاهش کرد.
هردین ادامه داد:
«فقط میخواستم سالم باشی. همین.»
سو-یون جوابی نداد.
هنوز برای عاشق شدن آماده نبود، اما نمیتوانست فداکاری هردین را نادیده بگیرد.
***
وقتی به خانه رسیدند، مادر هردین با دیدن سو-یون فوراً به سمتش دوید و او را در آغوش گرفت.
«عزیزم! خدا رو شکر که سالمی! میدونی چقدر نگران بودم؟»
سو-یون برای اولین بار آن شب لبخند زد.
«ببخشید که نگرانتون کردم.»
مادر هردین صورتش را میان دستهایش گرفت.
«تو هیچ تقصیری نداری. فقط قول بده دیگه تنها توی خیابونهای خلوت نری.»
پدر خانواده هم جلو آمد و با مهربانی گفت:
«از امشب به بعد، هر وقت کمکی خواستی، این خانواده کنارته.»
سو-یون نمیدانست چه بگوید.
تمام عمرش عادت کرده بود مشکلاتش را به تنهایی حل کند، اما خانوادهی کانگ بدون اینکه چیزی از او بخواهند، حمایتش میکردند.
کمی بعد، مادر هردین برایش سوپ گرم آورد و اصرار کرد تا تمام کاسه را بخورد.
هردین از کنار در به آن دو نگاه میکرد.
مادرش ناگهان متوجه او شد.
«تو هم بشین! اگه حواست بیشتر جمع بود، سو-یون اینهمه اذیت نمیشد.»
هردین با ناباوری گفت:
«مامان، من که آدم ربا نیستم!»
سو-یون خندهاش گرفت.
برای اولین بار پس از آن اتفاق وحشتناک، صدای خندهاش در خانه پیچید.
هردین به او نگاه کرد و لبخند زد.
همین برایش کافی بود.
آن شب، وقتی سو-یون به اتاق مهمان رفت، پیامی برای هردین فرستاد.
«ممنون که اومدی دنبالم.»
هردین جواب داد:
«لازم نیست تشکر کنی. شب بخیر، سو-یون.»
سو-یون گوشی را کنار گذاشت.
او هنوز عاشق هردین نشده بود.
هنوز نمیتوانست بهراحتی به کسی اعتماد کند.
اما برای اولین بار، خودش دلش خواسته بود به او پیام بدهد.
و شاید همین قدم کوچک، آغاز چیزی بود که هیچکدامشان هنوز جرئت نام بردنش را نداشتند.
- ۱۱۶
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط