رقص مرگ و عشق
رقص مرگ و عشق
p¹³
وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که واردِ یه قبرستونِ مجلل شده باشم.
سکوتِ خونه دیگه اون سکوتِ همیشگی نبود؛ یه جورِ سنگینیِ خاصی تو هوا بود، مثلِ بویِ باروت و فلز.
با پاهایِ لرزان و بدنی که از شدتِ ترس میلرزید، واردِ سالن شدم.
چشمم رو چرخوندم و دیدمش.
اونجا، وسطِ اون فضایِ وسیع و تاریک، رویِ مبلِ چرمیِ مشکی نشسته بود.
پاهاش رو با یه اعتمادبهنفسِ تحقیرآمیز رویِ هم انداخته بود و کمرش کاملاً صاف بود.
نورِ کمِ اتاق، سایههایِ عمیقی رویِ صورتش انداخته بود و فقط بخشهایی از چهرهاش مشخص بود.
اما چیزی که تمامِ وجودم رو منجمد کرد، اون چیزی بود که تویِ دستش بود.
یه اسلحه... یه اسلحهیِ سیاه و براق که با دقتِ خیلی زیادی داشت با یه پارچهیِ ابریشمی، قطعاتش رو تمیز میکرد. صدایِ برخوردِ فلز با فلز، تویِ سکوتِ خونه، مثلِ تیکتیکِ ساعتِ مرگ بود.
*تیک... تیک... تیک...*
نگاهش رو از اسلحه برنداشت، اما حضورِ من رو کاملاً حس میکرد.
+دیر کردی
صدایش اونقدر آروم بود که به نظر میرسید هیچ اهمیتی نمیده، اما میدونستم که اون آرامش، فقط یه نقابِ برایِ پوشوندنِ یه طوفانِ خشمیه. اون داشت اسلحه رو آماده میکرد، و من میدونستم اون اسلحه قرار نیست فقط برایِ تمیز کردن باشه.
_(با صدایِ لرزون) من... من فقط...
+ (حرفم رو قطع کرد، بدونِ اینکه حتی سرش رو بلند کنه) فقط چی؟ میخوای بگی اون پسر، آرین، برات مهمتر از هر چیزی بود؟ یا میخوای بگی اون تماسِ بیپایان، یه جورِ اتفاقی بود؟
اون اسلحه رو کنار گذاشت و با همون آرامشِ مرگبار، نگاهش رو به من دوخت.
چشمانش تویِ تاریکی میدرخشید، مثلِ چشمهایِ یه شکارچی که بالاخره طعمهاش رو تویِ تله گیر انداخته.
+میدونی که من از چیزی که متعلق به من باشه، خوشم نمیاد که کسی بهش دست بزنه... و وقتی کسی سعی میکنه ازش بدزده، من چه کار میکنم؟
اون آروم از روی مبل بلند شد.
هر قدمی که به سمتم برمیداشت، انگار یه قدم به پرتگاهِ مرگ نزدیکتر میشدم. اسلحه رو با یه حرکتِ روان گرفت و تویِ دستش چرخوند.
+ حالا، بیا بریم تویِ اتاقِ کار... باید با هم دربارهیِ "اشتباهاتت" صحبت کنیم. و امیدوارم، برایِ خودت، دلیلِ خوبی داشته باشی که بخوام امروز فقط با کلماتها تنبیهت کنم.
p¹³
وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که واردِ یه قبرستونِ مجلل شده باشم.
سکوتِ خونه دیگه اون سکوتِ همیشگی نبود؛ یه جورِ سنگینیِ خاصی تو هوا بود، مثلِ بویِ باروت و فلز.
با پاهایِ لرزان و بدنی که از شدتِ ترس میلرزید، واردِ سالن شدم.
چشمم رو چرخوندم و دیدمش.
اونجا، وسطِ اون فضایِ وسیع و تاریک، رویِ مبلِ چرمیِ مشکی نشسته بود.
پاهاش رو با یه اعتمادبهنفسِ تحقیرآمیز رویِ هم انداخته بود و کمرش کاملاً صاف بود.
نورِ کمِ اتاق، سایههایِ عمیقی رویِ صورتش انداخته بود و فقط بخشهایی از چهرهاش مشخص بود.
اما چیزی که تمامِ وجودم رو منجمد کرد، اون چیزی بود که تویِ دستش بود.
یه اسلحه... یه اسلحهیِ سیاه و براق که با دقتِ خیلی زیادی داشت با یه پارچهیِ ابریشمی، قطعاتش رو تمیز میکرد. صدایِ برخوردِ فلز با فلز، تویِ سکوتِ خونه، مثلِ تیکتیکِ ساعتِ مرگ بود.
*تیک... تیک... تیک...*
نگاهش رو از اسلحه برنداشت، اما حضورِ من رو کاملاً حس میکرد.
+دیر کردی
صدایش اونقدر آروم بود که به نظر میرسید هیچ اهمیتی نمیده، اما میدونستم که اون آرامش، فقط یه نقابِ برایِ پوشوندنِ یه طوفانِ خشمیه. اون داشت اسلحه رو آماده میکرد، و من میدونستم اون اسلحه قرار نیست فقط برایِ تمیز کردن باشه.
_(با صدایِ لرزون) من... من فقط...
+ (حرفم رو قطع کرد، بدونِ اینکه حتی سرش رو بلند کنه) فقط چی؟ میخوای بگی اون پسر، آرین، برات مهمتر از هر چیزی بود؟ یا میخوای بگی اون تماسِ بیپایان، یه جورِ اتفاقی بود؟
اون اسلحه رو کنار گذاشت و با همون آرامشِ مرگبار، نگاهش رو به من دوخت.
چشمانش تویِ تاریکی میدرخشید، مثلِ چشمهایِ یه شکارچی که بالاخره طعمهاش رو تویِ تله گیر انداخته.
+میدونی که من از چیزی که متعلق به من باشه، خوشم نمیاد که کسی بهش دست بزنه... و وقتی کسی سعی میکنه ازش بدزده، من چه کار میکنم؟
اون آروم از روی مبل بلند شد.
هر قدمی که به سمتم برمیداشت، انگار یه قدم به پرتگاهِ مرگ نزدیکتر میشدم. اسلحه رو با یه حرکتِ روان گرفت و تویِ دستش چرخوند.
+ حالا، بیا بریم تویِ اتاقِ کار... باید با هم دربارهیِ "اشتباهاتت" صحبت کنیم. و امیدوارم، برایِ خودت، دلیلِ خوبی داشته باشی که بخوام امروز فقط با کلماتها تنبیهت کنم.
- ۶.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط