وقتي خدا ازپشت دستش را روي چشمانم گذاشت ازلاى انگشتانش ان

وقتي خدا ازپشت دستش را روي چشمانم گذاشت ازلاى انگشتانش انقدر محو ديدن دنيا شدم كه يادن رفت اومنتظر است نامش را صدا كنم....
دیدگاه ها (۱)

.

*

نه اين بازي عادلانه نيست....اين زندگي همه اش مار بود پس پله ...

خدايا ازتجربه ي تنهاييت بگو...اين روزا سراپا گوشم!

_____پارت¹⁶ نفرین کوچولو_____خورشید آرام‌آرام پشت کوه‌ها پنه...

سناریو فیک بنگ چان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط