نامش " حارث " بود. اهل آسمان همه می شناختندش. آوازه نمازه

نامش " حارث " بود. اهل آسمان همه می شناختندش. آوازه نمازهایش همه جا پیچیده بود. داستان از انجا شروع شد که ناگهان روال همیشگی زندگی اش ریخت به هم. خدا از همه خواسته بود که به پای آدم (ع) بیفتند. و این سخت بود. انگار حسی تازه را ته ِ ته ِ دلش یافته بود. حسی غیر از این همه سال پرستشی که ریخته بود پای خدایش. خودش! به خدا گفت: " قول می دهم تا ابد عبادتت کنم. برای تو سجده کنم ولی برای این آفریده ات هرگز! " حرف کمی نبود. حرف روی حرف خدا زده بود. خدای مهربان از او پرسید: " چرا نمی خواهی از سجده گزاران باشی؟ " انگار او اصلا نفهمیده بود، در مقابل چه کسی ایستاده و دارد سوال چه کسی را جواب می دهد. گفت: چون من موجودی نیستم که به مشتی خاک سجده کنم." داشت همین عبادتهای نفهمیده اش را به رخ خدا می کشید. و خدا...خدای مهربان او را از خودش راند. از مهربانی ِ قشنگش!

*

خوبتر که فکر می کنم می بینم چیزی که "حارث" را " ابلیس" کرد دلش بود. او می خواست خدا را هر جور که دلش می خواهد بپرستد نه آن جور که خدا می خواهد....
دیدگاه ها (۳)

دیدی نانوا چطور خمیر نان سنگک را پهن می کند و درون تنور می گ...

روزی گنجشکهارا رنگ می کردندوجای قناری می فروختند ! این روزها...

غفلت از سخنان ولایت اعتدال ، امید ، افتخار و سر افرازی را بر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟎صبح، نور از پنجره افتاد روی ...

#ارباب_منPart: 5کوک: تا خواستم در بزنم دیدم در بازه بدون در ...

عزیزکم... @Agustin داری می‌خونیش، نه؟میدونم دوست نداری اینطو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط