#یک_پیام_صوتی
#یک_پیام_صوتی
#تک_پارتی
#Jeon_victor
شب، آروم روی شهر نشسته بود و از پنجره فقط چراغهای زردِ خیابون دیده میشد.
مانلی گوشیاش را در دست گرفته بود و روی تخت، دراز کشیده بود.
قرار نبود دنبال چیزی بگردد؛ اما گاهی آدم دقیقاً وقتی دنبال هیچچیز نیست، با یک خاطره روبهرو میشود که از همهچیز واقعیتر است.
لابلای پیامهای قدیمی، یک ویس پیدا کرد.
نام فرستنده: **جونگکوک**.
برای چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کرد.
اسمش هنوز هم همان اثر آشنا را داشت؛ انگار یک نسیمِ قدیمی، از لای پنجرهی بسته رد شود و تمام اتاق را پر کند.
دکمهی پخش را زد.
اول فقط صدای نفسش آمد.
بعد، صدای گرم و کمی لرزانِ جونگکوک:
> «مانلی…
> نمیدونم این پیامو گوش میدی یا نه،
> ولی اگه گوش دادی، یعنی هنوز یه جایی از خاطرههام، برای من جا گذاشتی.»
مانلی لبخند کمرنگی زد.
از همان لبخندهایی که نه شادیِ کاملاند، نه غمِ کامل؛ چیزی میانِ دل و دلنبستن.
صدای جونگکوک آرامتر شد:
> «من مدتها فکر کردم اگه فاصله بگیرم، درست میشه.
> فکر کردم اگه سکوت کنم، دلتنگی کم میشه.
> ولی نشد…
> چون هرچی بیشتر دور شدم، بیشتر فهمیدم بعضی آدما قرار نیست از دل آدم بیرون برن.»
مانلی گوشی را کمی نزدیکتر گرفت.
کلمات، نرم و آهسته، مثل قطرههای باران روی شیشه مینشستند.
> «من اشتباه کردم…
> نه فقط وقتی رفتم،
> حتی وقتی فکر کردم تو همیشه میمونی و لازم نیست از دوست داشتنت مراقبت کنم.»
این جمله، یکجور آرامِ دردناک داشت.
مانلی چشمهایش را بست.
یادش آمد چقدر بیصدا رفته بود؛ بیدعوا، بیفریاد، فقط با یک فاصلهی کمکم زیادشونده.
اما حالا، توی این ویس، صدایش پر از چیزی بود که آن روزها نگفته بود: فهمیدن.
جونگکوک ادامه داد:
> «حقیقتش…
> هرجا رفتم، یه تکه از تو هم باهام بود.
> توی آهنگا، توی خیابونای شلوغ، توی شبایی که بیدلیل به صفحهی خاموش گوشی زل میزدم…
> من ازت نرفتم، مانلی.
> فقط بلد نبودم بمونم.»
مانلی آرام خندید؛ خندهای که گوشهاش رگهای از اشک داشت.
عجب آدمی بود این جونگکوک…
حتی وقتی پشیمونی میگفت، لحنش طوری بود که انگار دل آدم میخواست بهش جا بده، به جای اینکه ازش دور بشه.
صدا برای لحظهای مکث کرد.
بعد با کمی تردید، اما صادقانهتر از قبل گفت:
> «اگه یه روز اینو شنیدی و هنوز دلت، فقط یه ذره، سمت من لرزید…
> من اینجام.
> نه برای جبرانِ همهچی،
> نه برای پاک کردنِ گذشته…
> فقط برای اینکه اینبار، اگه فرصتی بود، درست بمونم.»
مانلی نفس عمیقی کشید.
دلش آرام شده بود، نه از اینکه همهچیز حل شده، بلکه از اینکه بالاخره یک نفر جرئت کرده بود راست بایستد و بگوید:
«من اشتباه کردم.»
و این، خودش کم نبود.
ویس رو به پایان بود.
آخرین جملهی جونگکوک، آنقدر آرام بود که انگار برای خودش میگفت:
> «مانلی…
> اگه هنوز همونجایی که بودی مونده باشی،
> من دلم میخواد اینبار از اول، آروم و درست، به سمتت برگردم.»
بعد سکوت آمد.
همان سکوتِ قشنگی که بعد از یک اعترافِ واقعی مینشیند؛ نه سنگین، نه سرد… فقط پر از امکان.
مانلی گوشی را پایین آورد و به پنجره خیره شد.
بیرون، شهر همچنان در روشناییِ نرمِ شب نفس میکشید.
و توی دلش، چیزی شبیه به یک لبخندِ کوچک جوانه زده بود.
شاید پشیمونی همیشه به معنی پایان نبود.
شاید بعضی وقتها، فقط یک راهِ تازه بود برای برگشتن به جایی که هنوز میشد دوستش داشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اوه..حسرت؛
حقیقتا این کلمه رو که میشنوم ، حسرت میخورم.
که ..
چرا من نه؟
چرا ما پیش هم؛در آغوش هم نیستیم؟
چطور امکان داره که من فقط دلتنگش بشم..اما اون نه!)
_
𝑗𝑒𝑜𝑛 𝑗𝑢𝑛𝑔𝑘𝑜𝑜𝑘
#تک_پارتی
#Jeon_victor
شب، آروم روی شهر نشسته بود و از پنجره فقط چراغهای زردِ خیابون دیده میشد.
مانلی گوشیاش را در دست گرفته بود و روی تخت، دراز کشیده بود.
قرار نبود دنبال چیزی بگردد؛ اما گاهی آدم دقیقاً وقتی دنبال هیچچیز نیست، با یک خاطره روبهرو میشود که از همهچیز واقعیتر است.
لابلای پیامهای قدیمی، یک ویس پیدا کرد.
نام فرستنده: **جونگکوک**.
برای چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کرد.
اسمش هنوز هم همان اثر آشنا را داشت؛ انگار یک نسیمِ قدیمی، از لای پنجرهی بسته رد شود و تمام اتاق را پر کند.
دکمهی پخش را زد.
اول فقط صدای نفسش آمد.
بعد، صدای گرم و کمی لرزانِ جونگکوک:
> «مانلی…
> نمیدونم این پیامو گوش میدی یا نه،
> ولی اگه گوش دادی، یعنی هنوز یه جایی از خاطرههام، برای من جا گذاشتی.»
مانلی لبخند کمرنگی زد.
از همان لبخندهایی که نه شادیِ کاملاند، نه غمِ کامل؛ چیزی میانِ دل و دلنبستن.
صدای جونگکوک آرامتر شد:
> «من مدتها فکر کردم اگه فاصله بگیرم، درست میشه.
> فکر کردم اگه سکوت کنم، دلتنگی کم میشه.
> ولی نشد…
> چون هرچی بیشتر دور شدم، بیشتر فهمیدم بعضی آدما قرار نیست از دل آدم بیرون برن.»
مانلی گوشی را کمی نزدیکتر گرفت.
کلمات، نرم و آهسته، مثل قطرههای باران روی شیشه مینشستند.
> «من اشتباه کردم…
> نه فقط وقتی رفتم،
> حتی وقتی فکر کردم تو همیشه میمونی و لازم نیست از دوست داشتنت مراقبت کنم.»
این جمله، یکجور آرامِ دردناک داشت.
مانلی چشمهایش را بست.
یادش آمد چقدر بیصدا رفته بود؛ بیدعوا، بیفریاد، فقط با یک فاصلهی کمکم زیادشونده.
اما حالا، توی این ویس، صدایش پر از چیزی بود که آن روزها نگفته بود: فهمیدن.
جونگکوک ادامه داد:
> «حقیقتش…
> هرجا رفتم، یه تکه از تو هم باهام بود.
> توی آهنگا، توی خیابونای شلوغ، توی شبایی که بیدلیل به صفحهی خاموش گوشی زل میزدم…
> من ازت نرفتم، مانلی.
> فقط بلد نبودم بمونم.»
مانلی آرام خندید؛ خندهای که گوشهاش رگهای از اشک داشت.
عجب آدمی بود این جونگکوک…
حتی وقتی پشیمونی میگفت، لحنش طوری بود که انگار دل آدم میخواست بهش جا بده، به جای اینکه ازش دور بشه.
صدا برای لحظهای مکث کرد.
بعد با کمی تردید، اما صادقانهتر از قبل گفت:
> «اگه یه روز اینو شنیدی و هنوز دلت، فقط یه ذره، سمت من لرزید…
> من اینجام.
> نه برای جبرانِ همهچی،
> نه برای پاک کردنِ گذشته…
> فقط برای اینکه اینبار، اگه فرصتی بود، درست بمونم.»
مانلی نفس عمیقی کشید.
دلش آرام شده بود، نه از اینکه همهچیز حل شده، بلکه از اینکه بالاخره یک نفر جرئت کرده بود راست بایستد و بگوید:
«من اشتباه کردم.»
و این، خودش کم نبود.
ویس رو به پایان بود.
آخرین جملهی جونگکوک، آنقدر آرام بود که انگار برای خودش میگفت:
> «مانلی…
> اگه هنوز همونجایی که بودی مونده باشی،
> من دلم میخواد اینبار از اول، آروم و درست، به سمتت برگردم.»
بعد سکوت آمد.
همان سکوتِ قشنگی که بعد از یک اعترافِ واقعی مینشیند؛ نه سنگین، نه سرد… فقط پر از امکان.
مانلی گوشی را پایین آورد و به پنجره خیره شد.
بیرون، شهر همچنان در روشناییِ نرمِ شب نفس میکشید.
و توی دلش، چیزی شبیه به یک لبخندِ کوچک جوانه زده بود.
شاید پشیمونی همیشه به معنی پایان نبود.
شاید بعضی وقتها، فقط یک راهِ تازه بود برای برگشتن به جایی که هنوز میشد دوستش داشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اوه..حسرت؛
حقیقتا این کلمه رو که میشنوم ، حسرت میخورم.
که ..
چرا من نه؟
چرا ما پیش هم؛در آغوش هم نیستیم؟
چطور امکان داره که من فقط دلتنگش بشم..اما اون نه!)
_
𝑗𝑒𝑜𝑛 𝑗𝑢𝑛𝑔𝑘𝑜𝑜𝑘
- ۷.۴k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط