نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند

نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود

 

از : برتولد برشت
دیدگاه ها (۱)

می‌خواهم از این خاطره حرف بزنمحالا ولی خیلی محو است- انگار چ...

کاش سرم را بردارمو برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنمد...

چیزی نمانده ماه میان سکوت فرو میمیردآسمان از ستاره تهی میشود...

ممکن است...ممکن است چند روز دیگرجیبهایم پر شود از برفممکن اس...

★Røck band....Part one....در حال کوک کردن گیتارش بود و و از ...

*هشدار نبویان درباره یادداشت تفاهم: باز کردن فوری تنگه هرمز ...

داستان عنکبوت منزوی پارت پنجم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط