یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما

یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما
در دل دوزخ بهشت جاودان داریم ما

در چنین راهی که مردان توشه از دل کرده اند
ساده لوحی بین که فکر آب و نان داریم ما

منزل ما همرکاب ماست هر جا می رویم
در سفرها طالع ریگ روان داریم ما

همچنان در قطع راه عشق کندی می کنیم
گر چه از سنگ ملامت صد فسان داریم ما

چیست خاک تیره تا باشد تماشاگاه ما؟
سیرها در خویشتن چون آسمان داریم ما

قسمت ماچون کمان از صید خود خمیازه ای است
هر چه داریم از برای دیگران داریم ما

در بهار ما خزان ها چون حنا پوشیده است
گر چه در ظاهر بهار بی خزان داریم ما

همت پیران دلیل ماست هر جا می رویم
قوت پرواز چون تیر از کمان داریم ما

گر چه می دانیم آخر سر به سر افسانه ایم
پنبه ها در گوش از خواب گران داریم ما

نیست جان سخت ما از سختی دوران ملول
زندگانی چون هما از استخوان داریم ما

گر چه غیر از سایه ما را نیست دیگر میوه ای
منت روی زمین بر باغبان داریم ما

گر چه صائب دست ما خالی است از نقد جهان
چون جرس آوازه ای در کاروان داریم ما
دیدگاه ها (۱)

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات یاد رخسار ترا در دل نهان ...

یاد رخسار ترا در دل نهان داریم مادر دل دوزخ بهشت جاودان داری...

یاد رخسار ترا در دل نهان داریم مادر دلِ دوزخ ، بهشت جاودان د...

این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایمهمراز عشق و همنفس جام باده‌...

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم همراز عشق و همنفس جام باده...

ما بي غمان مست دل از دست داده ايم*همراز عشق و همنفس جام باده...

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایمهمراز عشق و هم نفس جام باده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط