پیامی که نباید میرسید
پیامی که نباید میرسید
پارت ۲ | ساختمان قدیمی
چرا اسم دوهیون؟ او اصلاً نمیدانست سه سال پیش چه اتفاقی افتاده، پس فرستنده از کجا میدانست که باید از او بترسد؟
آخرین پیام ساعت ۲۳:۴۷ رسید: «اگه فردا نیای، یکی دیگه ناپدید میشه.» مانیا فوراً جواب داد: «کی؟!» اما پیام ارسال نشد. شماره ناشناس ناپدید شده بود؛ انگار اصلاً هیچوقت وجود نداشته. مانیا دوباره عکس را باز کرد و این بار روی سایهی پشت پنجره زوم کرد. تصویر تار بود، اما درست در همان لحظه چیزی در عکس توجهش را جلب کرد؛ سایه دستش را بالا آورده بود و روی شیشه پنجره نوشتهای دیده میشد.
«مانیا، من هنوز منتظرم.»
و پایین عکس، جایی که تا آن لحظه چیزی ندیده بود، یک تاریخ نوشته شده بود:
۲۸ شهریور — ۲۳:۴۰
.........
صبح روز بعد، کیم مانیا تقریباً تمام شب را بیدار مانده بود. عکس هنوز روی صفحه گوشیاش بود و هر بار که نگاهش میکرد، همان چهار نفر را میدید: خودش، کانگ جیهون، چوی دوهیون و یون سئورا. اما چیزی که بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود، آن سایه پشت پنجره بود. ساعت ۷ صبح، دوباره عکس را باز کرد و این بار با دقت بیشتری به آن نگاه کرد. روی مچ دست جیهون یک دستبند مشکی دیده میشد؛ دستبندی که یک پلاک فلزی کوچک داشت. مانیا ناخودآگاه دستش را روی دستبندی گذاشت که خودش سالها بود همراهش داشت. دستبند خودش دقیقاً همان مدل بود. حتی روی پلاکش دو حرف حک شده بود: A.K. مانیا زیر لب گفت: «A.K... کانگ جیهون؟» اما بلافاصله یک سؤال بزرگتر به ذهنش رسید؛ اگر این دستبند متعلق به جیهون بوده، چرا الان دست او بود؟
ساعت ۱۰ صبح، مانیا وارد مدرسه شد. چند دقیقه اول همهچیز عادی بود، اما وقتی از کنار ساختمان قدیمی رد شد، متوجه شد در ورودی آن برخلاف همیشه قفل نیست. ایستاد و به در خیره شد. روی در یک کاغذ کوچک چسبانده بودند: «ورود ممنوع.» مانیا دستش را روی دستگیره گذاشت و درست همان لحظه گوشیاش لرزید. یک پیام از همان شماره ناشناس آمده بود: «۱۲:۳۰. اتاق ۲۱۷. دیر نکنی.» مانیا با عصبانیت نوشت: «چرا من؟ چرا این چیزا رو به من میگی؟» چند ثانیه بعد جواب آمد: «چون تو تنها کسی هستی که هنوز حقیقت رو به یاد نیاورده.»
ساعت ۱۲:۲۰، مانیا جلوی ساختمان قدیمی ایستاد. ده دقیقه تا زمان قرار مانده بود. راهروهای ساختمان ساکت بودند و نور کمی از پنجرههای خاکگرفته وارد میشد. وقتی به طبقه دوم رسید، شماره اتاقها یکییکی مقابل چشمش ظاهر شدند؛ ۲۱۳... ۲۱۵... ۲۱۶... و بعد ۲۱۷. دستش را بالا آورد تا در را باز کند، اما قبل از اینکه دستگیره را پایین بکشد،
#رمان
#جونگکوک
پارت ۲ | ساختمان قدیمی
چرا اسم دوهیون؟ او اصلاً نمیدانست سه سال پیش چه اتفاقی افتاده، پس فرستنده از کجا میدانست که باید از او بترسد؟
آخرین پیام ساعت ۲۳:۴۷ رسید: «اگه فردا نیای، یکی دیگه ناپدید میشه.» مانیا فوراً جواب داد: «کی؟!» اما پیام ارسال نشد. شماره ناشناس ناپدید شده بود؛ انگار اصلاً هیچوقت وجود نداشته. مانیا دوباره عکس را باز کرد و این بار روی سایهی پشت پنجره زوم کرد. تصویر تار بود، اما درست در همان لحظه چیزی در عکس توجهش را جلب کرد؛ سایه دستش را بالا آورده بود و روی شیشه پنجره نوشتهای دیده میشد.
«مانیا، من هنوز منتظرم.»
و پایین عکس، جایی که تا آن لحظه چیزی ندیده بود، یک تاریخ نوشته شده بود:
۲۸ شهریور — ۲۳:۴۰
.........
صبح روز بعد، کیم مانیا تقریباً تمام شب را بیدار مانده بود. عکس هنوز روی صفحه گوشیاش بود و هر بار که نگاهش میکرد، همان چهار نفر را میدید: خودش، کانگ جیهون، چوی دوهیون و یون سئورا. اما چیزی که بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود، آن سایه پشت پنجره بود. ساعت ۷ صبح، دوباره عکس را باز کرد و این بار با دقت بیشتری به آن نگاه کرد. روی مچ دست جیهون یک دستبند مشکی دیده میشد؛ دستبندی که یک پلاک فلزی کوچک داشت. مانیا ناخودآگاه دستش را روی دستبندی گذاشت که خودش سالها بود همراهش داشت. دستبند خودش دقیقاً همان مدل بود. حتی روی پلاکش دو حرف حک شده بود: A.K. مانیا زیر لب گفت: «A.K... کانگ جیهون؟» اما بلافاصله یک سؤال بزرگتر به ذهنش رسید؛ اگر این دستبند متعلق به جیهون بوده، چرا الان دست او بود؟
ساعت ۱۰ صبح، مانیا وارد مدرسه شد. چند دقیقه اول همهچیز عادی بود، اما وقتی از کنار ساختمان قدیمی رد شد، متوجه شد در ورودی آن برخلاف همیشه قفل نیست. ایستاد و به در خیره شد. روی در یک کاغذ کوچک چسبانده بودند: «ورود ممنوع.» مانیا دستش را روی دستگیره گذاشت و درست همان لحظه گوشیاش لرزید. یک پیام از همان شماره ناشناس آمده بود: «۱۲:۳۰. اتاق ۲۱۷. دیر نکنی.» مانیا با عصبانیت نوشت: «چرا من؟ چرا این چیزا رو به من میگی؟» چند ثانیه بعد جواب آمد: «چون تو تنها کسی هستی که هنوز حقیقت رو به یاد نیاورده.»
ساعت ۱۲:۲۰، مانیا جلوی ساختمان قدیمی ایستاد. ده دقیقه تا زمان قرار مانده بود. راهروهای ساختمان ساکت بودند و نور کمی از پنجرههای خاکگرفته وارد میشد. وقتی به طبقه دوم رسید، شماره اتاقها یکییکی مقابل چشمش ظاهر شدند؛ ۲۱۳... ۲۱۵... ۲۱۶... و بعد ۲۱۷. دستش را بالا آورد تا در را باز کند، اما قبل از اینکه دستگیره را پایین بکشد،
#رمان
#جونگکوک
- ۴۸۷
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط