کنار برکه دلم نشستم ونیامدی

کنار برکه دلم نشستم ونیامدی
دوباره در سکوت خودشکستم ونیامدی
سوال کردم از خدا نشان خانه تورا
سکوت کرد ودر سکوت او شکستم ونیامدی
دیدگاه ها (۱)

بعد تو منظره کوچهٔ‌ مان فرق نکردپنجره، چهره من، سوز اذان... ...

آیا این شب استکه باعث می شود من به تو فکر کنم؟یا من هستمکه ب...

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم نقشی به ی...

در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ما عشق هم آغو...

سلام،سلام بچه ها خوبین، امروز مادرم خانه نبود...من دلم حلوا ...

نشستم دوباره نگا کردم قسمت آخر و تو هارد داشتیم مامانم گفت چ...

🌹 رزهای خونینپارت پنجمیونا هنوز کنار در ایستاده بود.یونا: «ک...

پارت ۸بعد دوباره یاد اون قضیه افتادم اخم کردم و به مسیر جلو...

آخرین بحث پارت ۶

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 46ویولت چند قدم جلو رفت.— جوابم رو ب...

سلام قشنگای من 🥹🤍بالاخره برگشتم…بعد از یه مدت طولانی که مجبو...

داستان عاشقانه جدید

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط