Part 11

Part 11


+نه!.. اصلا نفهمیدم کی زخمی شدم....
کمکش کرد تا بلند شه و بردش سمت اتاق....
روی تخت دراز کشید چشماشو بست....
دختر جعبه ی کمکی رو آورد و روی پنبه الکل زد....
+قراره بسوزه....
پنبه رو روی زخم پسر گذاشت و ضدعفونیش کرد....
چسب پهنی رو بیرون آورد و روی گردنش زد....
+بهش دست نزن......
دستتو بده ببندمش...
_چرا هنوز نگرانی؟ من کلی اذیتت کردم....
+.....خیلی بدی!!....میدونی نقطه ضعفم چیه!چرا میخواستی این کارو بکنی؟؟(گریه)
جئون دستش رو روی گونه ی دختر کشید و اشکشو پاک کرد.....
_(لبخند......خیلی احمقی!)
توی چشماش نگاه نمی‌کردو یه سره اشک می‌ریخت..
_هیششش....نترس...من اینجام.....
+ازت متنفرم!!....می‌خوام سر به تنت نباشه!!!(گریه)
_پس چرا نجاتم دادی؟؟
+همون طور که گفتی من یه احمقم!!یه احمق عاشق!!
_کاش میدونستی توی دل من چی میگذره
+ببخشید که به حرفت گوش ندادم!....
_ولی من معذرت خواهی نمیکنم و نمیبخشمت.....تنبیهتم سرجاشه فقط میوفته برای وقتی که بهتر شدم....
+نامرد!!.........
خیلی خب...دیگه حرف نزن....استراحت کن تا زخمت بسته شه خب؟
_باشه.....
+(از اتاق بیرون رفتم و در رو بستم....دستام هنوز میلرزیدن و پام حسابی می‌سوخت...
ضدعفونیش کردم و بستمش.....
شروع کردم به جمع کردن خورده شیشه ها و پاک کردن خون های روی زمین.....
+وای خدا.....نزدیک بود اتفاقای بدتر از این بیوفته!باید عقلشو از دست داده باشه!....
_خودت انتخاب کردی!
+تو برای چی اینجایی؟؟برو بخواب....
_خودت خواستی اذیتم کنی و باید بهاشو بدی!
+جدی بعد از اون همه اتفاق هنوزم دست از سر من برنمیداری؟
_معلومه که نه!
نااون یک لحظه درد بدی توی شکمش احساس کرد...
_خوبی؟....
+نمیدونم...دوروزی هست حالم زیاد خوب نیست...
_بخاطر مریضیته....برو بخواب من بقیشو جمع میکنم....
+نمی‌خواد.........مگه قرار نشد استراحت کنی؟
_فعلا کسی که نیاز به مراقبت داره تویی نه من!
+من خوبم....
درد توی نقطه های مختلف شکمش پیچید و سمت دستشویی رفت....در رو بست و چند دقیقه ای اون تو بود...
_.... چیشد؟



دوستان‌حمایتا‌کمه😭😭😣😣
دیدگاه ها (۰)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 197♡⁠。⁠)⁩رفتم ل...

dark life = 40

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 226♡⁠。⁠)⁩با شرم...

ادامه سناریو

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

پارت ۱۹۵

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩 آسفــالــت ســرختهیونگ پوزخندی زد. یکی از دست ه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p58نینا شونه بالا انداخت.«خب... تا قبل از...

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

تکپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط