سکوتت را ندانستم

سکوتت را ندانستم
نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی ها را
توهم هرگز نپرسیدی
شبی که شام اخر بود
به دست دوست خنجر بود
............................‌.....‌......‌.‌‌...‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌................چه دستی و چه خنجری چه قصه محقری
چه اول چه اخری
دیدگاه ها (۲)

من از مرگ نمی ترسمفقط نگرانم در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا ...

oos...

لبخند تو....می خندی بی انکه بدانی چه کرده اییوچه اشوبی در شه...

اخم كمرنگم براي باري ديگر به صورتم برگشت:"اينطوري نگام نكن."...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹²_بخش اول_هرگز با کسی که سعی کرده شخصیت شما را...

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_6با اخم گفت:_کدوم پفی...

پارت:۱ویو ات:صبح با جیغای‌ِ مامانم بلند شدم چی شده؟سریع  رفت...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

love in the dark⑧⑦کوکبرگشتم خونههوجو: جونگکوک اومدی کوک: سلا...

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط