پشت‎ ویترین‎ ساعت‎ فروشی‎ ایستاده بودم‎، ساعتها رو که نگا

پشت‎ ویترین‎ ساعت‎ فروشی‎ ایستاده بودم‎، ساعتها رو که نگاه میکردم دیدم‎ هیچ‎ ساعتی‎ به‎ قشنگی‎ ساعتی‎ که‎ دور‎ هم هستیم. نیست ‎...

روزهای پایانی سال94مبارک
تقدیم رفیقام
بوی نو شدن می آید...ولی تو
همیشه
رفیق کهنه ی من بمان...
دیدگاه ها (۱۱)

ڪم باش ! اصلا هم نگرانِڪم شدنت نباش ،آنڪس ڪه اگرڪم باشی گمت ...

یه شب عالی :)

خب،خب،خب،اینجا چخبره؟مثل اینکه از اتاق فرمان اشاره میکنن امر...

دَمِشــ گَـرمـبارونــــو میگَمــزَد بِــہ شونَمــ وَ گُفتـــ...

۱آنقدر مواد کشیده بودم که جاده را ابریشمی می‌دیدم .نور اندک ...

✨On the way to liberation{ part ۶۲ }🌷یک ساعت بعد : ویو ات:کل...

رمان سوکوکو ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟙از زبون دازای: اولین روز مدرسه بود و هوا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط