جیمین زودتر از چیزی که قول داده بود به عمارت برگشت.
جیمین زودتر از چیزی که قول داده بود به عمارت برگشت.
هنوز وارد سالن نشده بود که صدای ا.ت رو شنید.
ا.ت: جیمینییی!
جیمین دستهاش رو باز کرد.
جیمین: بیا پیشم، دخترم.
ا.ت با عجله خودش رو به او رسوند و توی آغوشش جا گرفت.
ا.ت: دلم برات تنگ شده بود!
جیمین: منم دلم برات تنگ شده بود، حتی بیشتر از تو.
ا.ت: دروغ میگی!
جیمین: چرا؟
ا.ت: چون من از صبح هزار بار بهت فکر کردم!
جیمین خندید.
جیمین: من از صبح بیشتر از هزار بار بهت فکر کردم.
ا.ت: ثابت کن!
جیمین: چطوری؟
ا.ت انگشتهاش رو شمرد.
ا.ت: اول ناهار با من. بعد فیلم با من. بعدم تمام عصر بغلم میکنی.
جیمین: برنامهی کاری سنگینیه!
ا.ت اخم کرد و از آغوشش بیرون اومد.
ا.ت: پس نمیخواد!
جیمین سریع دستش رو گرفت.
جیمین: صبر کن، صبر کن! من استعفا میدم. امروز فقط کارمند توام.
ا.ت با خنده دوباره خودش رو توی آغوشش انداخت.
---
بعد از ناهار، ا.ت روی مبل دراز کشیده بود و سرش روی پای جیمین قرار داشت.
جیمین با یک دست موهاش رو نوازش میکرد و با دست دیگه گزارشهای کاریش رو میخوند.
ا.ت: جیمین؟
جیمین: جانم؟
ا.ت: گوشی رو بذار کنار.
جیمین صفحه رو خاموش کرد.
جیمین: گذاشتم.
ا.ت: حالا بغلم کن.
جیمین دستش رو باز کرد و ا.ت خودش رو کنار او جمع کرد.
جیمین: راضی شدی؟
ا.ت: هنوز نه.
جیمین: دیگه چی میخوای، خانوم کوچولو؟
ا.ت: میخوام امشب زود بخوابیم.
جیمین: باشه.
ا.ت: و تو بغلم کنی.
جیمین: باشه.
ا.ت: و اگه نصف شب بیدار شدم، غر نزنی.
جیمین با تعجب نگاهش کرد.
جیمین: من کی بهت غر زدم؟
ا.ت: اون دفعه که سه بار بیدارت کردم آب بخورم!
جیمین خندید.
جیمین: چون هر سه بار آب کنار تخت بود، دخترم!
ا.ت: خب شاید دلم میخواست تو بهم بدی!
جیمین سرش رو تکون داد و پیشونیاش رو بوسید.
جیمین: باشه. از این به بعد خودم آب هم میدم.
ا.ت: بهترین دوستپسر دنیایی!
جیمین: فقط بهترین دوستپسر؟
ا.ت: بهترین، لوسترین، بغلیترین دوستپسر دنیا!
جیمین با رضایت لبخند زد.
جیمین: این بهتر شد.
---
عصر، دستیار جیمین برای هماهنگی جلسهی فردا تماس گرفت.
جیمین: ساعت ده. هیچ تغییری توی برنامه نمیخوام.
دستیار: متوجه شدم، رئیس.
ا.ت از کنار او سرک کشید و با صدای آروم گفت:
ا.ت: فردا هم میری؟
جیمین گوشی رو پایین آورد.
جیمین: آره، عزیزم. ولی بعدازظهر کاملاً مال توام.
ا.ت: قول میدی؟
جیمین: قول میدم.
ا.ت انگشت کوچیکش رو جلو آورد.
ا.ت: قول انگشتی!
جیمین انگشتش رو دور انگشت او حلقه کرد.
جیمین: قول انگشتی.
ا.ت لبخند زد و گونهاش رو بوسید.
ا.ت: دوستت دارم، جیمی.
جیمین برای لحظهای به صورتش خیره موند.
جیمین: منم دوستت دارم، کوچولوی من. بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی.
اما فردا صبح، درست پیش از پایان جلسه، خبری رسید که برنامهی جیمین رو به هم زد.
این بار، مسئله فقط جابهجا کردن یک قرار نبود؛ جیمین باید تصمیم میگرفت چطور قولش رو نگه داره، بدون اینکه مسئولیتهایش رو نادیده بگیره.
پایان پارت سوم 🖤
گیلیلیلیلیلیلی
هنوز وارد سالن نشده بود که صدای ا.ت رو شنید.
ا.ت: جیمینییی!
جیمین دستهاش رو باز کرد.
جیمین: بیا پیشم، دخترم.
ا.ت با عجله خودش رو به او رسوند و توی آغوشش جا گرفت.
ا.ت: دلم برات تنگ شده بود!
جیمین: منم دلم برات تنگ شده بود، حتی بیشتر از تو.
ا.ت: دروغ میگی!
جیمین: چرا؟
ا.ت: چون من از صبح هزار بار بهت فکر کردم!
جیمین خندید.
جیمین: من از صبح بیشتر از هزار بار بهت فکر کردم.
ا.ت: ثابت کن!
جیمین: چطوری؟
ا.ت انگشتهاش رو شمرد.
ا.ت: اول ناهار با من. بعد فیلم با من. بعدم تمام عصر بغلم میکنی.
جیمین: برنامهی کاری سنگینیه!
ا.ت اخم کرد و از آغوشش بیرون اومد.
ا.ت: پس نمیخواد!
جیمین سریع دستش رو گرفت.
جیمین: صبر کن، صبر کن! من استعفا میدم. امروز فقط کارمند توام.
ا.ت با خنده دوباره خودش رو توی آغوشش انداخت.
---
بعد از ناهار، ا.ت روی مبل دراز کشیده بود و سرش روی پای جیمین قرار داشت.
جیمین با یک دست موهاش رو نوازش میکرد و با دست دیگه گزارشهای کاریش رو میخوند.
ا.ت: جیمین؟
جیمین: جانم؟
ا.ت: گوشی رو بذار کنار.
جیمین صفحه رو خاموش کرد.
جیمین: گذاشتم.
ا.ت: حالا بغلم کن.
جیمین دستش رو باز کرد و ا.ت خودش رو کنار او جمع کرد.
جیمین: راضی شدی؟
ا.ت: هنوز نه.
جیمین: دیگه چی میخوای، خانوم کوچولو؟
ا.ت: میخوام امشب زود بخوابیم.
جیمین: باشه.
ا.ت: و تو بغلم کنی.
جیمین: باشه.
ا.ت: و اگه نصف شب بیدار شدم، غر نزنی.
جیمین با تعجب نگاهش کرد.
جیمین: من کی بهت غر زدم؟
ا.ت: اون دفعه که سه بار بیدارت کردم آب بخورم!
جیمین خندید.
جیمین: چون هر سه بار آب کنار تخت بود، دخترم!
ا.ت: خب شاید دلم میخواست تو بهم بدی!
جیمین سرش رو تکون داد و پیشونیاش رو بوسید.
جیمین: باشه. از این به بعد خودم آب هم میدم.
ا.ت: بهترین دوستپسر دنیایی!
جیمین: فقط بهترین دوستپسر؟
ا.ت: بهترین، لوسترین، بغلیترین دوستپسر دنیا!
جیمین با رضایت لبخند زد.
جیمین: این بهتر شد.
---
عصر، دستیار جیمین برای هماهنگی جلسهی فردا تماس گرفت.
جیمین: ساعت ده. هیچ تغییری توی برنامه نمیخوام.
دستیار: متوجه شدم، رئیس.
ا.ت از کنار او سرک کشید و با صدای آروم گفت:
ا.ت: فردا هم میری؟
جیمین گوشی رو پایین آورد.
جیمین: آره، عزیزم. ولی بعدازظهر کاملاً مال توام.
ا.ت: قول میدی؟
جیمین: قول میدم.
ا.ت انگشت کوچیکش رو جلو آورد.
ا.ت: قول انگشتی!
جیمین انگشتش رو دور انگشت او حلقه کرد.
جیمین: قول انگشتی.
ا.ت لبخند زد و گونهاش رو بوسید.
ا.ت: دوستت دارم، جیمی.
جیمین برای لحظهای به صورتش خیره موند.
جیمین: منم دوستت دارم، کوچولوی من. بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی.
اما فردا صبح، درست پیش از پایان جلسه، خبری رسید که برنامهی جیمین رو به هم زد.
این بار، مسئله فقط جابهجا کردن یک قرار نبود؛ جیمین باید تصمیم میگرفت چطور قولش رو نگه داره، بدون اینکه مسئولیتهایش رو نادیده بگیره.
پایان پارت سوم 🖤
گیلیلیلیلیلیلی
- ۳۸۵
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط