FATE

FATE
Part 19

ویو جونگ کوک

با نوری که روی صورتم افتاده بود فهمیدم که صبح شده پس بیدار شدم
یه ذره منتظر موندم تا ویندوزم بالا بیاد که یهو یاد دیشب افتادم و پوزخند پیروز مندانه ای زدم و به موجود کوچولویی که سمت راستم خوابیده بود نگاه کردم
خیلی خوشحالم که پیدات کردم و بالاخره بعد چند سال مال خودم کردمت!

با همین فکرا رفتم سمت صورتش و لباشو نرم بوسیدم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم
وقتی داشتم لبش رو میبوسیدم متوجه ترک های ریز و درشتش شدم
از این خوشحالم که باعث و بانیش منم!

از لباش دل کندم و به بدنش نگاه کردم
همه جای بدنش کبودی های بنفش و ارغوانی بود که باعث اینا هم منم
پوزخندی زدم و دوباره لب هاش رو بین لبام گرفتم
مطمئنم هیچوقت از طعم لب هاش خسته نمیشم!

با تکون ریزی که خورد فهمیدم که بیدار شده پس لباش رو ول کردم و رفتم کنار تر

پلکاش رو به آرومی باز کرد و چشم های آهویی اش رو به نمایش گذاشت

خواست بلند بشه که یهو دستش رو برد سمت زیر دلش
حتما درد داره!
پاشدم و با همون وضع یعنی فقط با یه باکسر رفتم پایین
خیالم راحت بود چون امروز جمعس و همه خدمت کارا رفتن تعطیلات

رفتم توی آشپزخونه و در یه کشو رو باز کردم و از انبوهی قرص های مختلف، قرص مسکن رو برداشتم
از یخچال توی لیوان آب ریختم و رفتم بالا
در اتاق رو باز کردم که دیدم دور خودش پتو کشیده و داره دلش رو فشار میده

سریع رفتم سمتش و قرص و لیوان رو دادم بهش
بعد اینکه خورد شون گفت:
دیشب چه اتفاقی افتاد؟
تو به من تجاوز کردی ؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
یعنی منو یادت نمیاد؟

کمی فکر کرد و گفت:
خیلی برام آشنایی، انگار توی بچگیم دیدمت ولی یادم نمیاد کی هستی

با آرامش گفتم:
پس بزار برات تعریف کنم...


``فلش بک``

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

FATEPart 20``فلش بک``۱۹ سال پیشویو جونگ کوک شنیده بودم که هم...

FATEPart 21از لبخندی که زدی فهمیدم که از اسمی که انتخاب کردم...

FATEPart 18چایی دوست دارید یا قهوه؟ 🤷🏻‍♀️☕

FATEPart 17ویو جونگ کوکلباسی که کریستینا پوشیده خیلی بازه و ...

چندپارتی☆p.4جمعه صبح ساعت۳۰ :۹ دقیقه ات: دیشب اینقدر گریه کر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟖اون شب، ات از شدت خستگی و تب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط