──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁵⁷
قبل از اینکه فرصت عقب رفتن پیدا کنم،مچ دستم رو گرفت.
محکم..
اونقدر محکم که از درد،ناخودآگاه صورتم جمع شد.
دستمو کشید،منو به سمت در اتاقم کشوند و بعد محکم درو بست..
با یه حرکت چسبوندم به دیوار.
صورتش فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت.
چشمهاش..
دیگه هیچ احساسی نداشتن.
فقط خشم.
از گلوم گرفت و با خشونت لــبشو گذاشت روی لبــم.
طعمِ تلخِ سیگـار و شـ ـراب رو احساس میکردم.
بوی سردِ عطر تندش،فضایِ اتاق رو پر کرده بود.
لــبهاشو با خشونتی مهارنشدنی روی لــبهام میکوبید،انگار میخواست با این کار،هر اعتراضی رو که توی گلوم حبس شده بود رو خفه کنه.
اون با این بـوسه،داشت مالکیتش رو به رخم میکشید..
دستهام ناخودآگاه رویِ شونه های سفت و کشیدهش نشست..
اما بدنم..جونی برای مقابله با اون هیکل سنگی نداشت.
وقتی بالاخره لـبهامو رها کرد..هوایِ اتاق برام کم بود.
فقط نفس نفس میزدم.
شصتِ دستش رو آروم روی ردِ قرمزی که روی لبـم به جا مونده بود کشید و با صدایی که از بم بودنش،لرزه به تنم مینداخت،زمزمه کرد:مجبورم نکن بین وظیفهم و چیزی که دلم میخواد..یکی رو انتخاب کنم
وظیفه..
کلمهای که توی این عمارت،مقدستر از هر چیزی بود.
نگاهمو از لـبش دزدیدم و به چشمهای تاریکش دوختم.
_امیدوارم آدم بودن رو انتخاب کنی..
توی اون تاریکی چیزی توی چشمهای تاریکش شعله ور شد.
نه جوابی داد و نه اعتراض کرد؛فقط نگاهشو ازم گرفت و با حرکتی آروم اما پر از اقتدار،دستِ رگدارش رو به سمتِ کراواتش برد.
نیشخند تلخی روی لبش نشست،نیشخندی که بویِ خطر میداد.
_خودت خواستی
صدای بمش،آخرین هشدار بود.
+داری،داری چیکار میکنی؟..
کراواتشو با بیرحمی باز کرد و با حرکتی سریع،اونو دورِ مچِ دستهام پیچید و با یه دستش،دستهامو بالای سرم به دیوار قفل کرد.
_دارم کاری رو میکنم که باید خیلی وقت پیش میکردم
یکم فاصله ای که بینمون بود رو هم پر کرد.
سرشو نزدیک گردنم کرد.
نفس های گرمش روی گردنم مینشستن.
انگار داشت با افکار توی سرش کلنجار میرفت.
یهو..گرمی بـوسهشو روی گردنم احساس کردم..
و این نشون دهنده این بود که به اون افکار پایان داده بود.
بـوسه هاش ریز،اما عمیق رو روی گردنم مینشستن.
و من..نمیدونم چرا اما،مطیعش شده بود.
یا شاید..تسلیم شده بودم.
تسلیم اون هیکل سنگی..اون نگاه تاریک..
چه حس عجیبی دارم..
اولین چیزی که حس کردم،درد بود.
یه درد کهنه و عمیق توی مچِ دستهام..توی گردنم و توی تمامِ ستونِ فقراتم میپیچید..
سعی کردم چشمهامو باز کنم،اما سنگینیِ عجیبی روی پلکهام بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁵⁷
قبل از اینکه فرصت عقب رفتن پیدا کنم،مچ دستم رو گرفت.
محکم..
اونقدر محکم که از درد،ناخودآگاه صورتم جمع شد.
دستمو کشید،منو به سمت در اتاقم کشوند و بعد محکم درو بست..
با یه حرکت چسبوندم به دیوار.
صورتش فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت.
چشمهاش..
دیگه هیچ احساسی نداشتن.
فقط خشم.
از گلوم گرفت و با خشونت لــبشو گذاشت روی لبــم.
طعمِ تلخِ سیگـار و شـ ـراب رو احساس میکردم.
بوی سردِ عطر تندش،فضایِ اتاق رو پر کرده بود.
لــبهاشو با خشونتی مهارنشدنی روی لــبهام میکوبید،انگار میخواست با این کار،هر اعتراضی رو که توی گلوم حبس شده بود رو خفه کنه.
اون با این بـوسه،داشت مالکیتش رو به رخم میکشید..
دستهام ناخودآگاه رویِ شونه های سفت و کشیدهش نشست..
اما بدنم..جونی برای مقابله با اون هیکل سنگی نداشت.
وقتی بالاخره لـبهامو رها کرد..هوایِ اتاق برام کم بود.
فقط نفس نفس میزدم.
شصتِ دستش رو آروم روی ردِ قرمزی که روی لبـم به جا مونده بود کشید و با صدایی که از بم بودنش،لرزه به تنم مینداخت،زمزمه کرد:مجبورم نکن بین وظیفهم و چیزی که دلم میخواد..یکی رو انتخاب کنم
وظیفه..
کلمهای که توی این عمارت،مقدستر از هر چیزی بود.
نگاهمو از لـبش دزدیدم و به چشمهای تاریکش دوختم.
_امیدوارم آدم بودن رو انتخاب کنی..
توی اون تاریکی چیزی توی چشمهای تاریکش شعله ور شد.
نه جوابی داد و نه اعتراض کرد؛فقط نگاهشو ازم گرفت و با حرکتی آروم اما پر از اقتدار،دستِ رگدارش رو به سمتِ کراواتش برد.
نیشخند تلخی روی لبش نشست،نیشخندی که بویِ خطر میداد.
_خودت خواستی
صدای بمش،آخرین هشدار بود.
+داری،داری چیکار میکنی؟..
کراواتشو با بیرحمی باز کرد و با حرکتی سریع،اونو دورِ مچِ دستهام پیچید و با یه دستش،دستهامو بالای سرم به دیوار قفل کرد.
_دارم کاری رو میکنم که باید خیلی وقت پیش میکردم
یکم فاصله ای که بینمون بود رو هم پر کرد.
سرشو نزدیک گردنم کرد.
نفس های گرمش روی گردنم مینشستن.
انگار داشت با افکار توی سرش کلنجار میرفت.
یهو..گرمی بـوسهشو روی گردنم احساس کردم..
و این نشون دهنده این بود که به اون افکار پایان داده بود.
بـوسه هاش ریز،اما عمیق رو روی گردنم مینشستن.
و من..نمیدونم چرا اما،مطیعش شده بود.
یا شاید..تسلیم شده بودم.
تسلیم اون هیکل سنگی..اون نگاه تاریک..
چه حس عجیبی دارم..
اولین چیزی که حس کردم،درد بود.
یه درد کهنه و عمیق توی مچِ دستهام..توی گردنم و توی تمامِ ستونِ فقراتم میپیچید..
سعی کردم چشمهامو باز کنم،اما سنگینیِ عجیبی روی پلکهام بود...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۵.۷k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط