✍🏼در میانِ سکوتِ اتاق،
✍🏼در میانِ سکوتِ اتاق،
دختر نشسته است،
با چشمانی که انگار از باران لبریز شدهاند.
در دستانش،
گلی است که رنگِ زندگی را از دست داده؛
گلی که لبههای گلبرگهایش،
مثلِ خاطراتِ قدیمی،
کمی سیاه و خشک شدهاند.
او نه برای گل میگرید،
و نه برای خود؛
او برای آن لحظهای میگرید
که فهمید،
حتی زیباترین گلها هم،
در برابرِ تندیِ زمان،
تنها و بیصدا،
میریزند...
مثلِ تمامِ چیزهایی که دوست داشتیم،
و حالا،
فقط یک ردِ محوی از عطر،
در گوشهی قلبمان باقی مانده است.
✍🏼دلنوشته های یک زن
دختر نشسته است،
با چشمانی که انگار از باران لبریز شدهاند.
در دستانش،
گلی است که رنگِ زندگی را از دست داده؛
گلی که لبههای گلبرگهایش،
مثلِ خاطراتِ قدیمی،
کمی سیاه و خشک شدهاند.
او نه برای گل میگرید،
و نه برای خود؛
او برای آن لحظهای میگرید
که فهمید،
حتی زیباترین گلها هم،
در برابرِ تندیِ زمان،
تنها و بیصدا،
میریزند...
مثلِ تمامِ چیزهایی که دوست داشتیم،
و حالا،
فقط یک ردِ محوی از عطر،
در گوشهی قلبمان باقی مانده است.
✍🏼دلنوشته های یک زن
- ۱۷۲
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط