مادرم هیچ وقت به من نگفت دوستم دارد...

مادرم هیچ وقت به من نگفت دوستم دارد...

وقت نداشت

دستش همیشه بند بود

بند، بستن بند کفش های من که گره زدن بلد نبودم

دستش بند دکمه ی روپوش خواهرم بود
بند مشق های برادرم

من اما دوست داشتنش را زنگ های تفریح
در سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بود گاز میزدم...
دیدگاه ها (۳)

♥️🖇مادرم هیچوقت بمن نگفتدوستم داردوقت نداشتدستش همیشه بند بو...

فیک: زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت چهارمویو ات: ...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:①سالِ 1976در آستانه‌یِ ورشکسته‌گی بودیم ، هر...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

پارت ۶ وییوی مینهو:وقتی اقای هان اینا رو بهم گفت جا خوردم ا...

پارت بیست‌ودوم | بالاخره گفتی...نور ملایم غروب از پنجره‌ی ات...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط