𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉
𝖯𝖺𝗋𝗍:①

سالِ 1976
در آستانه‌یِ ورشکسته‌گی بودیم ، هرچی داشتیم رو فروختیم تا بدهی هایی که پدرم بالا آورد رو بدیم ولی کافی نبودن..
از دار دنیا فقط این خونه برامون مونده بود.

من ، مادرم ، خواهرم و از همه بدتر پدرم داغون شده بودیم.
خانواده‌ی من همون خانواده‌ای بود که تا همین چهار ماهِ پیش همه درمورد سبکِ زندگیه لوکسشون بد می‌گفتن..

متاسفانه یکی از کسایی که پدرم بهشون بدهکار بود جئون بود ، کسی که چندین ساله بهم نظر داره..
پدرم یک میلیون دلار بهش بدهکاره ، فقط تا فردا شب وقت داریم که جورش کنیم وگرنه گفت که از یه راهِ دیگه وارد میشه..

فقط 400 هزار تا تونستیم بدست بیاریم ، نمی‌دونیم باید چیکار کنیم..
از سرهنگ جئون جونگ‌کوکِ معروف هر چیزی بر میاد.
ممکنه بزنه مارو بکشه ، کسی هم حق نداره چیزی بهش بگه ، پدرش یه ژنرال معروفه ، خودشم یکی از با نفوذ ترین سرهنگ‌های دِگوعه..

تو اتاقم که تقریبا تمام وسایلش به جز تخت و آینه و یه کمدِ کوچولو فروخته شده بود ، نشسته بودم و تو افکارم غرق شده بودم..
زمان سریع می‌گذشت و استرس ما بیشتر می‌شد..
شب شده بود..
جئون الانا بود که سر و کلش پیدا بشه ، زنگ در به صدا در اومد خواهرم رفت و درو براش باز کرد..

نفسم بند اومد..!
منو .. منو می‌خواست؟!
نمی‌تونستم حتی برای یک لحظه خودمو پیش کسی که عاشقش نبودم تصور کنم.
به سختی نفس می‌کشیدم خودمو به اسپری رسوندم و داخلِ دهنم گذاشتم و نفس کشیدم..
آسم داشتم ، مشکلات قلبی هم داشتم ولی زیاد مهم نبودن..
صدایِ آروم گریه‌هایِ مادرم رو می‌شنیدم..

جانگ با بغض و لکنتی که از استرس بود لب زد:
« نمیشه .. نمیشه یه چیز دیگه ازم .. بخواین سرهنگ من .. نمی‌تونم اینکارو با دخترم کنم»

جونگ‌کوک دم گوشِ پدر ربکا زمزمه کرد:
«یا ربکا رو به من میدی یا خودتو گوشه‌ی زندان و خانوادتو تو سینه‌ی قبرستون می‌بینی!»

جانگ می‌دونست که جئون خالی نمی‌بنده و حرفشو عملی می‌کنه..

ادامه دارد..

𝗅𝗂𝗄𝖾:⁵⁵
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:³⁵
𝗋𝗉:²⁵
دیدگاه ها (۸)

follow?! 🆔: @hdy07s

𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝗈 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾 ، 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍𝖯𝖺𝗋𝗍:⑤دختر با بغض به پسر ز...

𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝗈 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾 ، 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍𝖯𝖺𝗋𝗍:③بخاطر اینکه حداقل از...

همخونه اجباری... پارت 122"ویو جئون جونگ کوک"داشتم گزارش‌ها ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط