+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.35
بعدازظهر همون روز، جیمین هنوز تو اتاق ا.ت بود. سعی کرده بود آرومش کنه و یه کم سوپ هم خورانده بود بهش. ا.ت کمکم داشت آرومتر میشد، ولی هنوز هر صدایی از بیرون اتاق باعث میشد بدنش تکون بخوره.
جونگ کوک نتونسته بود خودشو نگه داره. دوباره در رو باز کرد و اومد داخل.
همون لحظه ا.ت چشماش گرد شد، رنگش پرید و با وحشت کامل خودشو کشید عقب:
(صدای گرفته و پر از ترس، تقریباً جیغ)
+ نههه! برو بیرون!! نزدیک نشو!! لطفاً... نزن منو... من هیچ کاری نکردم!!
ا.ت این بار حتی از تخت هم پایین اومد و رفت گوشه اتاق، بدنش به دیوار چسبیده بود و دستاشو جلوی سرش گرفته بود. کاملاً داشت میلرزید.
جونگ کوک این بار واقعاً حرصش گرفت. ابروهاشو بالا برد و گفت:
(عصبانی)
- من فقط اومدم ببینم حالت چطوره! این چه بازیه که راه انداختی؟!
جیمین سریع بلند شد و رفت جلوی کوک، دستشو گذاشت رو سینهش و آروم ولی محکم عقبش کشید.
🐥کوک، بیرون برو. الان واقعاً نمیتونه تحمل کنه. داره دوباره حمله ترس میگیره.
جونگ کوک مشتشو گره کرد و با عصبانیت به ا.ت نگاه کرد که هنوز تو گوشه اتاق کز کرده بود.
(با صدای بلندتر)
- این دختر دیگه کامل خراب شده! من فقط نزدیکش شدم!
جیمین آروم کوک رو هل داد سمت در و با صدای پایین بهش گفت:
(جدی)
🐥 برو بیرون. فعلاً بهش فشار نیار. من خودم مراقبشم. اگه بخوای حالش بهتر شه باید فاصله بگیری.
جونگ کوک یه لحظه دیگه با خشم به ا.ت نگاه کرد، بعد با عصبانیت در رو محکم بست و رفت.
جیمین دوباره برگشت سمت ا.ت، این بار نزدیکتر نشست (ولی هنوز فاصله داشت) و با مهربونی گفت:
(نرم)
🐥 تموم شد ا.ت جون... رفت. دیگه نمیاد. نفس بکش... آره، همینجوری. من اینجام.
ا.ت هنوز هقهق میکرد و بدنش میلرزید. جیمین آروم براش آب آورد و گفت:
🐥 هر وقت آماده شدی غذا بخور. عجلهای نیست. من تا وقتی بخوای اینجام.
ا.ت فقط سرشو تکون داد و تو دلش فکر میکرد: هر وقت کوک میاد... انگار دوباره میخواد کتکم بزنه... دیگه نمیتونم حتی صورتشو ببینم...........
ادامه دارد..........
دلم میخواست شخصیت کوک رو با خرگوش ادامه بدم
ولی توی این فیک خرگوش اصلا به شخصیت کوک توی این فیک نمیخوره😁🤣
-I shouldn't fall in love with you
p.35
بعدازظهر همون روز، جیمین هنوز تو اتاق ا.ت بود. سعی کرده بود آرومش کنه و یه کم سوپ هم خورانده بود بهش. ا.ت کمکم داشت آرومتر میشد، ولی هنوز هر صدایی از بیرون اتاق باعث میشد بدنش تکون بخوره.
جونگ کوک نتونسته بود خودشو نگه داره. دوباره در رو باز کرد و اومد داخل.
همون لحظه ا.ت چشماش گرد شد، رنگش پرید و با وحشت کامل خودشو کشید عقب:
(صدای گرفته و پر از ترس، تقریباً جیغ)
+ نههه! برو بیرون!! نزدیک نشو!! لطفاً... نزن منو... من هیچ کاری نکردم!!
ا.ت این بار حتی از تخت هم پایین اومد و رفت گوشه اتاق، بدنش به دیوار چسبیده بود و دستاشو جلوی سرش گرفته بود. کاملاً داشت میلرزید.
جونگ کوک این بار واقعاً حرصش گرفت. ابروهاشو بالا برد و گفت:
(عصبانی)
- من فقط اومدم ببینم حالت چطوره! این چه بازیه که راه انداختی؟!
جیمین سریع بلند شد و رفت جلوی کوک، دستشو گذاشت رو سینهش و آروم ولی محکم عقبش کشید.
🐥کوک، بیرون برو. الان واقعاً نمیتونه تحمل کنه. داره دوباره حمله ترس میگیره.
جونگ کوک مشتشو گره کرد و با عصبانیت به ا.ت نگاه کرد که هنوز تو گوشه اتاق کز کرده بود.
(با صدای بلندتر)
- این دختر دیگه کامل خراب شده! من فقط نزدیکش شدم!
جیمین آروم کوک رو هل داد سمت در و با صدای پایین بهش گفت:
(جدی)
🐥 برو بیرون. فعلاً بهش فشار نیار. من خودم مراقبشم. اگه بخوای حالش بهتر شه باید فاصله بگیری.
جونگ کوک یه لحظه دیگه با خشم به ا.ت نگاه کرد، بعد با عصبانیت در رو محکم بست و رفت.
جیمین دوباره برگشت سمت ا.ت، این بار نزدیکتر نشست (ولی هنوز فاصله داشت) و با مهربونی گفت:
(نرم)
🐥 تموم شد ا.ت جون... رفت. دیگه نمیاد. نفس بکش... آره، همینجوری. من اینجام.
ا.ت هنوز هقهق میکرد و بدنش میلرزید. جیمین آروم براش آب آورد و گفت:
🐥 هر وقت آماده شدی غذا بخور. عجلهای نیست. من تا وقتی بخوای اینجام.
ا.ت فقط سرشو تکون داد و تو دلش فکر میکرد: هر وقت کوک میاد... انگار دوباره میخواد کتکم بزنه... دیگه نمیتونم حتی صورتشو ببینم...........
ادامه دارد..........
دلم میخواست شخصیت کوک رو با خرگوش ادامه بدم
ولی توی این فیک خرگوش اصلا به شخصیت کوک توی این فیک نمیخوره😁🤣
- ۶۷۰
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط