part 𝟏𝟕
part 𝟏𝟕
ا.ت: پس دوست پسرمی؟
جونگکوک: نمیتونم باشم؟
ا.ت: چ.. چی؟
جونگکوک: من دوست دارم
ویو ا.ت
از حرف جونگکوک خیلی تعجب کردم
منم یه مدت احساس کردم یه حسایی بهش دارم ولی فکر نمیکردم که اونم، ولی نمیخواستم فعلا بهش بگم
ا.ت: داری مسخرم میکنی؟
جونگکوک: نمیتونم پرنسسم رو دوست داشته باشم؟
ا.ت: ولی... تو...
جونگکوک: ولی من چی؟ چون مافیام نباید احساسات داشته باشم؟
ا.ت: نه منظورم اون نیست، ولی تو... منو بزرگ کردی و خب اختلاف سنیمون زیاده و... اممم
جونگکوک: سن مگه مهمه؟ بیخیالش خب بگو دوست ندارم، اصلا این حرفمو فراموش کن، بریم بستنی بخوریم؟
ا.ت: آره بریم(کیوت)
رفتیم بستنی فروشی و بستنی گرفتیم همش حرف جونگکوک توی ذهنم پخش میشد
یعنی واقعا دوستم داره؟
ا.ت: راستی جیمین و تهیونگ چرا برنمیگردن؟
جونگکوک: برگشتن کره
ا.ت: چی؟ اگه بخاطر من بلایی سرشون بیاد چی؟
جونگکوک: اونا منو میخوان کاری با جیمین و تهیونگ ندارن
ا.ت: امیدوارم
بستنیامونو خوردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم
ته دلم یکم برای جیمین و تهیونگ نگرانی داشتم پس بهشون زنگ زدم
جونگکوک: به کی زنگ میزنی؟
ا.ت: جیمین
ویو جونگکوک
به اینکه ا.ت انقدر به سالم جیمین و تهیونگ اهمیت میداد راستش یکم حسودی کردم
درسته که ممکنه در خطر باشن ولی چرا وقتی من برای ماموریت میرفتم سفر اتقدر نگرانم نمیشد؟
پوفففف دارم دیوانه میشم
جیمین: الو؟
ا.ت: هوففف، خداروشکر سالمین
جیمین: یاااا مگه قرار بود مرده باشم؟
ا.ت: نه قضیه همون مردست، خب راجبش نگارنم که شایدم فهمیده باشن من اومدم اینجا و شمارو بگیرن
جیمین: نگران نباش، ما مواظب خودمون هستیم
ا.ت: تهیونگ کجاست؟
جیمین: دستشویی
ا.ت: خب من دیگه قطع می میکنم
جیمین: باشه خدافظ
جونگکوک: بریم خونه؟
ا.ت: اوهوم
موقع رانندگی تموم فکرم پیش ا.ت بود
که یه ماشین داشت میومد تو رومون ولی اون پیچید یه طرف دیگه و سریع زدم رو ترمز
ا.ت: معلوم هست چته؟ داشتی به کشتنمون میدادی(داد)
جونگکوک: م... من م.. معذرت میخوام، ن.. نمیدونم چم شده
ا.ت: خودت خوبی؟
جونگکوک: آره
ادامه دارد...
ادامه دارد...
ا.ت: پس دوست پسرمی؟
جونگکوک: نمیتونم باشم؟
ا.ت: چ.. چی؟
جونگکوک: من دوست دارم
ویو ا.ت
از حرف جونگکوک خیلی تعجب کردم
منم یه مدت احساس کردم یه حسایی بهش دارم ولی فکر نمیکردم که اونم، ولی نمیخواستم فعلا بهش بگم
ا.ت: داری مسخرم میکنی؟
جونگکوک: نمیتونم پرنسسم رو دوست داشته باشم؟
ا.ت: ولی... تو...
جونگکوک: ولی من چی؟ چون مافیام نباید احساسات داشته باشم؟
ا.ت: نه منظورم اون نیست، ولی تو... منو بزرگ کردی و خب اختلاف سنیمون زیاده و... اممم
جونگکوک: سن مگه مهمه؟ بیخیالش خب بگو دوست ندارم، اصلا این حرفمو فراموش کن، بریم بستنی بخوریم؟
ا.ت: آره بریم(کیوت)
رفتیم بستنی فروشی و بستنی گرفتیم همش حرف جونگکوک توی ذهنم پخش میشد
یعنی واقعا دوستم داره؟
ا.ت: راستی جیمین و تهیونگ چرا برنمیگردن؟
جونگکوک: برگشتن کره
ا.ت: چی؟ اگه بخاطر من بلایی سرشون بیاد چی؟
جونگکوک: اونا منو میخوان کاری با جیمین و تهیونگ ندارن
ا.ت: امیدوارم
بستنیامونو خوردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم
ته دلم یکم برای جیمین و تهیونگ نگرانی داشتم پس بهشون زنگ زدم
جونگکوک: به کی زنگ میزنی؟
ا.ت: جیمین
ویو جونگکوک
به اینکه ا.ت انقدر به سالم جیمین و تهیونگ اهمیت میداد راستش یکم حسودی کردم
درسته که ممکنه در خطر باشن ولی چرا وقتی من برای ماموریت میرفتم سفر اتقدر نگرانم نمیشد؟
پوفففف دارم دیوانه میشم
جیمین: الو؟
ا.ت: هوففف، خداروشکر سالمین
جیمین: یاااا مگه قرار بود مرده باشم؟
ا.ت: نه قضیه همون مردست، خب راجبش نگارنم که شایدم فهمیده باشن من اومدم اینجا و شمارو بگیرن
جیمین: نگران نباش، ما مواظب خودمون هستیم
ا.ت: تهیونگ کجاست؟
جیمین: دستشویی
ا.ت: خب من دیگه قطع می میکنم
جیمین: باشه خدافظ
جونگکوک: بریم خونه؟
ا.ت: اوهوم
موقع رانندگی تموم فکرم پیش ا.ت بود
که یه ماشین داشت میومد تو رومون ولی اون پیچید یه طرف دیگه و سریع زدم رو ترمز
ا.ت: معلوم هست چته؟ داشتی به کشتنمون میدادی(داد)
جونگکوک: م... من م.. معذرت میخوام، ن.. نمیدونم چم شده
ا.ت: خودت خوبی؟
جونگکوک: آره
ادامه دارد...
ادامه دارد...
- ۷.۴k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط