(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 111 `ლ
(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 111 `ლ
وارده اتاق بزرگ و دل باز می کو شدن اتاقی که حاصل از شیشه های زیادی بودن پرده های که کشیده شده اند باعث میشد بیشتر اتاق در روشنایی فروع بره و همچنان آسمان ابری خوب تر دیده میشد
رویه کاناپه های که به پنجره های بزرگ اتاق نزدیک بودن جاگیر شدن
بعد از خواستن قهوه منشی خانم از اتاق خارج شد برادرش سریع گفت
می کو : به لحظه صبر کن الان میام
با دو از اتاق خارج شد دقیقه ای نگذشت که دوباره با یه نوزاد کوچکی درحالیکه تویه ملافه آبی نرم پیچیده شده بود وارده اتاق شد با لبخند به سمته خواهرش قدم برداشت
بلافاصله کنارش رویه کاناپه نشست نوزاد کوچیک رو تویه بغل ات داد اون هم با ملایمت و آرومی بچه کوچیک را در آغوشش گرفت ملافه را از صورتش کنار زد بینی اش را نزدیک گردن سفید و نرم او کرد عمیق بو کشید
حتا از یه گل هم خوشبو تر بود موهای مشکی و نرمش رو از گوشش کنار زد با چشم کوچیک و مشکی اش به دختره خیره شده بود
تبسم نرمی زد درحالیکه نگاهش به صورت معصوم بچه بود نجوا کرد ات : می کو این گل خوشبو رو از کجا آوردی
می کو پا رو یه پا انداخت می کو : بچه یکی از کارمندان های شرکته خیلی نازه مگه نه
ات : خیلی.... بعد از چندین مدت لبخند ملیحی به لب هایش نشست .... شبیه به یه گل میمونه گل نچیده شده
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
گوشه دنج سالن عمارت بوی کاج تازه درخت کریسمس با عطر آرامش خانه آمیخته شده بود چراغ های رنگی چشمک میزدند، و آویزهای بامزه و درخشان یکی یکی به شاخه ها اضافه میشدند،
ات با موهای که پشته گوشش انداخته بود
هر گوی را با دقت می اویخت
برای چند ثانیه به بازتاب محو چهره اش در سطح براق آنها خیره ماند،
انگار هر گوی بخشی از خاطرات این سه سالی بود که پشته سر گذاشتند
این سومین کریسمسی بود که بدون اون برایش میگذشت و هر کریسمس ات رو یاده همان شب که ولش کرده بود می انداخت شبی که هیچوقت فراموش نخواهد کرد
لحظه ای هواسش پرت شد و گوی شیشه ای براق از انگشتانش سر خورد و روی زمین و صدای شکستن اش همه فضای خونه را گرفت با چشم های گرد شده با گوی که روی زمین تیکه تیکه شده بود خیره ماند
سریع به سمتش خم شد همینکه میخواست تیکه هایش را جم کنه دستی مانع اش شد
می کو : زخمی میشی دست نزن من جم میکنم تو برو شام بخور
دختره متاسف از روی زمین بلند شد با چشم های اسیر زندانی سیاهی بودن نجوا کرد ات : من اشتها ندارم میرم بیرون یکم قدم میزنم شام حاضره حتما بخوره گرسنه نخواب
حرف هایش را بیان کرده قدم برداشت سمته درب سالن بلافاصله بیرون رفت ..
وارده اتاق بزرگ و دل باز می کو شدن اتاقی که حاصل از شیشه های زیادی بودن پرده های که کشیده شده اند باعث میشد بیشتر اتاق در روشنایی فروع بره و همچنان آسمان ابری خوب تر دیده میشد
رویه کاناپه های که به پنجره های بزرگ اتاق نزدیک بودن جاگیر شدن
بعد از خواستن قهوه منشی خانم از اتاق خارج شد برادرش سریع گفت
می کو : به لحظه صبر کن الان میام
با دو از اتاق خارج شد دقیقه ای نگذشت که دوباره با یه نوزاد کوچکی درحالیکه تویه ملافه آبی نرم پیچیده شده بود وارده اتاق شد با لبخند به سمته خواهرش قدم برداشت
بلافاصله کنارش رویه کاناپه نشست نوزاد کوچیک رو تویه بغل ات داد اون هم با ملایمت و آرومی بچه کوچیک را در آغوشش گرفت ملافه را از صورتش کنار زد بینی اش را نزدیک گردن سفید و نرم او کرد عمیق بو کشید
حتا از یه گل هم خوشبو تر بود موهای مشکی و نرمش رو از گوشش کنار زد با چشم کوچیک و مشکی اش به دختره خیره شده بود
تبسم نرمی زد درحالیکه نگاهش به صورت معصوم بچه بود نجوا کرد ات : می کو این گل خوشبو رو از کجا آوردی
می کو پا رو یه پا انداخت می کو : بچه یکی از کارمندان های شرکته خیلی نازه مگه نه
ات : خیلی.... بعد از چندین مدت لبخند ملیحی به لب هایش نشست .... شبیه به یه گل میمونه گل نچیده شده
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
گوشه دنج سالن عمارت بوی کاج تازه درخت کریسمس با عطر آرامش خانه آمیخته شده بود چراغ های رنگی چشمک میزدند، و آویزهای بامزه و درخشان یکی یکی به شاخه ها اضافه میشدند،
ات با موهای که پشته گوشش انداخته بود
هر گوی را با دقت می اویخت
برای چند ثانیه به بازتاب محو چهره اش در سطح براق آنها خیره ماند،
انگار هر گوی بخشی از خاطرات این سه سالی بود که پشته سر گذاشتند
این سومین کریسمسی بود که بدون اون برایش میگذشت و هر کریسمس ات رو یاده همان شب که ولش کرده بود می انداخت شبی که هیچوقت فراموش نخواهد کرد
لحظه ای هواسش پرت شد و گوی شیشه ای براق از انگشتانش سر خورد و روی زمین و صدای شکستن اش همه فضای خونه را گرفت با چشم های گرد شده با گوی که روی زمین تیکه تیکه شده بود خیره ماند
سریع به سمتش خم شد همینکه میخواست تیکه هایش را جم کنه دستی مانع اش شد
می کو : زخمی میشی دست نزن من جم میکنم تو برو شام بخور
دختره متاسف از روی زمین بلند شد با چشم های اسیر زندانی سیاهی بودن نجوا کرد ات : من اشتها ندارم میرم بیرون یکم قدم میزنم شام حاضره حتما بخوره گرسنه نخواب
حرف هایش را بیان کرده قدم برداشت سمته درب سالن بلافاصله بیرون رفت ..
- ۱۴.۹k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط