گفتـ:

گفتـ:
حتـما مےآیمـ...
منتظـر باشـ...
منتـظر پاـے دیـوار
جیبـ هایمـ پـُر از آهـ و اـے کاشـ;
بازهمـ بےخداحافظے رفتـ
مثلـِ هر بار...
کوچـہ و...
خلوتــ و...
بـاد؛
کاسه ـے اشکمـ از دستمـ افتـاد...
یکـ دل پـُر...
زیـر بارانــ شُر شُر...
یکـ نفر رد شد و گفتـ:
بادهـا بے خداحافظے مےروند...
ابرها همـ همینـطور...
دیدگاه ها (۳)

وابستـگی میان منوتو حس میشودوابستگی همیشگیکه پایان ناپذیرمی ...

ﺣﺎﻟـَﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣـَﻦ ﭼِﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ .. ؟ !! ﺁﺭﺍﻣﺘـَﺮﮮ .. ؟ﺷﺎﺩﺗـَﺮﮮ .....

:'(

--...ﮐﺴــــــــﯽ ﮐـﻪ ﻧﮕﺎﻫٓــــــٓﺖْ ﺭﺍ ﻧٓﻔٓﻬﻤﯿـــــــﺪْﺗﻮﺿﯿـ...

صدای تیراندازی تمام عمارت را پر کرده بود.اعضا با افراد روس د...

*بادکنک!*🎈دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن باد...

می‌گفت:دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن بادکنک...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

نام: قرارداد نفرتPart:²⁶چند دقیقه از آخرین حرف جونگکوک گذشته...

خطوط قرمز و لمس‌های ممنوعه (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط