سایه عشق )
سایه عشق )
پارت ۲
دختره آب دهنش را قورت داد و دست به سینه ایستاد
ات : جنابعالی کی باشن که اسپ سواری منو زیره سوال ببرند
پسره پوسخندی زد و قدم دیگی به دختره نزدیک شد و حالا فقد یک قدم دیگه مانده بود ... پسره با لحن کمی عصبی گفت .... : بیاین مسابقه بدیم اگه شما برنده شدی این انگشتر مروارید ماله شما
دستش را بلند کرد و انگشتر را نشانه دختره داد ... دختره با همان قیافه ای گه گرفته بود گفت نگاه پر غرورش را چرخاند سمته درخت کناری
ات : اگه تو برنده شدی ؟
پسره با چشم های بادامی اش بهش خیره شد ..... : هر کاری از شما بخواهم برام انجام میدین
ات : قبوله ...
پسره دستش را دراز کرد و دختره هم زمان بهش دست داد و به بردن بالا و پایین دست های هم را جدا کردن و دختره سوار اسپ اش شد ...
پسره سمته درختی که کنار اون دو نفر بود رفت و دستمالی سفیدی رو شاخه درخت گره زد ..... : یه دور دوره این کوه میریم هر کی زود تر برسه به این درخت اون برنده هست
بعد از آوردن دست هایش از رو شاخه درخت سوار اسپ اش شد و خنده ای کرد... : بفرماید اول شما
دختره با لحن کمی شوخی پوزخند زد ... ات : نه بابا اول شما ... ما ناعادلانه بازی نمیکنیم
پسره خنده ای کرد و به پایین خیره شد .... : چون میدونید باختین برایه همین اول شروع نمیکنید تا بعدا براتون بهونه خوبی باشه درست نمیگم
ات: اونی ترو آروم تر منم سوار ... ایش فکر میکنی خیلی باهوشی ها ..
اخره حرفش کمی داد زد ... و پسره کمی بهش نزدیک شد......: نه شما خیلی زیبایی دارین
اون دختری بود که سر هرچی دعوا و شر درست کنه ولی هر کس ازش تعریف میکرد قلبش نرم میشد و ناخودآگاه دلش میخواست بخنده موهای رو گوشش را کنار زد و بدونه هیچ حرفی راهی شد پسره هم خنده ای کرد از این خوشحال شد که تونست مخ دختره رو بزنه ولی تاحالا به زندگیش همچین آدمی ندیده بود دختری مثل الان که دید را هیچ گاه ندیده بود
دختره فعلا ازش جلو زده بود ... و نیم راهی دیگی مانده بود پسره که از این کوه خوب راهش را بلد بود میانبری را میشناخت و از آن راه رد میشد ات که اصلا هیچ دید از پسره نبود خوشحال از پیروزی اش اسپ سواری میکرد تا اینکه فهمید کم مانده و همین که پارچه سفید معلوم شد پسره را دید که گره پارچه را از رو شاخه باز میکرد دختره در حالی که نفس زدن زنانه ای مشغول بود از اسپ اش پیاده شد و با عصبانیت بهش خیره شد باورش نمیشد
پارت ۲
دختره آب دهنش را قورت داد و دست به سینه ایستاد
ات : جنابعالی کی باشن که اسپ سواری منو زیره سوال ببرند
پسره پوسخندی زد و قدم دیگی به دختره نزدیک شد و حالا فقد یک قدم دیگه مانده بود ... پسره با لحن کمی عصبی گفت .... : بیاین مسابقه بدیم اگه شما برنده شدی این انگشتر مروارید ماله شما
دستش را بلند کرد و انگشتر را نشانه دختره داد ... دختره با همان قیافه ای گه گرفته بود گفت نگاه پر غرورش را چرخاند سمته درخت کناری
ات : اگه تو برنده شدی ؟
پسره با چشم های بادامی اش بهش خیره شد ..... : هر کاری از شما بخواهم برام انجام میدین
ات : قبوله ...
پسره دستش را دراز کرد و دختره هم زمان بهش دست داد و به بردن بالا و پایین دست های هم را جدا کردن و دختره سوار اسپ اش شد ...
پسره سمته درختی که کنار اون دو نفر بود رفت و دستمالی سفیدی رو شاخه درخت گره زد ..... : یه دور دوره این کوه میریم هر کی زود تر برسه به این درخت اون برنده هست
بعد از آوردن دست هایش از رو شاخه درخت سوار اسپ اش شد و خنده ای کرد... : بفرماید اول شما
دختره با لحن کمی شوخی پوزخند زد ... ات : نه بابا اول شما ... ما ناعادلانه بازی نمیکنیم
پسره خنده ای کرد و به پایین خیره شد .... : چون میدونید باختین برایه همین اول شروع نمیکنید تا بعدا براتون بهونه خوبی باشه درست نمیگم
ات: اونی ترو آروم تر منم سوار ... ایش فکر میکنی خیلی باهوشی ها ..
اخره حرفش کمی داد زد ... و پسره کمی بهش نزدیک شد......: نه شما خیلی زیبایی دارین
اون دختری بود که سر هرچی دعوا و شر درست کنه ولی هر کس ازش تعریف میکرد قلبش نرم میشد و ناخودآگاه دلش میخواست بخنده موهای رو گوشش را کنار زد و بدونه هیچ حرفی راهی شد پسره هم خنده ای کرد از این خوشحال شد که تونست مخ دختره رو بزنه ولی تاحالا به زندگیش همچین آدمی ندیده بود دختری مثل الان که دید را هیچ گاه ندیده بود
دختره فعلا ازش جلو زده بود ... و نیم راهی دیگی مانده بود پسره که از این کوه خوب راهش را بلد بود میانبری را میشناخت و از آن راه رد میشد ات که اصلا هیچ دید از پسره نبود خوشحال از پیروزی اش اسپ سواری میکرد تا اینکه فهمید کم مانده و همین که پارچه سفید معلوم شد پسره را دید که گره پارچه را از رو شاخه باز میکرد دختره در حالی که نفس زدن زنانه ای مشغول بود از اسپ اش پیاده شد و با عصبانیت بهش خیره شد باورش نمیشد
- ۱۷.۲k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط